Sunday، July 12، 2009
خوب. دقیقا یک ماه گذشت. دیگه جاش درد نمی کنه. پشیمونم؟ نه! فکر می کنم بهتر شد. دیگه از این غلطا نمی کنم؟ والا بستگی داره. فکر می کنم چی می شه؟ حالا حالاها هیچی. چی دلم می خواد بشه؟ نمی دونم. فقط دلم می خواد وقتی که اتفاق میفته به سنی نرسیده باشم که دیگه همه چیز رو تو زندگیم دیده بوده باشم!
Saturday، July 11، 2009
The Book of Laughter and Forgetting, Milan Kundera:
The future is only an indifferent void no one cares about, but the past is filled with life, and its countenance is irritating, repellent, wounding, to the point that we want to destroy or repaint it. We want to be masters of the future only for the power to change the past. We fight for access to the labs where we can retouch photos and rewrite biographies and history.
The future is only an indifferent void no one cares about, but the past is filled with life, and its countenance is irritating, repellent, wounding, to the point that we want to destroy or repaint it. We want to be masters of the future only for the power to change the past. We fight for access to the labs where we can retouch photos and rewrite biographies and history.
به شخصه از سیاست شترمرغ استفاده می کنم. یعنی فکر می کنم اگه سرم رو زیر خاک بکنم کسی نمی بینتم. نیازی ندارم برای پاک کردن گذشته تلاشی بکنم. خیلی سریعتر از اونچه که باید جاهاییش رو که دوست ندارم و خیلی وقتا جاهاییش رو هم که دوست دارم فراموش می کنم. دیگه وقتی یادم نیاد چیزی نیست که پاک بکنم! به عبارتی نیازی نمی بینم حافظه ی دیگران رو دست کاری کنم. حافظه ی خودم رو دوباره می نویسم! ایمان دارم که حافظه ی دیگران هم همچین وفایی بهشون نمی کنه!
Wednesday، June 24، 2009
بیست و چهار ساعت تو روز خوابیدن برای فراموش کردن جواب نمی ده. دوباره سیگاری شدن هم راهش نیست. می خوام از این به بعد تظاهر کنم که هرگز اتفاق نیفتاده. این روزا خوب بهم ثابت شده که اگه یه دروغ رو بزرگ بگی و هی تکرارش کنی می تونی خودت هم باورش کنی! بنابراین همین جا اعلام می کنم من هرگز در این حماسه ی کوفتی شرکت نکرده بودم. من اونروز داشتم تو سینما درباره ی الی می دیدم! الانم می رم تو توالت قایم می شم که الله اکبری نشنوم!
Friday، June 19، 2009
این راهپیمایی های اخیر حداقل یک دست آورد داشت:
خبرگزاری من گزارش کرد به دنبال راهپیمایی های مکرر در مرکز شهر تهران و عدم امکان رفت و آمد اتومبیل ها از میزان آلودگی هوا به شدت کاسته شده و کوه های شرق تهران از زیر گرد و غبار بیرون آمده اند! همچنین برج میلاد از همه جای تهران قابل مشاهده شد!
خیلی سخته آدم رو تو مملکت خودش به رسمیت نشناسن! من به ا.ن. رای ندادم پس نیستم!
خبرگزاری من گزارش کرد به دنبال راهپیمایی های مکرر در مرکز شهر تهران و عدم امکان رفت و آمد اتومبیل ها از میزان آلودگی هوا به شدت کاسته شده و کوه های شرق تهران از زیر گرد و غبار بیرون آمده اند! همچنین برج میلاد از همه جای تهران قابل مشاهده شد!
خیلی سخته آدم رو تو مملکت خودش به رسمیت نشناسن! من به ا.ن. رای ندادم پس نیستم!
Wednesday، June 17، 2009
هیچ چیز نمی تونه جلوی انقلاب این مردم رو بگیره مگر جومونگ! شوخی نیست! ملت مریضاشون رو تو بیمارستان ول می کنن تا جومونگ تموم شه! اونوقت برن بالا پشت بوم الله اکبر بگن؟! یاد هفته ی پیش این موقع میفتم حالم بد می شه! حالا نه اینکه یادش نیفتم حالم خوبه! کم کم همه خسته می شن، کم کم همه شل می شن، یواش یواش همه چیز می خوابه و حداقل چهارده میلیون (به قول خودشون) افسرده می مونن تو این مملکت. حالا می فهمم که قدیما که یه دژی بوده یکی می خواسته فتحش کنه ملت تو دژ چه حالی می کردن و ملت بیرون چه زجری می کشیدن!! دفاع خیلی آسون تر از حمله است!
Saturday، June 13، 2009
Wednesday، June 10، 2009
ساعت سه نیمه شب است ولی کماکان صدای اتوبوس هایی را می شنوم که از بوقشان معلوم است که تازه از ورزشگاه بعد از بازی که ساعت نه تمام شده به شهر رسیده اند. احتمالا تا همین حالا در پشت جمعیت سبز پوشی گیر افتاده بودند که در میدان آزادی دور هم جمع شده بودند. جمعیتی که ساعت هفت کل میدان را پر کرده بود و مردمی که دوان دوان از طرف میدان انقلاب به آن اضافه می شد.
امروز جزو آن معدود روزهایی است که مردم تهران خوش اخلاقند و با اینکه در ترافیکی گیر کرده اند که حرکت هم نمی کند کسی دستش را روی بوق نمی گذارد تا ماشین جلویی را تنبیه کند و سرش را از شیشه بیرون نمی کند تا به دیگری ناسزا بگوید. از مقابل در خانه ای رد می شوم که خانمی در حال وارد شدن به آن است. مشخصا ذهنش درگیر هزار چیز است اما چشمش که به مچبند سبزم می افتد اخمش را فراموش می کند و به غریبه ی سبز پوش لبخند می زند.
بچه هایی را می بینم که احتمالا به عشق بزرگ شدن به همراه پدر مادرشان با اشتیاق مناظره ها را دنبال می کنند و هر جا که آن ها خندیدن می خندند و هر جا که عصبانی شدند فریاد می کشند بی آنکه حتی یک کلمه هم از حرف هایی که می شنوند بفهمند اما به دوچرخه ی خود روبان سبزی بسته اند و در خیابان ویزاژ می دهند.
دیدم که مردی لنگ لنگان با عصایی با روبان سبز آمد تا در راهپیمایی شرکت کند و دیدم که پیرمردی را بر روی صندلی چرخ دار به همراه جمعیت راه می بردند.
زنی شصت ساله دیدم که پستر دروغ ممنوع در دست گرفته بود و بالا و پایین می پرید و به من تعارف کرد و گفت دروغ نگویی ها!
دیدم که جوانک هایی که به جای استادیوم آمده بودند راهپیمایی با طبل و بوق فریاد می زدند توپ تانک فشفشه... و بلافاصله به دختر های دانشجوی کنار دستشان نگاه می کردند و از شرم ساکت می شدند.
برای هر پدیده ای اولین باری وجود دارد که بعد از آن کاملا طبیعی به نظر می رسد. حق مصلممان می شود! مثل اولین باری که مردم برای شادی بعد از یک مسابقه ی فوتبال به خیابان می ریزند و تصادف می کنند و با هم روبوسی می کنند و همدیگر را می بخشند. بعد از آن دیگر کسی از در خیابان ریختن تعجب نمی کند و کسی هم نمی تواند جلوش را بگیرد.
به نظر من مردم یک هفته ی تمام در خیابان فریاد کشیدند برای هم شاخ و شانه کشیدند و کری خواندند و خواستند که چیزی تغییر کند غافل از اینکه آن تغییری که می خواستند قبل از آنکه پیروز شوند آغاز شده است. اولین بار اتفاق افتاد. دیگر کسی نمی تواند منکر آن چه یک بار اتفاق افتاد شود و از همه مهمتر کاندیدای آن ها نگفت قول می دهد دموکراسی بیاورد. قول می دهد آزادی سیاسی برقرار کند. قول می دهد زندانیان سیاسی را آزاد کند و یا هزار وعده ی دیگر که شاید از توان یک رئیس جمهور خارج باشد! گفت هدف اول من این است که مردم ایران شاد باشند، امید داشته باشند. و خوشبختانه بعد از این روزها دیگر کسی نمی تواند حداقل تا مدتی طولانی ادعا کند که خوشحالی شدنی نیست. امید وجود خارجی ندارد. پیروزی واقعی قبل از انتخابات اتفاق افتاد.
امروز جزو آن معدود روزهایی است که مردم تهران خوش اخلاقند و با اینکه در ترافیکی گیر کرده اند که حرکت هم نمی کند کسی دستش را روی بوق نمی گذارد تا ماشین جلویی را تنبیه کند و سرش را از شیشه بیرون نمی کند تا به دیگری ناسزا بگوید. از مقابل در خانه ای رد می شوم که خانمی در حال وارد شدن به آن است. مشخصا ذهنش درگیر هزار چیز است اما چشمش که به مچبند سبزم می افتد اخمش را فراموش می کند و به غریبه ی سبز پوش لبخند می زند.
بچه هایی را می بینم که احتمالا به عشق بزرگ شدن به همراه پدر مادرشان با اشتیاق مناظره ها را دنبال می کنند و هر جا که آن ها خندیدن می خندند و هر جا که عصبانی شدند فریاد می کشند بی آنکه حتی یک کلمه هم از حرف هایی که می شنوند بفهمند اما به دوچرخه ی خود روبان سبزی بسته اند و در خیابان ویزاژ می دهند.
دیدم که مردی لنگ لنگان با عصایی با روبان سبز آمد تا در راهپیمایی شرکت کند و دیدم که پیرمردی را بر روی صندلی چرخ دار به همراه جمعیت راه می بردند.
زنی شصت ساله دیدم که پستر دروغ ممنوع در دست گرفته بود و بالا و پایین می پرید و به من تعارف کرد و گفت دروغ نگویی ها!
دیدم که جوانک هایی که به جای استادیوم آمده بودند راهپیمایی با طبل و بوق فریاد می زدند توپ تانک فشفشه... و بلافاصله به دختر های دانشجوی کنار دستشان نگاه می کردند و از شرم ساکت می شدند.
برای هر پدیده ای اولین باری وجود دارد که بعد از آن کاملا طبیعی به نظر می رسد. حق مصلممان می شود! مثل اولین باری که مردم برای شادی بعد از یک مسابقه ی فوتبال به خیابان می ریزند و تصادف می کنند و با هم روبوسی می کنند و همدیگر را می بخشند. بعد از آن دیگر کسی از در خیابان ریختن تعجب نمی کند و کسی هم نمی تواند جلوش را بگیرد.
به نظر من مردم یک هفته ی تمام در خیابان فریاد کشیدند برای هم شاخ و شانه کشیدند و کری خواندند و خواستند که چیزی تغییر کند غافل از اینکه آن تغییری که می خواستند قبل از آنکه پیروز شوند آغاز شده است. اولین بار اتفاق افتاد. دیگر کسی نمی تواند منکر آن چه یک بار اتفاق افتاد شود و از همه مهمتر کاندیدای آن ها نگفت قول می دهد دموکراسی بیاورد. قول می دهد آزادی سیاسی برقرار کند. قول می دهد زندانیان سیاسی را آزاد کند و یا هزار وعده ی دیگر که شاید از توان یک رئیس جمهور خارج باشد! گفت هدف اول من این است که مردم ایران شاد باشند، امید داشته باشند. و خوشبختانه بعد از این روزها دیگر کسی نمی تواند حداقل تا مدتی طولانی ادعا کند که خوشحالی شدنی نیست. امید وجود خارجی ندارد. پیروزی واقعی قبل از انتخابات اتفاق افتاد.
Sunday، May 31، 2009
خیلی وقتا به زندگی نوجوونای امروز فکر می کنم. زیاد هم با من اختلاف سن ندارن ولی زندگیشون مشخصا فرق می کنه. یادمه اون وقتا تو کلاس که حوصلمون سر می رفت یه نامه می فرستادیم به یکی. بعد نامه هه عین این که سوار چاپار باشه نصف کلاس طول می کشید تا بره و برگرده! نوجوونای امروز چه کار می کنن؟! یه اس ام اس می فرستن سه سوت می ره و میاد؟! دیگه کسی سر راه نمی خوندش؟! دیگه کسی اظهار نظر نمی کنه گوشه های نامه؟! دیگه آدرنالین رد بدل کردن یه نامه دور از چشم معلم رو تجربه نمی کنه؟! بچه های امروز زنگ های تفریح چه کار می کنن؟ دارن تو موبایلشون ویدئوهای باحال به هم نشون می دن؟ آهنگ می ذارن تو کلاس می رقصن؟ یادمه اگه می خواستی تو زنگ تفریح یه ربعی یکی رو پیدا کنی باید بی خیال می شدی! یه دور همه ی مدرسه رو می گشتی و از هر کسی که می شناختی سراغش رو می گرفتی و فقط در صورتی که اونم ثابت یه جا نشسته بود پیدا می شد. تازه اگه یکی مثل جیران پیدا نمی شد که از سر تفریح بذارتت سر کار و الکی بگه تو کتاب خونه نشسته داره گل آقا ورق می زنه! الان چه کار می کنن؟ یه اس ام اس می زنن: کجی؟ یادمه اگه یکی می خواست با دوست پسرش حرف بزنه باید شماره تلفن خونه رو بهش می داد. اونوقت باید هزار تا جینگولک پیاده می کردن تا مامانه نفهمه کی پای تلفنه یا چطوری زنگ بزنه که مامانه تلفن رو بر نداره. امروز چه کار می کنن؟ داره با پسره با موبایلش حرف می زنه مامانش میاد می گه تو رو خدا کم تر حرف بزن این ماه پول موبایلت دیویست هزار تومن نشه؟ تازه وقتی که دوست شدن با یه پسری انرژی خاصی لازم نداره چرا فقط یه دونه؟! اون وقتا از وقتی می رفتی خونه تا فرداش که دوباره بری مدرسه حداقل دوستات رو نمی دیدی و اگه یه اتفاقی میفتاد باید تا فردا صبح صبر می کردی تا براشون تعریف کنی! الان چه کار می کنن؟ دور هم تو مسنجر نشستن و گزارش لحظه به لحظه می دن؟ اگه تو خیابون یه چیز باحالی دیدن به هم اسم ام اس می زنن می گن؟ فرداش که همدیگه رو دیدن راجع به چی حرف می زنن؟ نسلی که لازم نیست برای چیزی صبر کنه نسلی که اطلاعات بی وقفه می خوره تو کلش، نسلی که بدست آوردن اطلاعات انقدر براش راحته که دیگه احتیاجی به گزینش نداره خوب طبیعی هم هست که فقط موزیک رپ بتونه گوش بده. حرفایی که گوشش تو یه موزیک تحمل می کنه باید مثل همه ی اطلاعات دیگه تند تند از تو گوشش رد شن. با محتوا و بی محتوا درهم. یه قطار که یه جاهاییش به درد بخوره. و خیلی جاهاش به درد نخوره. چیزی غیر از این فکر نمی کنم ارزش زیبایی شناسی خاصی براش داشته باشه.
Wednesday، May 20، 2009
There is something predatory in the act of taking pictures. To photograph people is to violate them, by seeing them as they never see themselves, by having knowledge of them they can never have*; it turns people into objects that can be symbolically possessed. Camera is a sublimation of the gun, to photograph someone is a sublimated murder-- a soft murder, appropriate to a sad, frightened time.
On Photography, Susan Sontag
* I guess we always have this knowledge. It's a violation when we document it and make it possible to let them know we have this knowledge.
Thursday، May 14، 2009
با آلارم موبایل از خواب بیدار می شم. همین طور با چشمهای بسته وارد آشپزخونه می شم و زیر کتری رو روشن می کنم. روی گاز زیاد جا نیست. دو سه مرتبه کتری رو فشار می دم که جا باز شه اما فایده نداره. زیرش رو کم کم می کنم تا دیرتر بجوشه و دوباره به رخت خواب بر می گردم.
...
چشمهام رو باز می کنم و می بینم با یک لیوان چایی بالای سرم ایستاده. یه سری پول رو نشونم می ده و می گه این پول تو جیبیت این هم کادوی تولدت. بیا برات چایی هم ریختم و چون تولدته برات از این شیرینی ها آوردم وگرنه خودت باید می رفتی ور می داشتی. می گم امکان نداره جوشیده باشه. من زیرش رو خیلی کم کرده بودم. یه لحظه از لحن مادر بچه ی متولد بیرون میاد و جواب می ده دیگه من دارم آشپزی می کنم! نمی شه رو گاز انقدر شلوغ باشه. چشم هام رو می بندم. دوباره با لحن مادر بچه ی متولد می گه یواش یواش تصور کن که می خوای به دنیا بیای تا عصر. و می ره بیرون.
...
تو آیینه نگاه می کنم. همش یه دونه موی سفید تو کلم هست که شیش ماه یک بار خودش رو نشون می ده و بقیه ی شیش ماه دارم دنبالش می گردم اما پیداش نمی کنم. امروز گویا شیش ماهش شده. صدای اس ام اس میاد. تولدت مبارک! با ربع قرن تجربه.
...
کامپیوتر رو روشن می کنم. کلی تبریک روی دیوار فیس بوکم نوشتن. از الان عزای جواب دادنشون رو گرفتم. مانیتور رو خاموش می کنم. حالا فردا یه فکری براشون می کنم. وارد اتاقم می شه و دو تا سی دی می ذاره روی میزم. با لحن مادر بچه ی متولد می گه می شه اینارو برام رایت کنی؟! قول می دم که دفعه ی دیگه جزوه هام رو بیارم یاد بگیرم خودم رایت کنم. یه کم من و من می کنم. می گه پیشاپیش ازت متشکرم و زودی از اتاق بیرون می ره.
...
در حال خارج شدن از در دستم رو دراز می کنم تا سوییچ و دسته کلیدم رو بردارم. سر جای همیشگی نیست و مجبور می شم که کلم رو وارد آشپزخونه کنم. یه نگاهی به سر و وضعم می اندازه و می گه معلومه عاشقیا! تو گوشم می پیچه چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو. به خودم میام و فکر می کنم تازگی ها هر کی هر چیزی برام می خواد سعی می کنه همون رو بهم تلقین کنه. ناگهان چشماش پر اشک می شه و میاد طرفم و به زور بغلم می کنه و صورتم رو می بوسه. صداش رو تو ذهنم تصور می کنم که می گه وقتی من مردم اونوقت میای سر قبرم و می گی ای مادر کاشکی زنده بودی تا من بغلت می کردم. بلند می گم حالا چرا گریه می کنی؟ می گه آخه تو رو من زاییدم چطوری بدمت دست یکی دیگه. جواب می دم مادر جان خیالت راحت من از بیخ گوشت تکون نخواهم خورد خوبه؟! می گه نه اونوقت بیشتر نگرانتم. نمی فهمم چرا اگه من رو پای خودم وایساده باشم بیشتر نگرانش می کنه. می خنده و به شوخی می گه به پسر برجسازه بگم باشه؟ می خندم و از در خارج می شم. با خودم فکر می کنم کسی که با عبارت پسر برجساز آیدنتیفای می شه چه جور آدمی می تونه باشه؟ بعد فکر می کنم من با چی آیدنتیفای می شم؟ فوق لیسانس هوش مصنوعی؟ کی یه زن فوق لیسانس هوش مصنوعی رو جدی می گیره؟ حالا می فهمم چرا نگرانمه.
...
چشمهام رو باز می کنم و می بینم با یک لیوان چایی بالای سرم ایستاده. یه سری پول رو نشونم می ده و می گه این پول تو جیبیت این هم کادوی تولدت. بیا برات چایی هم ریختم و چون تولدته برات از این شیرینی ها آوردم وگرنه خودت باید می رفتی ور می داشتی. می گم امکان نداره جوشیده باشه. من زیرش رو خیلی کم کرده بودم. یه لحظه از لحن مادر بچه ی متولد بیرون میاد و جواب می ده دیگه من دارم آشپزی می کنم! نمی شه رو گاز انقدر شلوغ باشه. چشم هام رو می بندم. دوباره با لحن مادر بچه ی متولد می گه یواش یواش تصور کن که می خوای به دنیا بیای تا عصر. و می ره بیرون.
...
تو آیینه نگاه می کنم. همش یه دونه موی سفید تو کلم هست که شیش ماه یک بار خودش رو نشون می ده و بقیه ی شیش ماه دارم دنبالش می گردم اما پیداش نمی کنم. امروز گویا شیش ماهش شده. صدای اس ام اس میاد. تولدت مبارک! با ربع قرن تجربه.
...
کامپیوتر رو روشن می کنم. کلی تبریک روی دیوار فیس بوکم نوشتن. از الان عزای جواب دادنشون رو گرفتم. مانیتور رو خاموش می کنم. حالا فردا یه فکری براشون می کنم. وارد اتاقم می شه و دو تا سی دی می ذاره روی میزم. با لحن مادر بچه ی متولد می گه می شه اینارو برام رایت کنی؟! قول می دم که دفعه ی دیگه جزوه هام رو بیارم یاد بگیرم خودم رایت کنم. یه کم من و من می کنم. می گه پیشاپیش ازت متشکرم و زودی از اتاق بیرون می ره.
...
در حال خارج شدن از در دستم رو دراز می کنم تا سوییچ و دسته کلیدم رو بردارم. سر جای همیشگی نیست و مجبور می شم که کلم رو وارد آشپزخونه کنم. یه نگاهی به سر و وضعم می اندازه و می گه معلومه عاشقیا! تو گوشم می پیچه چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو. به خودم میام و فکر می کنم تازگی ها هر کی هر چیزی برام می خواد سعی می کنه همون رو بهم تلقین کنه. ناگهان چشماش پر اشک می شه و میاد طرفم و به زور بغلم می کنه و صورتم رو می بوسه. صداش رو تو ذهنم تصور می کنم که می گه وقتی من مردم اونوقت میای سر قبرم و می گی ای مادر کاشکی زنده بودی تا من بغلت می کردم. بلند می گم حالا چرا گریه می کنی؟ می گه آخه تو رو من زاییدم چطوری بدمت دست یکی دیگه. جواب می دم مادر جان خیالت راحت من از بیخ گوشت تکون نخواهم خورد خوبه؟! می گه نه اونوقت بیشتر نگرانتم. نمی فهمم چرا اگه من رو پای خودم وایساده باشم بیشتر نگرانش می کنه. می خنده و به شوخی می گه به پسر برجسازه بگم باشه؟ می خندم و از در خارج می شم. با خودم فکر می کنم کسی که با عبارت پسر برجساز آیدنتیفای می شه چه جور آدمی می تونه باشه؟ بعد فکر می کنم من با چی آیدنتیفای می شم؟ فوق لیسانس هوش مصنوعی؟ کی یه زن فوق لیسانس هوش مصنوعی رو جدی می گیره؟ حالا می فهمم چرا نگرانمه.
Wednesday، May 13، 2009
شاعر می فرماید: هر کسی توی دنیا صب که شد به شوق یه عشقی از خواب پا می شه! شاید واسه همینه که من صبا انقدر سخت از خواب بیدار می شم!
Sunday، May 10، 2009
مثل اینکه صورت حر از روبرو ماه گرفتگی داره! شاید هم زخم جنگ سختیه که داره می کنه! من که روم نشد زل بزنم تو صورتش. آخه ممکنه که ناراحت بشه.
Saturday، May 09، 2009
-شوهرم کتکم زد منم نصف شب پاشدم قرص خودم چاقو رو فرو کردم تو شیکمم! دیگه خسته شدم...چاقو رو که فرو می کردم همین طور فرو می رفت بیشتر از اینم می تونستم فرو کنم.
-خوب چی شد که نکردی؟
-وسطش پشیمون شدم. دخترم پا شد آب بخوره دید همه جام خونیه! منم پشیمون شدم.
-نمی گی اگه خودت رو بکشی بعدا این دو تا بچه هات چه کار کنن با این باباشون؟!
-وا؟! یعنی می گین اونا رو هم باید بکشم؟!
-خوب چی شد که نکردی؟
-وسطش پشیمون شدم. دخترم پا شد آب بخوره دید همه جام خونیه! منم پشیمون شدم.
-نمی گی اگه خودت رو بکشی بعدا این دو تا بچه هات چه کار کنن با این باباشون؟!
-وا؟! یعنی می گین اونا رو هم باید بکشم؟!
Wednesday، May 06، 2009
یک روز خیلی بلند همراه من و تهران خیلی بزرگ
با صدای اس ام اس از خواب بیدار می شم. اما مهم نیست. یک ساعت از موقعی که موبایلم رو کوک کرده بودم گذشته. به زحمت از رختخواب بیرون میام. آلارم رو خاموش می کنم. فکر می کنم دلیل اصلی اینکه تازگی ها زود به زود شارژ موبایلم تموم می شه اینه که صبح ها به مدت یک ساعت پنج دقیقه پنج دقیقه زنگ می زنه.
...
بانک انقدر خلوته که من هنوز دکمه ی نوبت گیری رو فشار نداده شروع می کنه شماره ی ... و مکث می کنه تا من دکمه رو فشار بدم تا بگه به باجه ی سه.
...
آقای عکاسی بهم تذکر می ده که از این به بعد عکس هایی که سایزهاشون یکیه رو در یک فولدر بریزم. نمی دونم چرا به نظرم آدم خیلی فهمیده ای میاد.
...
دوباره موقع کارت زدن مقدار اعتبار کارتم رو نگاه می کنم تا تئوری دیروزم رو که اعتبار بر اساس مدتی که تو مترو هستی کم می شه امتحان کنم. ناگهان چشمم به تابلویی میفته که انگار خطاب به من باشه می گه بابا جون نکن! تا فلان قدر کیلومتر 65 تومن، تا فلان قدر کیلومتر 70 تومن و قبل از اینکه ردیف بعدی رو بخونم قطار حرکت می کنه.
...
دیگه داریم با آقای میدان حر رفیق می شیم. می خوام از این به بعد حر صداش کنم. اما هنوز زوده. یه دفعه هم باید از روبروش برم تا ببینم صورتش چه شکلیه.
...
یاد اون جمله ی معلم فیزیکم میفتم که می گفت دم در دانشگاه نباید کارت ببینن. دانشگاه باید جایی باشه که ملت همین طوری بیان توش رو ببینن. این بیمارستان لقمان دانشگاه خیلی خوبی میشه.
...
نه مثل اینکه اگه در ساعتی غیر از 8 و نیم شب از پیاده روی نواب حرکت کنی نه تنها آدم توش هست بلکه بهت متلک هم می اندازن. پس این متلک اندازا بعد تاریکی کجا می رن؟ می رن چاقوهاشون رو از خونه بیارن؟
...
اینترنت نداریم. عوضش ناهار خیلی چرب نیست.
...
تا پام رو از دانشگاه می ذارم بیرون شر شر بارون شروع می شه. با افتخار چتری رو که بعد از سه روز خر حمالی به درد خورده در میارم اما تازه به این نتیجه می رسم که هم نگه داشتنش تو باد سخته هم آب های روش هی می چکه تو صورتت، هم کفش و جورابت همون قدر خیس می شه. فقط موهاته که خشک می مونه که مطمئن نیستم چندان مزیتی باشه.
...
کم کم دارم پیشرفت می کنم. فقط یه واگن با خروجی میرداماد ایستگاه امام خمینی فاصله دارم. شروع می کنم سلانه سلانه به سمت پله ها حرکت کردن. پیرزنی دوان دوان به سمت پله ها میاد و ناگهان انگار که تازه ذهنش تابلویی رو که چند قدم پیش خونده بود پردازش کرده باشه می ایسته و می گه این که می ره میرداماد و همون جا خشکش می زنه. جمعیتی که از مترو پیاده شدن دیگه به پله ها رسیدن و دوان دوان به سمت میرداماد حرکت می کنن و حتی یک نفر هم کاری نداره که چون کسی از طرف مقابل در حال دویدن نیست احتمالا قطاری در ایستگاه آماده ی حرکت نیست. مهم نسیت. فقط باید دوید. به پیرزن نگاه می کنم که وحشت زده خشکش زده و صبر می کنم تا نگاهش با نگاهم تلاقی کنه تا ازم کمک بخواد. بهش می گم مادر جون کجا می خوای بری؟ می گه من می خوام برم... می خوام برم... احساس می کنم که مغزش قفل کرده و کم مونده که بزنه زیر گریه. می گم حرم مطهر؟! می گه الهی من پیش مرگت شم!
...
چقدر خوشحالم که یه زنم و می تونم در این ساعت که مترو داره می ترکه سوار واگن نه در حال ترکیدن خانم ها شم. خیلی متاسفم که هم جنسام در این ساعت از روز همگی یا دارن با مردشون حرف می زنن. یا دارن پشت سر مردشون با دوستاشون حرف می زنن. یا یه گوشه بق کردن و به خاطر دعوایی که با مردشون کردن آه می کشن و هیچ کس از دیدن خودکار نامرئی که فقط با لیزر خونده می شه اندازه ی من به هیجان نمیاد. از آلان دارم به چیزهایی فکر می کنم که رو پیشونی دوستام خواهم نوشت!
...
حالا به فرض قیمت همه ی کتاب هایی رو که می خواستی می دونستی و پول همرات داشتی. دلیل نمی شه که وزن همشون رو هم بدونی! احساس می کنم کتفم داره کنده می شه.
...
زیر بارون شدید درست موقعی که از در نمایشگاه خارج می شم آقاهه که داره به سمت در می دوئه ازم می پرسه خانوم دیگه تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم نمایشگاه تعطیل شد. دوباره می پرسه یعنی دیگه کسی رو تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم تو غرفه ها راه نمی دن اما می ذارن بیاین بیرون! هر دومون از جواب عجیب من شوکه شدیم. هر کدوم راه خودمون رو می گیرم و می ریم.
...
چون چراغ سبز شده و تاکسی که جلوی لاین گردش به راست رو گرفته روشن نمی شه آقای پشت سرش دستش رو از روی بوق بر نمی داره. بعد از این که بالاخره تاکسی روشن می شه و به راه مستقیمش ادامه می ده آقای عصبانی ماشین پشتی به سمت راست می پیچه ماشین رو نگه می داره، شیشه رو می کشه پایین و با اینکه مطمئنه که دیگه راننده ی تاکسی صداش رو نمی شنوه با داد و بی داد شروع به فحش دادن می کنه. به نظرم این فحش ها رو فقط برای زن و بچش که کنارش نشستن می ده. فحش هاش به اندازه ی کافی گویای احساسش نیستن بنابراین به عنوان حسن ختام تصمیم می گیره که یه فحش ناموسی بده. می تونم قسم بخورم که می گه مادر قهوه!!! حالا شغل مادر آقای راننده ی تاکسی پیکان مدل شصت دقیقا چه ربطی به این ماجرا داره من اطلاعی ندارم.
...
تو تاریکی با کتفی که داره کنده می شه، جوراب های خیس، شلوار خیس تر، تو کوچه ای که پرنده پر نمی زنه به سمت خونه حرکت می کنم. خیالم از دیشب راحت تره. هیچ دزد و متجاوزی حال نداره تو این هوا از خونه بیرون بیاد!
با صدای اس ام اس از خواب بیدار می شم. اما مهم نیست. یک ساعت از موقعی که موبایلم رو کوک کرده بودم گذشته. به زحمت از رختخواب بیرون میام. آلارم رو خاموش می کنم. فکر می کنم دلیل اصلی اینکه تازگی ها زود به زود شارژ موبایلم تموم می شه اینه که صبح ها به مدت یک ساعت پنج دقیقه پنج دقیقه زنگ می زنه.
...
بانک انقدر خلوته که من هنوز دکمه ی نوبت گیری رو فشار نداده شروع می کنه شماره ی ... و مکث می کنه تا من دکمه رو فشار بدم تا بگه به باجه ی سه.
...
آقای عکاسی بهم تذکر می ده که از این به بعد عکس هایی که سایزهاشون یکیه رو در یک فولدر بریزم. نمی دونم چرا به نظرم آدم خیلی فهمیده ای میاد.
...
دوباره موقع کارت زدن مقدار اعتبار کارتم رو نگاه می کنم تا تئوری دیروزم رو که اعتبار بر اساس مدتی که تو مترو هستی کم می شه امتحان کنم. ناگهان چشمم به تابلویی میفته که انگار خطاب به من باشه می گه بابا جون نکن! تا فلان قدر کیلومتر 65 تومن، تا فلان قدر کیلومتر 70 تومن و قبل از اینکه ردیف بعدی رو بخونم قطار حرکت می کنه.
...
دیگه داریم با آقای میدان حر رفیق می شیم. می خوام از این به بعد حر صداش کنم. اما هنوز زوده. یه دفعه هم باید از روبروش برم تا ببینم صورتش چه شکلیه.
...
یاد اون جمله ی معلم فیزیکم میفتم که می گفت دم در دانشگاه نباید کارت ببینن. دانشگاه باید جایی باشه که ملت همین طوری بیان توش رو ببینن. این بیمارستان لقمان دانشگاه خیلی خوبی میشه.
...
نه مثل اینکه اگه در ساعتی غیر از 8 و نیم شب از پیاده روی نواب حرکت کنی نه تنها آدم توش هست بلکه بهت متلک هم می اندازن. پس این متلک اندازا بعد تاریکی کجا می رن؟ می رن چاقوهاشون رو از خونه بیارن؟
...
اینترنت نداریم. عوضش ناهار خیلی چرب نیست.
...
تا پام رو از دانشگاه می ذارم بیرون شر شر بارون شروع می شه. با افتخار چتری رو که بعد از سه روز خر حمالی به درد خورده در میارم اما تازه به این نتیجه می رسم که هم نگه داشتنش تو باد سخته هم آب های روش هی می چکه تو صورتت، هم کفش و جورابت همون قدر خیس می شه. فقط موهاته که خشک می مونه که مطمئن نیستم چندان مزیتی باشه.
...
کم کم دارم پیشرفت می کنم. فقط یه واگن با خروجی میرداماد ایستگاه امام خمینی فاصله دارم. شروع می کنم سلانه سلانه به سمت پله ها حرکت کردن. پیرزنی دوان دوان به سمت پله ها میاد و ناگهان انگار که تازه ذهنش تابلویی رو که چند قدم پیش خونده بود پردازش کرده باشه می ایسته و می گه این که می ره میرداماد و همون جا خشکش می زنه. جمعیتی که از مترو پیاده شدن دیگه به پله ها رسیدن و دوان دوان به سمت میرداماد حرکت می کنن و حتی یک نفر هم کاری نداره که چون کسی از طرف مقابل در حال دویدن نیست احتمالا قطاری در ایستگاه آماده ی حرکت نیست. مهم نسیت. فقط باید دوید. به پیرزن نگاه می کنم که وحشت زده خشکش زده و صبر می کنم تا نگاهش با نگاهم تلاقی کنه تا ازم کمک بخواد. بهش می گم مادر جون کجا می خوای بری؟ می گه من می خوام برم... می خوام برم... احساس می کنم که مغزش قفل کرده و کم مونده که بزنه زیر گریه. می گم حرم مطهر؟! می گه الهی من پیش مرگت شم!
...
چقدر خوشحالم که یه زنم و می تونم در این ساعت که مترو داره می ترکه سوار واگن نه در حال ترکیدن خانم ها شم. خیلی متاسفم که هم جنسام در این ساعت از روز همگی یا دارن با مردشون حرف می زنن. یا دارن پشت سر مردشون با دوستاشون حرف می زنن. یا یه گوشه بق کردن و به خاطر دعوایی که با مردشون کردن آه می کشن و هیچ کس از دیدن خودکار نامرئی که فقط با لیزر خونده می شه اندازه ی من به هیجان نمیاد. از آلان دارم به چیزهایی فکر می کنم که رو پیشونی دوستام خواهم نوشت!
...
حالا به فرض قیمت همه ی کتاب هایی رو که می خواستی می دونستی و پول همرات داشتی. دلیل نمی شه که وزن همشون رو هم بدونی! احساس می کنم کتفم داره کنده می شه.
...
زیر بارون شدید درست موقعی که از در نمایشگاه خارج می شم آقاهه که داره به سمت در می دوئه ازم می پرسه خانوم دیگه تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم نمایشگاه تعطیل شد. دوباره می پرسه یعنی دیگه کسی رو تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم تو غرفه ها راه نمی دن اما می ذارن بیاین بیرون! هر دومون از جواب عجیب من شوکه شدیم. هر کدوم راه خودمون رو می گیرم و می ریم.
...
چون چراغ سبز شده و تاکسی که جلوی لاین گردش به راست رو گرفته روشن نمی شه آقای پشت سرش دستش رو از روی بوق بر نمی داره. بعد از این که بالاخره تاکسی روشن می شه و به راه مستقیمش ادامه می ده آقای عصبانی ماشین پشتی به سمت راست می پیچه ماشین رو نگه می داره، شیشه رو می کشه پایین و با اینکه مطمئنه که دیگه راننده ی تاکسی صداش رو نمی شنوه با داد و بی داد شروع به فحش دادن می کنه. به نظرم این فحش ها رو فقط برای زن و بچش که کنارش نشستن می ده. فحش هاش به اندازه ی کافی گویای احساسش نیستن بنابراین به عنوان حسن ختام تصمیم می گیره که یه فحش ناموسی بده. می تونم قسم بخورم که می گه مادر قهوه!!! حالا شغل مادر آقای راننده ی تاکسی پیکان مدل شصت دقیقا چه ربطی به این ماجرا داره من اطلاعی ندارم.
...
تو تاریکی با کتفی که داره کنده می شه، جوراب های خیس، شلوار خیس تر، تو کوچه ای که پرنده پر نمی زنه به سمت خونه حرکت می کنم. خیالم از دیشب راحت تره. هیچ دزد و متجاوزی حال نداره تو این هوا از خونه بیرون بیاد!
Saturday، May 02، 2009
به جای پنجاه تومن صد تومن بهت داده باشن واسه هیچ کاری که نکردی! کاغذ هاشونو تموم کنی به خاطر پرینت هایی که واسه کلاس خارج از برنامت با پرینترشون گرفتی، نشسته باشی و به جای خوندن چیزهایی که باید براشون بخونی دنبال پیدا کردن انیمیشن واسه وبلاگ دومت باشی و باز هم به مکالمه ی عاشقانه ی ای که پشت سرت داره بین یه دانشجوی خیلی خیلی علاقه مند که از قبل اینکه تو لنگ ظهر تشریفتو بیاری اونجا بوده و تی ای ساده ای که خیلی علم رو جدی گرفته اتفاق میفته، تو دلت بخندی.
تی ای: من از این ناراحت شدم که سوال دو کوییز رو قبلا سر حل تمرین دو سه بار گفته بودم!
دانشجو: استاد می گن که تو دانشگاه های آمریکا هفته ای سه تا تمرین می دن، شما خیلی کم تمرین می دین!
دلم می خواد قیافه ی تی ای رو ببینم اگه یه روزی تو خونه نشسته و مثل همیشه داره یه کار مفید می کنه و یکی از رفقاش بهش زنگ بزنه و بگه ما سر کوچتونیم بپر پایین! دلم می خواد با معیار های دقیق آماری خودش براش تخمین بزنم که فلج موقتش چند دقیقه طول می کشه. دلم نمی خواد دلم براش بسوزه اما صمیمانه براش آرزو می کنم که هرگز نفهمه که این علم جونش چقدر رو هواست. آمین!
تی ای: من از این ناراحت شدم که سوال دو کوییز رو قبلا سر حل تمرین دو سه بار گفته بودم!
دانشجو: استاد می گن که تو دانشگاه های آمریکا هفته ای سه تا تمرین می دن، شما خیلی کم تمرین می دین!
دلم می خواد قیافه ی تی ای رو ببینم اگه یه روزی تو خونه نشسته و مثل همیشه داره یه کار مفید می کنه و یکی از رفقاش بهش زنگ بزنه و بگه ما سر کوچتونیم بپر پایین! دلم می خواد با معیار های دقیق آماری خودش براش تخمین بزنم که فلج موقتش چند دقیقه طول می کشه. دلم نمی خواد دلم براش بسوزه اما صمیمانه براش آرزو می کنم که هرگز نفهمه که این علم جونش چقدر رو هواست. آمین!
Friday، April 24، 2009
We can tell from appearance the work someone does or does not do; we can read in their face whether they are happy or troubled...
People of the Twentieth Century. August Sander
Thursday، April 23، 2009
وقتی یه زن گرفتی بعد چهار سال بیشتر از روز اول دوسش داشتی، بیشتر از روز اول بهش توجه می کردی، وسعت می رسید، وقتشو داشتی، اونوقت شلوارت رو دو تا کن!
آدرس وبلاگ جدیدم:
آدرس وبلاگ جدیدم:
Monday، April 20، 2009
مدرک جمع می کنم از هر آنچه که هست انگار که هر تغییری گناه کبیره باشد. می دانم. می دانم. تغییر ذات زندگی است. اما دلم راضی نمی شود. انگار یاد هر آنچه که دیگر نیست هر آن بهم گوشزد می کند که وقتی که بود چقدر شکستنی بود. و آنچه که هست چقدر شکستنی است. مدرک جمع می کنم از هر آنچه که هست تا روزی که همه ی آثارش از زمین محو شد بگویم این بوده است. شاید به این طریق بتوانم دینم را ادا کنم به آن موقع که بود. به اکنون که هست.
Tuesday، April 14، 2009
بلافاصله بعد از پایان تعطیلات به رسم عادت هر سال پوشیدن لباس گرم را متوقف کردم اما هنوز سردم است.
بیست و پنج فروردین و برف؟! جل الخالق!
بیست و پنج فروردین و برف؟! جل الخالق!
Monday، April 13، 2009
یک چهره ی آشنا آنگاه که در یک زمینه ی نا آشنا قرار می گیرد می تواند حسابی غافلگیر کننده باشد. انگار که نظم نا آشنایی زمینه را بر هم می زند.
***
آلبوم عکس های پدر بزرگ پر است از چهره های سیاه و سفید که اکثر آنها دیگر زنده نیستند یا حداقل در هیات آن زمانشان دیگر زنده نیستند. بچه ها بزرگ شده اند. جوان ها پیر شده اند و پیرها، خوب دیگر. یک زمینه ی نا آشنا. با این وجود لبخندها، نگاه ها و ایستادن ها، همه و همه لذتی غافلگیر کننده را در خود پنهان کرده اند: لذت پیدا کردن یک آشنا.
***
با پیشرفت تکنولوژی تلفن یکی از بزرگترین لذات را از انسان امروز صلب کرده است. لذت غافلگیری شنیدن یک صدای آشنا در سکوت نا آشنای فاصله ی برداشتن گوشی تا شنیدن صدای طرف مقابل. زمینه ی نا آشنا با مشاهده ی شماره ی تلفن یا حتی نام فرد آن سوی خط از بین می رود.
***
در اتاقم نشسته ام و صدای ضبط شده ای را از فاصله ی دوری می شنوم. صاحبان صدا برایم آشنا نیستند. زمینه ی صحبت برایم نا آشناست. من هرگز در چنین مکالمه ای میان این افراد شرکت نکرده ام. زمینه ای کاملا نا آشنا. ناگهان صدای ضبط شده ی خودم را می شنوم. صدای غریبه ای که تا قبل از این هر بار مرا به وحشت می انداخت. اما این بار مانند آشنایی در زمینه ی نا آشنا لحظه ای غافلگیرم می کند. کمی درنگ می کنم. صدای خودم نیست. صدای مادرم است. ناگهان صدای ضبط شده ام دیگر غریبه نیست. بعد از این هرگز مرا به وحشت نخواهد انداخت.
***
آلبوم عکس های پدر بزرگ پر است از چهره های سیاه و سفید که اکثر آنها دیگر زنده نیستند یا حداقل در هیات آن زمانشان دیگر زنده نیستند. بچه ها بزرگ شده اند. جوان ها پیر شده اند و پیرها، خوب دیگر. یک زمینه ی نا آشنا. با این وجود لبخندها، نگاه ها و ایستادن ها، همه و همه لذتی غافلگیر کننده را در خود پنهان کرده اند: لذت پیدا کردن یک آشنا.
***
با پیشرفت تکنولوژی تلفن یکی از بزرگترین لذات را از انسان امروز صلب کرده است. لذت غافلگیری شنیدن یک صدای آشنا در سکوت نا آشنای فاصله ی برداشتن گوشی تا شنیدن صدای طرف مقابل. زمینه ی نا آشنا با مشاهده ی شماره ی تلفن یا حتی نام فرد آن سوی خط از بین می رود.
***
در اتاقم نشسته ام و صدای ضبط شده ای را از فاصله ی دوری می شنوم. صاحبان صدا برایم آشنا نیستند. زمینه ی صحبت برایم نا آشناست. من هرگز در چنین مکالمه ای میان این افراد شرکت نکرده ام. زمینه ای کاملا نا آشنا. ناگهان صدای ضبط شده ی خودم را می شنوم. صدای غریبه ای که تا قبل از این هر بار مرا به وحشت می انداخت. اما این بار مانند آشنایی در زمینه ی نا آشنا لحظه ای غافلگیرم می کند. کمی درنگ می کنم. صدای خودم نیست. صدای مادرم است. ناگهان صدای ضبط شده ام دیگر غریبه نیست. بعد از این هرگز مرا به وحشت نخواهد انداخت.
Monday، April 06، 2009
خوبیه یه ماه و نیم تنه لشی می دونی چیه؟! اینه که وقتی بر می گردی دلت واسه کارت تنگ شده! بچه ی خوب نبودنم کار سختیه ها!
Friday، March 27، 2009
زمانی بود که از چهارشنبه تا شنبه دلم برات تنگ می شد. زمانی بود که از چهارشنبه تا شنبه رانندگی یادم می رفت. زمانی بود که وقتی می گفتم از شنبه برام یه مفهومی داشت. زمانی بود که شنبه یه روز جدیدی بود. زمان بچگی های من.
What you see is what you get.What you see is what you get. Is it ok to say what you see is what you get? Are you sure what you see is what you get? What do you see? What do you get? Do you like what you see? Do you like what you get? What you see is never what you get.
Thursday، March 26، 2009
در سال جدید به طرز انویینگی پلزنت شدم! الکی داد نمی زنم. وقتی مکالمه ای رو خلاف خواسته ام باهام شروع می کنن مثل این نیست که با دیوار حرف می زنن و تو صورت غریبه هایی که هیچ دلیلی برای کشتنشون ندارم لبخند می زنم. پیش میومد که بچه بودم موقع سال تحویل تصمیم می گرفتم که آدم جدیدی باشم اما به محض شنیدن شیپور و گرفتن عیدی یادم می رفت. امسال موقع سال تحویل به تنها چیزی که فکر می کردم چایی بود.
Thursday، March 19، 2009
پرده ی اتاق من آبیه. خوب که فکر می کنم تنها پرده ی آبی ایه که تو زندگیم دیدم. آخه می دونی؟ مردم سالم نور رو دوست دارن. نمی دونم. شاید قبل اینکه پرده ی اتاقم رو آبی کنم تا لنگ ظهر نمی خوابیدم. شاید از وقتی پرده ی آبی رو کشف کردم مثل خون آشام نور گریز شدم. کسی چه می دونه؟ شایدم قبل اینکه راهی برای گرفتن جلوی این همه نور که وارد یه اتاق رو به جنوب می شه پیدا نکرده بودم از عدم تعادل رنج می بردم.
سر تختم رو به سمت شرق گذاشتم. از خواب بیدار می شم و خورشید روی پاهامه می فهمم که ساعت هفت و هشت صبحه و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و خورشید نیست. می فهمم که ظهر شده و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و نور خورشید مستقیم داره می تابه تو چشمم می فهمم که ساعت سه بعد از ظهره و تونستم تمام روز رو بخوابم. دیگه برای بیدار شدن امنه.
سر تختم رو به سمت شرق گذاشتم. از خواب بیدار می شم و خورشید روی پاهامه می فهمم که ساعت هفت و هشت صبحه و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و خورشید نیست. می فهمم که ظهر شده و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و نور خورشید مستقیم داره می تابه تو چشمم می فهمم که ساعت سه بعد از ظهره و تونستم تمام روز رو بخوابم. دیگه برای بیدار شدن امنه.
Friday، March 06، 2009
من اگه یه جا بشینم که یه کاری رو به انجام برسونم می تونم تا موقع تموم شدنش بلند نشم. در مورد خیلی از کارها این شامل خرج کردن اراده ی آهنین می شه. یعنی اینکه نیم ساعت یه بار که به بلند شدن فکر می کنم باید جلوی خودم رو بگیرم. و می گیرم. نتیجه زیاد برام مهم نیست چون می دونم دیگه از این تلاشی که من انجام می دم بیشتر کار فوق بشره. تنها کاری که وقتی می شینم تا انجامش بدم تا موقعی که تموم بشه یه بار هم یاد خستگی در کردن نمی افتم دقیقا همون یه کاریه که از نتیجه اش می ترسم. با اراده ی آهنین نیم ساعت یه بار به زور خودم رو از جام بلند می کنم تا تمرکزم رو از دست بدم ومطمئن باشم که تمام تلاشم رو نکردم. دلخوشی روز مبادا.
Tuesday، February 24، 2009
حق تقدم با عابر پیاده ی در حال عبور از خط کشی است.
حق تقدم با عابر پیاده ی در حال عبور از خط کشی است.
این جمله ای است که با خود تکرار می کنم روبروی خط کشی عابر پیاده ی یک خیابان یک طرفه ی بسیار عریض. در فاصله ی یک کیلومتری چراغ راهنما یعنی درست جایی که رانندگان همیشه عصبانی تهران، خوشحال از پایان انتظار صد ثانیه ای بی انتها در حال پرکشیدن هستند.
عابر پیاده ی کنار خیابان بدون خط کشی برای رانندگان تهرانی همیشه علامت احتیاط است. خطر بلقوه ی پرش به وسط خیابان و یا ترمز ناگهانی مسافرکش جلویی. باید پا را از روی پدال گاز برداشت و محض اطمینان بالای ترمز نگاه داشت. اما خط کشی عابر پیاده؟ جای نگرانی ندارد. تبدیل به نویز تصویر می شود و با پردازش اولیه تصویر حذف می شود. عابر پیاده ی در حال عبور از آن؟ توهم است!
خط کشی را رها می کنم و در طول خیابان به راه رفتن ادامه می دهم تا در فاصله ی مناسب از خط کشی دوباره به علامت احتیاط تبدیل شوم.
حق تقدم با عابر پیاده ی در حال عبور از خط کشی است.
این جمله ای است که با خود تکرار می کنم روبروی خط کشی عابر پیاده ی یک خیابان یک طرفه ی بسیار عریض. در فاصله ی یک کیلومتری چراغ راهنما یعنی درست جایی که رانندگان همیشه عصبانی تهران، خوشحال از پایان انتظار صد ثانیه ای بی انتها در حال پرکشیدن هستند.
عابر پیاده ی کنار خیابان بدون خط کشی برای رانندگان تهرانی همیشه علامت احتیاط است. خطر بلقوه ی پرش به وسط خیابان و یا ترمز ناگهانی مسافرکش جلویی. باید پا را از روی پدال گاز برداشت و محض اطمینان بالای ترمز نگاه داشت. اما خط کشی عابر پیاده؟ جای نگرانی ندارد. تبدیل به نویز تصویر می شود و با پردازش اولیه تصویر حذف می شود. عابر پیاده ی در حال عبور از آن؟ توهم است!
خط کشی را رها می کنم و در طول خیابان به راه رفتن ادامه می دهم تا در فاصله ی مناسب از خط کشی دوباره به علامت احتیاط تبدیل شوم.
Friday، February 20، 2009
قسمتی از پروسه ی خونه تکونی اتاق من که اندازش قد قوطی کبریته ولی حجم وسایل توش اندازه ی کیف دستی هرمیون گرنجره مرتب کردن سی دی ها و درایو های کامپیوترمه که اندازه ی خلاصه کردن داستان طوقی تو کلاس سوم دبستان ازم وقت می گیره. در اینجا جا داره توضیح بدم که من داستان سه صفحه ایه طوقی رو در پانزده صفحه خلاصه می کردم! حالا یادم نیست که داشتم تحلیل می کردم داستان رو یا اینکه یادم می رفت یه چیزاییش رو قبلا تعریف کردم و دوباره می نوشتم و یا اینکه اصلا قسمت هایی به داستان اضافه می کردم. کسی چه می دونه! این طور که معلومه هیچ کس هیچ وقت از روی خلاصه داستان های من نخوند وگرنه یکی بهم مفهوم خلاصه رو توضیح می داد!
تصمیم گرفتم در یک اقدام انقلابی همه ی فیلم های MPEG1 ام رو بریزم دور. واسه من انقلاب حساب می شه چون من هیچ وقت هیچ وقت چیزی رو دور نمی ریزم! حتی الان هم دارم فکر می کنم اگه یه روزی ده سال دیگه خواستم ببینم کیفیت MPEG1 چطور بوده چه خاکی به سرم بریزم؟! خدا رو چه دیدی؟! شاید یکی دوتاشو تا آخر شب یواشکی از تو سطل آشغال در آوردم. شایدم همشو! حالا خدا می دونه من ده سال دیگه واسه چی می خوام بدونم کیفیت MPEG1 چطوری بوده! ولی آدم که کف دستش رو بو نکرده.
بعد رسیدم به کلیپ هام! من هرگز تو زندگیم نشستم کلیپ تماشا کنم. هیچ ایده ای ندارم جز اون خواننده ی Evanecance که از لوگوی سایتش خوشم می یومد بقیه ی خواننده های دنیا چه شکلین! هی ملت بهم کلیپ های خفن دادن منم فقط ریختم رو هاردم تا یه روز سر فرصت تماشا کنم. بعد یه روز کامپیوترم پر شد همرو ریختم رو سی دی تا سر فرصت خدمتشون برسم. حالا امروز نوبت اینه که سی دی هامو بریزم دور اما نمی تونم. اگه یه روز خواستم کلیپ تماشا کنم نداشتم چی؟! اگه کلیپ زندگیم اینتو بود چی؟! شایدم ده سال دیگه اینا جنبه ی تاریخی پیدا کرد کمیاب شد بردم فروختمشون! اگه اون موقع دیگه تکنولوژی سی دی نبود چی؟! یادم باشه حتما این سی دی ها رو کانورت کنم به موقش! یه سی دی کلیپ پیدا کردم روش نوشته برای نسیم! دستخت یارو رو نمی شناسم وگرنه می رفتم ازش می پرسیدم آخه چرا؟!
خوب دیگه نوبت عکس هاست مزاحم کیفم نشین!
Tuesday، February 10، 2009
Common Sense. از جمله عباراتی است که معادل فارسی آن "عقل سلیم" چندان چنگی به دل نمی زند. عقل جمعی سالم است (بماند که پیدا کردن معیار عقل جمعی خود بحث برانگیز است) و هر کس خلاف آن فکر کند به طور ضمنی سلامت عقل خود را زیر سوال می برد. بگذریم. خاطرم نیست به چه علت چند سال پیش روزی به دنبال یک بیکاریه چند ساعته در دانشگاه مثل برق گرفته ها وارد دانشکده ی فلسفه ی علم شدم و یک راست سراغ کتاب خانه رفتم و مثل همیشه ربع ساعتی به کتاب ها خیره شدم تا یک کتاب را از قفسه بیرون کشیدم. دایرۀ المعارفی بود. زیر عنوان Common sense از آزمایشی نوشته بود که روی بچه ها انجام می شد تا مشخص شود که سن دقیق شکل گیری عقل سلیم در انسان چیست. آزمایش از این قرار بود که به بچه ها گفته می شد که مثلا قلی اسباب بازی خود را در اتاق روی میز می گذارد و از اتاق خارج می شود. سکینه وارد اتاق می شود و اسباب بازی را در کشو قرار می دهد. قلی فکر می کند که اسباب بازی کجاست؟! اکثر بچه های سه تا چهار ساله پاسخ می دهند در داخل کشو اما بچه های های چهار و نیم ساله جواب می دهند روی میز.
از ساده ترین مفاهیم عقل سلیم در انسان در سنین بسیار کم شکل می گیرد. بعد تو شش سال است که طرف را ندیده ای. حافظه اش چنان غباری گرفته است که اگر نوشته ای از شش سال قبل خودش به دستش برسد افکار آن غریبه را درک نمی کند. آنوقت هنوز فکر می کنی تشخیص می دهی در ذهنش چه می گذرد فقط به این خاطر که مثلا روزی از خیلی نزدیک دیده بودی؟ خبر جدیدی برایت دارم سکینه آمد و اسباب بازی را برد.
Saturday، February 07، 2009
در یک نیمه شب تکنولوژیک روبروی کامپیوترم نشسته ام. مقاله ای که باید بخوانم انقدر مشکل است که حتی نمی توانم عنوانش را ترجمه کنم. با دقت تمام سعی می کنم که از روی پنجره ی مقاله رد نشوم. کار دیگری برای انجام دادن ندارم. به یاد کتاب نیمه تمامم می افتم اما بلافاصله فکرش را از ذهنم بیرون می کنم. دلم نمی خواهد خاطره اش را با این اضطراب لعنتی پیوند بزنم. بی حوصله وارد صفحه ی اصلی فیس بوکم می شوم تا ببینم از دو ساعت پیش چه اتفاق جدیدی افتاده است. یکی از دوستانم در یک آلبوم تگ شده است. مدت زیادی است که ندیدمش. خیلی خوشحال به نظر می رسد. بقیه ی آلبوم را جستجو می کنم شاید عکس دیگری از او پیدا کنم اما ادامه ی آلبوم فقط شامل چهره های سیاه پوست، چشم بادامی و یا کک مکی است که در یک قطار به سمت محلی که نمی توانم از روی اسمش بخوانم حرکت می کنند. آلبوم درست در نقطه ای که همه به مقصد رسیده اند تمام می شود. کنجکاو تر می شوم اما بی فایده است. از اتاق بغل مادرم می خواهد اسم سایتی را به او معرفی کنم که مثل بالاترین اخبار داغ داشته باشد. جواب می دهم که من اخبار داغ نمی خوانم می گوید خوب اخبار سرد داشته باشد جواب می دهم که من اصلا خوش ندارم از اخبار واقعی با خبر شوم و به اخبار فیس بوک برمی گردم.
یادم می افتد که برای یکی از دوستانم کامنت گذاشته ام دوباره به صفحه ی عکسش می روم تا ببینم جوابی داده است یا نه. نه. تعجب می کنم. به خاطر می آورم که دو روز است چراغش هم خاموش است. نگران می شوم. موبایلم را بر می دارم تا اس ام اس بزنم "زنده ای؟" نگاهی به ساعت می اندازم و حدس می زنم جواب خواهم گرفت "اگه تو بذاری!" و پشیمان می شوم. دوباره ذره بین را بر می دارم و کنتاکت هایم را به دقت نگاه می کنم. دسته ی جاروی پسرک رفته گر را هنوز هم پیدا نمی کنم. به صفحه ی پروفایل دوستم بر می گردم. بیشتر از صد و هفتاد دوست دارد. چطور این همه نام را متصل به این صورت ها به خاطر نگه می دارد؟
به صورت تصادفی وارد یکی از پروفایل هایی می شوم که اجازه ی تماشا دارم. پروفایل یک دختر قد بلند لاغر به نظرم بیست ساله است. عکس پروفایلش به همراه یک دختر دیگر است. به نظرم باید آدم مهمی باشد که عکسش را در صفحه ی پروفایلش گذاشت است. می خواهم که بقیه ی عکس هایش را تماشا کنم شاید به رابطه ی آن دو پی ببرم. دختر دوم را دیگر نمی بینم اما دختر اولی در همه ی عکس ها دقیقا یک فیگور از قبل تمرین شده دارد. فکر می کنم که ساعت ها جلوی آینه ایستاده و تمرین کرده است که دقیقا چطور و چقدر خم شود تا برجستگی های بدنش آن طور که دوست دارد دیده شوند. به یاد دوست دبستانم می افتم که در فیس بوک پیدایش کردم. ماهی پنجاه تا عکس جدید می گذارد که در همه ی آنها تقریبا پشت به دوربین ایستاده تا باسنش به خوبی معلوم شود و صورتش را به سمت دوربین چرخانده است. یک عالم دوست دیگر هم دارد که همه ی آنها نیز دقیقا همین طور می ایستند و دائم دست در کمر هم می اندازند و عکس می گیرند. به ذهنم می رسد که نمی توانم از روبرو تجسمش کنم. گروهی دختر را تجسم می کنم که همگی عقب عقب راه می روند در حالی که گردنشان را به سمت مقصدشان چرخانده اند.
به عکس های دختر بیست ساله بر می گردم. زیر یک عکس دو نفره یک نفر کامنت گذاشته که "وای عاااااااااشششقق این عکستونم!" توجهم به نفر دوم جلب می شود. در تمام عکس ها این پسر به نظرم بیست و شش ساله در کنار دختر است. همه ی آن ها را دوباره نگاه می کنم. در عکس دو نفره ی دیگری دقیقا با همان فیگور اما لباس های قشنگ تر دختر و پسر در کنار هم قرار داند. صفحه را اسکرول می کنم تا ببینم عاشق این عکسشان هم هست یا نه! گویا نه! چیزی در مورد مردک آزارم می دهد. متوجه می شوم که دهانش در تمام مدت باز است. نه طوری که انگار حوصله ی بستنش را ندارد طوری که انگار می خواهد حرفی بزند اما یا شاتر او را متوقف کرده است و یا حرف در دهانش خشک شده است. در تمام عکس ها بدون استثناء. فکر می کنم یا از آن دسته آدم هاست که انقدر وراجند که حتی در یک صدم ثانیه که شاتر باز و بسته می شود نیز نمی توانند دهان خود را ببندند و یا اینکه کلا همیشه دهانی به طرز آزار دهنده باز دارد.
در این لحظه ایمیلی برایم می آید که یک نفر پروفایلم را در اکادمیا دیده است. عبارتی که در گوگل جستجو کرده "نسیم + ای دی یو" بوده است. به نظرم می رسد که طرف باید اندازه ی من حوصله اش سر رفته بوده باشد و گرنه گمان نکنم کسی بتواند با این عبارات چیزی را که می خواهد پیدا کند. به یاد فید های تلنبار شده ی گوگل ریدرم می افتم اما وقتی ریدرم را باز می کنم با عدد 1000+ مواجه می شوم و سرگیجه می گیرم. فکر می کنم که گوگل ریدر فقط تا 1000 می تواند بشمرد. تصمیم می گیرم که بخوابم اما کتری در حال قل قل است. یک لیوان چای می ریزم و بر می گردم که پوکر بازی کنم. روی زمین پر از ورق های عکس دار است. من فقط یک دو و یک چهار از دو رنگ مختلف دارم. ورق دو با یکی از ورق های روی زمین جفت شده است. نفر سمت چپی سیصد چیپ روی زمین می گذارد. به جای اینکه کنار بکشم تمام چیپ هایم را روی زمین می گذارم. می بازم. پنجره را می بندم و روی تخت می افتم. فردا بقیه ی مقاله را خواهم خواند!
Tuesday، February 03، 2009
برای به خاطر سپردن مسیر به منظور بازگشت - چنانچه بازگشتی در کار باشد - یادآوری تک تک جزئیات مسیر غیر ممکن است. باید نشان هایی در طول مسیر پیدا کنیم. برای بازگشت به خاطرات یادآوری تک تک اکنون ها بیشتر به نفرین می ماند. باید به همان نشان ها قناعت کنیم. اما آنچه در ذهن می گذرد عاری از شکل، رنگ و اندازه است. هیچ لحظه ای بر لحظه ی دیگر برتری ندارد. مبدا و مقصد وجود خارجی ندارند. برجستگی لحظات ساخته و پرداخته ی ذهن ماست. نحوه ی انتخاب این نشان هاست که وجه تمایز بین انسان ها را ناشی می شود. تو کدام اکنون را به برای نشان انتخاب می کنی؟
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شودو انسان با نخستین درد
- من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
Thursday، January 29، 2009
- می دونی از چیه خودم خوشم میاد؟! اینکه هر بار سوپ سر می ره و من می دونم که سوپ سر می ره و باز هم زیرش رو تند می کنم و می ذارم می رم!
- زندگی کردن با تو باید خیلی فان باشه!- آره! من حتی خودمم از زندگی کردن با خودم حال می کنم!
(بدون آب جوش خیلی بامزه به نظر نمیاد! می نویسم که با آب جوش خوانده شود!)
Monday، January 26، 2009
Saturday، January 24، 2009
تازگی ها دلم نمی خواد کتاب ها رو بخونم! دلم می خواد بخورمشون! دلم می خواد هر چی دستم می رسه بخونم. علمی نباشه کوفت باشه! دیگه کم مونده حتی روزنامه هم بخونم! شده به قیمت اینکه بفهمم تو دنیای خارج چی می گذره تشنه ی کلمات باشم! دلم می خواد گوشه های کتاب هام چیز میز بنویسم! حالا که چی مثلا دست نخورده بمونه مامانم در اولین فرصت که از شر من خلاص شد اول به انباری و بعد به آشغالدونی ارتقاشون بده؟! کسی به خاطر تمیز نگه داشتن کتاب قرار نیست مدالی به آدم بده! بذار حداقل یکی که بازشون می کنه بخونه:
نسیم اینجا بود!
Sunday، January 18، 2009
در پمپ بنزین:
- خانم سی دی ام پی تری بدم؟
- نه!
- حالا بیا یکی بخر!
- می خوام چه کار؟
- بیا یه سی دی غمگین بهت بدم ناراحتی حالت جا بیاد!
انگار هر کی که موهاش به هم ریختست قیافش آرایش نداره و صورتش پر از اخمه ناراحته!
- خانم سی دی ام پی تری بدم؟
- نه!
- حالا بیا یکی بخر!
- می خوام چه کار؟
- بیا یه سی دی غمگین بهت بدم ناراحتی حالت جا بیاد!
انگار هر کی که موهاش به هم ریختست قیافش آرایش نداره و صورتش پر از اخمه ناراحته!
Sunday، January 11، 2009
Friday، January 09، 2009
Thursday، January 08، 2009
فکرها مثل بو ها می مونن. دیدی بعضی وقتا یه فکر خوبی همچین قلقلکت می ده. خوشحالت می کنه، سرمستت می کنه و به هیجان میاردت، انقدر که دلت می خواد بشینی سر فرصت بهش فکر بکنی. دلت می خواد هیچ وقت فراموشش نکنی. اما همچین که مشغول یه کاری بشی از کلت می پره. مثل اینه که یه بوی خوبی بشنوی. به محض اینکه منبع بو از بو رَسِت خارج می شه از تو حافظت پاک می شه. بعضی فکرها هم اذیتت می کنن و دلت می خواد زودی فراموششون کنی، اما مگه می تونی؟ درست مثل بوی گند می مونن. کافیه یه لحظه به مشامت بخورن تا دیگه تا مدت ها تو دماغت باقی بمونن. هیچ چیز پاکشون نمی کنه مگه یه بوی خوبی انقدر تو مشامت بمونه که حافظت رو از نو بکنه. حالا تو هی جون بکن و حواست رو پرت کن. همچین که بی کار بشی معلوم نیست از تو کدوم سوراخی می پرن تو کلت و تا وقتی یه فکر خوب واسه یه مدت نسبتا بلند به سراغت نیاد دیگه ول معطلی.
یه پست در یه جای خوب در یه وقت خوب. اگه این بو رو بکنم تو جعبه و اینجا ثبتش کنم یعنی تا چه وقت دووم میاره؟
یه پست در یه جای خوب در یه وقت خوب. اگه این بو رو بکنم تو جعبه و اینجا ثبتش کنم یعنی تا چه وقت دووم میاره؟
Saturday، January 03، 2009
Friday، January 02، 2009
بعضی عبارات معادل فارسی ندارند:
hap·py
adj. hap·pi·er, hap·pi·est
take someone for granted : to not show that you are grateful to someone for helping you or that you are happy they are with you, often because they have helped you or been with you so often.
نشان ندادن قدر دانی شما از کمک دیگری و یا خوشحال نبودن از اینکه دیگری در کنار شماست (در لحظات نیاز) معمولا به این خاطر که زیاد به شما کمک کرده است و یا اینکه مدت طولانی در کنار شما بوده است.
نمک نا شناس شاید برای کسی که قدر کمک را نمی داند واژه ی مناسبی باشد اما به نظرم بار معنایی خیلی سنگین تری نسبت به این مفهوم دارد. نمک نا شناس از وظیفه ی قدر شناسی خود آگاه است اما قصد به جا آوردن آن را ندارد اما در مفهوم بالا وظیفه فراموش شده است. کمک تبدیل به عادت شده است. برای قسمت خوشحالی از حضور دیگری فکر نمی کنم واقعا معادل فارسی وجود داشته باشد. یا من حضور ذهن ندارم.
می توانید تصور کنید که یک نفر برای اینکه مفهوم جمله ی بالا را تمام و کمال (نه کمتر و نه بیشتر) در فارسی بیان کند چقدر باید غر بزند؟ اینکه مفهومی در یک زبان وجود نداشته باشه نشان می دهد اهالی آن زبان کارایی برای آن نداشته اند. آیا مردم فارسی زبان هیچ وقت با مفهوم بالا برخورد نکرده اند؟ مسلما چرا. ولی اینکه هیچ وقت واژه ی رسمی برای آن ساخته نشده است به نظر من نشان می دهد که هیچ وقت حق دلگیری از چنین رفتاری به رسمیت شناخته نشده است. همه ترجیح می دهند دلگیری خود را به صورت غیر رسمی در قالب شکوه و شکایت بیان کنند. انگار که تا زمانی که نامی برای آن انتخاب نکرده اند رسما به کسی حق چنین رفتاری را نداده اند چون اگر رو راست باشیم هر رفتاری که نامی داشته باشد قطعا باید "مصداقی" داشته باشد. شاید اگر به این رفتار نامی ندهیم بتوانیم ادعا کنیم (یا آرزو کنیم) که هیچ کس مصداق آن نباشد.
در عوض بعضی مفاهیم در انگلیسی به اندازه ی فارسی تفکیک نشده اند. در فارسی داریم:
خوش بخت . [ خوَش ْ / خُش ْ ب َ ] (ص مرکب ) سعید. بختور. نیک روز. نیک اختر. مرزوق . بختیار. خوش طالع. مقابل بدبخت . دولت یار. خوش اقبال . مسعود. بلنداختر.هیچ جا تحت هیچ عنوان مفهوم کلمه ی خوشبختی به کلمه ی خوشحالی پیوند نمی خورد. حال آنکه در زبان انگلیسی مفاهیم خوش بختی، بخت و اقبال، لذت، رضایت و خوشحالی به شدت به هم گره خورده اند ( یا حداقل سواد ناقص من اینطور می گوید):
hap·py
adj. hap·pi·er, hap·pi·est
1. Characterized by good luck; fortunate.
2. Enjoying, showing, or marked by pleasure, satisfaction, or joy.
3. Being especially well-adapted; felicitous: a happy turn of phrase.
4. Cheerful; willing: happy to help.
به نظر من در دیدگاه مردم فارسی زبان تفاوت فاحشی بین احساس خوشبختی و احساس خوشحالی وجود دارد. این وسواس نشان می دهد که این افراد خوشحالی را وسیله ی رسیدن به خوشبختی نمی دانند و نیز فرد خوشبخت می تواند لزوما مصداق شادی را در ذهن تداعی نکند. توقعات مردم فارسی زبان از خوشبختی گاه حتی مایه هایی از نوستالژی (کلمه ی دیگری که معادل فارسی آن سخت پیدا می شود) دارد.
در اینکه زبان ابزار تفکر است شکی نیست. سوال اینجاست که آیا محدودیت های این ابزار، تفکر انسان را محدود می کند؟ مفهومی که با زبان قابل دسترسی نیست با تفکر نیز به دست نمی آید؟ شخصیت، توقعات و آرزو ها ی اهالی یک زبان تا چه حد محدود به زبان می شود؟
Sunday، December 28، 2008
گاه فکر می کنم که آدم ها را به اندازه ی کف دستم می شناسم. اما هنوز هستند لحظاتی که از دیدن کف دستم یکه می خورم.
Saturday، December 27، 2008
Wednesday، December 24، 2008
یه زمانی به خودت میای و می بینی یهو پرت شدی به دنیایی که همه چیز انقدر توش جدیه که دیگه تجربه کردن یک بعد از ظهر بی دغدغه به سادگی جیم شدن از مدرسه نیست. هر بی مسئولیتی ای عواقبی داره که صاف میاد میره تو چشم خودت. بعد فکر می کنی دیگه بد تر از این نمی شه؟ یه روز دیگه چشمات رو باز می کنی و می بینی دیگه نمی تونی این ور کره زمین باشی و به ساعت مردم اون ور دنیا زندگی کنی. دلم تنگ شده واسه ی هوای گرگ و میش. اون موقع که نمی دونی هنوز امشبه یا اینکه دیگه فردا شد!
Saturday، December 20، 2008
Friday، December 12، 2008
من کودک درون ندارم. کودک درون من وردست علیمردان خان نشسته و با خنده های بیجاش دیگران رو می رنجونه. کودک درون من همین بیرون تو مترو به صورت مردم زل می زنه و حتی وقتی که نگاه غضب آلودی حوالش می کنن که یعنی بسه دیگه بازم از رو نمی ره. کودک درون من همین بیرونا با بچه های کوچیک سر خودکاری که تهش چراغ داره و وقتی می زنیش به جایی شروع می کنه به چشمک زدن دعوا می کنه. عوضش من یه پیر زن درون دارم که آهنگهایی رو گوش می ده که خوانندگانش مدت هاست به درک واصل شدن شبا ساعت ده دیگه خوابه و صبحها از پنج صبح بیدار می شه. آخرین باری رو که یه هیجان درست و حسابی تجربه کرده به خاطر نداره . یک عالم عکس داره از قدیما که می ترسه تماشاشون کنه و البته تا دلت بخواد صبح تا شب داره غر می زنه و از اینکه پدر مادر ها تو این دوره و زمونه اصلا مراعات حال بچه هاشون رو نمی کنن شکایت می کنه.
Thursday، December 11، 2008
وقتی به باغچه های سبزی کاری نیوشاتلند رسیدیم، ایستادیم و نفس تازه کردیم. درونم خشمی غوغا می کرد. با انگشت سبابه ام آن طلسم لعنتی را متهم کردم و مالکه هم زود آن را از گردنش باز کرد. مثل پیچ گوشتی سالها پیش، با بند کفش بسته شده بود. مالکه می خواست آن را به من بدهد: اما من سرم را تکان دادم: « نه مرده شورش رو، اما ازت متشکرم.»
اما او آن را میان بوته های خیس پرتاب نکرد؛ یک جیب عقب داشت.
چگونه از اینجا خلاص شوم؟ تمشکهای پشت پرچین ها هنوز نرسیده اند: مالکه با هر دو دستش شروع به چیدن کرد. بهانه ام دنبال کلمه می گشت.
لپ لپ می خورد و پوستش را بیرون تف می کرد. «همین جا منتظرم بمون، نیم ساعته بر می گردم. باید یه چیزی بخوری والا تو کشتی نمی تونی زیاد بمونی.»
اگر مالکه می گفت : «حتما برگردی ها.» من برای همیشه غیبم زده بود. اما او حتی سرش را هم تکان نداد. هر ده انگشتش از میان چپر گذشته و به بوته ها رسیده بود؛ با دهان پر از تمشکش، وفاداری را ناگزیر می کرد: باران چسبان است.
اما او آن را میان بوته های خیس پرتاب نکرد؛ یک جیب عقب داشت.
چگونه از اینجا خلاص شوم؟ تمشکهای پشت پرچین ها هنوز نرسیده اند: مالکه با هر دو دستش شروع به چیدن کرد. بهانه ام دنبال کلمه می گشت.
لپ لپ می خورد و پوستش را بیرون تف می کرد. «همین جا منتظرم بمون، نیم ساعته بر می گردم. باید یه چیزی بخوری والا تو کشتی نمی تونی زیاد بمونی.»
اگر مالکه می گفت : «حتما برگردی ها.» من برای همیشه غیبم زده بود. اما او حتی سرش را هم تکان نداد. هر ده انگشتش از میان چپر گذشته و به بوته ها رسیده بود؛ با دهان پر از تمشکش، وفاداری را ناگزیر می کرد: باران چسبان است.
موش و گربه - گونترگراس - ترجمه ی کامران فانی
Not being acknowledged... can't get closure yet... maybe never.
Tuesday، December 09، 2008
دوست صمیمی کسی نیست که مجبور نباشی جلوش لباس خواب مارک دار بپوشی، دوست صمیمی شاید کسیه که چیزی نباشه که بخوای بهش بگی و نتونی، و یه مرحله بالاتر چیزی نیست که نخوای بهش بگی و نتونی. و البته این دچار انتفای مقدم نمی شه چون اصولا اگه گفتنی ای وجود نداشته باشه که دوستی وجود نداره. اما دوست صمیمی تقریبا در هر بساطی پیدا می شه چون بالاخره برای هر حرفی یه گوشی وجود داره. چیزی که کم پیدا می شه دوست واقعیه. کسی که وقتی که حواست نیست هوات رو داره و به روت نمیاره فقط برای اینکه خاطرت مکدر نشه. این چیزیه که پیدا کردنش کار حضرت فیله. اما از همه ی اینها کمیاب تر دوست خوبه. کسی که با لباس می پره تو آب فقط به این خاطر که حالت رو سر جاش بیاره. حالا این میون احمق می دونی کیه؟ کسی که همه ی این آدمها رو پیدا کنه اما در پیچ و واپیچ زندگی گم و گورشون کنه.
Sunday، November 30، 2008
در این گوشه نشسته ام و سعی می کنم تا در نا مرئی ترین حالت ممکن شکل گرفتن یک تفاهم بر پایه ی سوء تفاهم ها را نظاره گر باشم. اولی جمله ای خبری با ارزش اطلاعاتی بسیار بالایی را اعلام می کند تا دومی را با نقاشی مار بوآی بسته ی خود بسنجد، دومی با اشتیاقی معتنابه جواب می دهد: "من هم همین طور". جمله ی خبری نفر اول از روی شناختی تلخ اما صحیح است اما "من هم همین طور" نفر دومی ناشی از عدم شناختی است به وسعت شناخت نفر اول عمیق. بعد از عبور این لحظه ی جادویی هر دو نفر قدمی در دو جاده ی بی نهایت به هم نزدیکتر می شوند و بر پایه ی متزلزل یک سوء تفاهم، تفاهمی محکم می سازند چرا که بعد از ساخته شدن یک بنا کسی به عوضی بودن سنگ های در زیر خاک کاری ندارد مهم خود بناست که تکان نخوردنی به نظر می رسد. لحظه ی جادویی به پایان می رسد و هاله ی نامرئی شدن من در هم می شکند، هر دو به سمت من نگاه می کنند تا من هم واکنشی در تایید و یا انکار نقاشی بوآی بسته نشان دهم. من لبخند می زنم و هر یک در جاده ی بی نهایت خود قدمی به مکان نا معلوم من نزدیک تر می شوند و تفاهمی دیگر بر پایه ی سوء تفاهمی دیگر شکل می گیرد.
Monday، November 24، 2008
تا وقتی تمام هفته در حال جون کندن نباشی حال نمی ده اگه یه روز رو تعطیل کنی. تا لنگ ظهر بخوابی، هیچ کس خونه نباشه که مجبورت کنه دهنت رو باز کنی سه تا چایی واقعیه نجوشیده بخوری بدون مزاحمت، بشینی پشت کامپیوترت و از این ور و اونور چیز میز بخونی. اوپس! نمی شه چون فرداش امتحان داری. همیشه یه پای بساط لنگه.
Monday، November 17، 2008
Saturday، November 15، 2008
بعضی روزها دلم نمی خواد صدای دنيا رو بشنوم. از وقتی چشمام رو باز مي كنم هدفون می ذارم تو گوشم و يه آهنگ بسيار ملايم رو می ذارم رو تكرار تا از صدا های توی مغزم كر نشم. اگه خوش شانس باشم تا شب كه برم خونه مجبور نيستم به كسی سلام كنم. ملتی كه اينجا رو می خونن و منو شخصا نمی شناسن تا به قول رفيقم اينا رو با لحن نسيمی بخونن بعد اينكه می بينن هيچ حرف به درد بخوری نمی زنم كامنت دونی رو هم بستم و پشيزی برای نظرشون ارزش قائل نيستم واقعا منو متعجب می كنن از اين اينكه از رو نمی رن.
راستی، امروز اون اولين روزی بود كه بايد بخاری ماشين رو روشن می كردی.
راستی، امروز اون اولين روزی بود كه بايد بخاری ماشين رو روشن می كردی.
Thursday، November 13، 2008
فکر کن یک روز بیدار شی ببینی پلاک خونتون دو شماره کم شده! فکر کن از وقتی بلد شدی آدرس بگی تو این خونه بوده باشی. احساس بحران هویت می کنم. واقعا درک نمی کنم. یعنی دو تا خونه تو کوچه غیب شدن؟ اگر هم واقعا این طور باشه، یه کوچه یه شماره پلاک رو نداشته باشه معقول تره یا شماره پلاک صد تا خونه رو عوض کردن؟ واقعا در مملکت گل و بلبل زندگی می کنیم.
Friday، November 07، 2008
در حالی که قرار بوده امروز هنگ اور باشی اما نشده که بشه عمیق ترین خواب زندگیتو بکنی و شدید ترین سر درد زندگیت رو داشته باشی. آخه این انصافه؟
Monday، November 03، 2008
محتويات كشوی من در آزمايشگاه: 10 برگ كاغذ به اشتباه پرينت گرفته شده ی مخفی شده، يك عدد كاسه، يك عدد قاشق مرباخوری، يك بسته بيسكويت، سه عدد تی بگ پنهان شده برای روز مبادا، يك عدد ليوان بزرگ، يك كيسه محتوی كرن فلكس و يك عدد اسكاچ. می شه تصور كرد در طول روز چقدر دارم علم از خودم تراوش مي كنم. آدم های مهم چی تو كشوهاشون می ذارن؟
وقتي ساعتي مي ری خونه كه ديگه ترافيك تموم شده و شام يخ كرده، همه فكر مي كنن عجب آدم مشغولی هستی. در صورتی كه تمام كاری كه از صبح كردی اين بوده كه رفتی سر كلاسی كه چهار نفر جمعيت داره ( البته پنج نفر سر كلاس هستند اما چون يكيشون كسيه كه سر كلاسی كه همه به زور برداشتن و استادش انقدر پر روئه كه مي گه اگه سه نفر هم بودين تشكيل می دادم مستمع آزاد مياد و جزوه هم بر مي داره! برای همين من آدم حسابش نمي كنم) سر همين كلاس استاد از تو كه تنها كسی هستی كه به حرف هاش گوش می كنی و هر از چند گاهی جواب سوال هاشو می دی امروز چون داری آت آشغال هايی كه تو مو بايلت نوت گذاشتی و ديگه يادت نمياد براي چی بودن رو پاك می كنی بدون توجه به سه نفر ديگه كه كماكان بهش گوش نمی دن سوال می پرسه و دعوات هم می كنه.
از سركلاس صاف مي ری تو آزمايشگاه.(درست شنيدی آدمهايی كه كامپيوتر می خونن به اونجايی كه می رن توش "تحقيق" كنن می گن آزمايشگاه كه عقده هاشون رو بر طرف كنن اما در حقيقت آزمايشگاهشون فقط يه اتاقه با يه سری كامپيوتر) اونجا ساعت ها چت می كنی تا اينكه بالاخره همه خسته می شن و خداحافظی می كنن و تو بقيه ی روز سه تا مساله رو حل نمی كنی و برای جايزه می شينی فيد های گوگل ريدرت رو می خونی. همه فكر می كنن تو آدم سخت كوشی هستی كه تا اين وقت شب می مونی اما حقيقت اينه كه تو فقط از اينكه تنها چراغ روشن يه ساختمون سه طبقه كه در طول روز آدم از سر و كولش بالا می ره باشی لذت می بری.
از سركلاس صاف مي ری تو آزمايشگاه.(درست شنيدی آدمهايی كه كامپيوتر می خونن به اونجايی كه می رن توش "تحقيق" كنن می گن آزمايشگاه كه عقده هاشون رو بر طرف كنن اما در حقيقت آزمايشگاهشون فقط يه اتاقه با يه سری كامپيوتر) اونجا ساعت ها چت می كنی تا اينكه بالاخره همه خسته می شن و خداحافظی می كنن و تو بقيه ی روز سه تا مساله رو حل نمی كنی و برای جايزه می شينی فيد های گوگل ريدرت رو می خونی. همه فكر می كنن تو آدم سخت كوشی هستی كه تا اين وقت شب می مونی اما حقيقت اينه كه تو فقط از اينكه تنها چراغ روشن يه ساختمون سه طبقه كه در طول روز آدم از سر و كولش بالا می ره باشی لذت می بری.
Friday، October 31، 2008
اگه یه کم تو زندگی اهل این باشی که جهتی که داری به سمتش حرکت می کنی رو خودت انتخاب کنی همیشه از اون سمتی حرکت می کنی که از چیزهایی که تو راهش جمع می کنی بیشتر خوشت میاد. یکی میفته تو جاده ی موفقیت علمی و هر سال به کلکسیون افتخاراتش یه مقاله ای تقدریر نامه ای منسبی اضافه می کنه، اون یکی میره دنبال موفقیت شغلی و هر سال به پولش یا تجربش یا درجش تو نظام سازمانی یه چیزی اضافه می کنه، یه بنده خدای دیگه میره دنبال عبادت و هر سال یه پله به خدا نزدیک تر می شه، یکی دیگه دلش می خواد دور دنیا رو بگرده و هر سال یه اقلیمی رو به نقشه ی مناطق فتح شدش اضافه می کنه، و خلاصه هر کسی توی دنیا به شوق یه عشقی از خواب پا می شه. همه ی این آدم ها به طور پیوسته تو رزومه ی ذهنی شون دارن یه چیزی اضافه می کنن، یا حد اقل سعی می کنن که یه چیزی اضافه کنن.
اگرم بخوایم منصف باشیم همه این کارو برای این می کنن که دوست دارن تصویری که دیگران ازشون می بینن این طوری باشه، اصولا تو رزومه رو برای دیدن دیگران درست می کنی. اگه اون بابایی که دنبال موفقیت علمیه یا اون بابایی که دنبال موفقیت شغلیه تنهایی ول کنی تو یه جزیره دیگه برای بالا رفتن از کدوم نردبوم ترقی باید تلاش کنن. یا اگه به اون بابایی که کارش عبادته ثابت کنی که خدا اهمیتی نمی ده دیگه تو چشم کی می خواد خودش رو عزیز کنه. یا اون یارو جهانگرده اگه فکر کنه که همه جای دنیا همه چیز عین همه و هیچ کس فکر نمی کنه که از طریق گشت و گذار ویزدام خاصی می شه جمع کرد دیگه واسه خاطر چی باس باید به خودش زحمت بده و از تو رختخواب گرم و نرمش بیاد بیرون.
مواردی که من تو رزومه ی ذهنی خودم به کلکسیونم اضافه می کنم تو هیچ مرام و مسلکی "چیز"ی حساب نمی شه. مثل این می مونه که دارم گل لقد می کنم اما انقدر خودشیفته هستم که از تصویر خودم در چشم خودم راضی باشم بنابراین مثل یک احمق از این گل لقد کردنم لذت می برم.
اگرم بخوایم منصف باشیم همه این کارو برای این می کنن که دوست دارن تصویری که دیگران ازشون می بینن این طوری باشه، اصولا تو رزومه رو برای دیدن دیگران درست می کنی. اگه اون بابایی که دنبال موفقیت علمیه یا اون بابایی که دنبال موفقیت شغلیه تنهایی ول کنی تو یه جزیره دیگه برای بالا رفتن از کدوم نردبوم ترقی باید تلاش کنن. یا اگه به اون بابایی که کارش عبادته ثابت کنی که خدا اهمیتی نمی ده دیگه تو چشم کی می خواد خودش رو عزیز کنه. یا اون یارو جهانگرده اگه فکر کنه که همه جای دنیا همه چیز عین همه و هیچ کس فکر نمی کنه که از طریق گشت و گذار ویزدام خاصی می شه جمع کرد دیگه واسه خاطر چی باس باید به خودش زحمت بده و از تو رختخواب گرم و نرمش بیاد بیرون.
مواردی که من تو رزومه ی ذهنی خودم به کلکسیونم اضافه می کنم تو هیچ مرام و مسلکی "چیز"ی حساب نمی شه. مثل این می مونه که دارم گل لقد می کنم اما انقدر خودشیفته هستم که از تصویر خودم در چشم خودم راضی باشم بنابراین مثل یک احمق از این گل لقد کردنم لذت می برم.
Thursday، October 30، 2008
Monday، October 27، 2008
Wednesday، October 22، 2008
بعضی از این روزها، خودت با خودت بهترین اوقات رو داری و حتی دلت نمی خواد برای کسی تعریف کنی. بعضی از این روزها خودت و دوربینت دو تایی. کیلومتر ها پیاده می ری و لحظه ها رو تو قفس حبس می کنی. چیزهای زیادی هست برای تماشا در خیابون های این شهر اگه نگاهت همیشه به جلو نباشه که ببینی کی می رسی. اگه جایی رو نداشته باشی که بری. فقط حواست باشه همه ی لحظه هایی که شکار کردی بر گردونی تو دریای فراموشی. خوبی دوربین دیجیتال اینه که نابود کردن عکس هاش کار یک دکمست.
Sunday، October 19، 2008
حباب خوشبختی لازم نیست انقدر قطور باشه تا هیچ وقت نترکه. می تونه چنان شعاع بزرگی داشته باشه که هیچ سوزنی هیچ وقت به قلبش نرسه.
Saturday، October 18، 2008
ولت کردن توی این کره ی خاکی و تا زمانی که برت نگردوندن به طور ضمنی یعنی هنوز چیزی هست که بخوای.
کسی رو دارم که منو از خودم بهتر می شناسه. کسی رو دارم که به کتاب محبوبم همون اشاره هایی رو می کنه که من می کنم. کسی رو دارم که با اشتیاق به تمام مشاهداتم گوش می کنه. کسی رو دارم که وقتی صدای قهقه ی زشت و بی جام بلند می شه دلیلش رو می دونه. و کسایی که برای اینکه تمام شب در اتاقم تنها نباشم و به کشیدن یه نخ سیگار فکر نکنم حاضرن من رو پیش خودشون قایم کنن. از کجا می فهمم هنوز یک پای بساط لنگه؟ از اونجا که زندگی هنوز ادامه داره.
کسی رو دارم که منو از خودم بهتر می شناسه. کسی رو دارم که به کتاب محبوبم همون اشاره هایی رو می کنه که من می کنم. کسی رو دارم که با اشتیاق به تمام مشاهداتم گوش می کنه. کسی رو دارم که وقتی صدای قهقه ی زشت و بی جام بلند می شه دلیلش رو می دونه. و کسایی که برای اینکه تمام شب در اتاقم تنها نباشم و به کشیدن یه نخ سیگار فکر نکنم حاضرن من رو پیش خودشون قایم کنن. از کجا می فهمم هنوز یک پای بساط لنگه؟ از اونجا که زندگی هنوز ادامه داره.
Monday، October 13، 2008
چقدر پرحرف شدم تازگیا. برای اینکه اون چیزی که نباید بگم به اون آدمی که نباید بشنوه نگم همین طور دارم بی وقفه چیزهای که ارزشی نداره از خودم تراوش می کنم. انگار که اگه سکوت بشه بالاخره خودش رو به حنجرم می رسونه و دفعه بعد كه دهنم رو باز مي كنم تا آه بكشم از تو دهنم می پره بیرون. یا اینکه این چرت و پرت گفتن ها باعث می شه که خفقون نگیرم. خودم هم درست نمی دونم
Sunday، October 12، 2008
منم آدمی هستم بسیار جدی با مشکلات مهمی که با یه وعده غذا و یک خواب خوب حل می شه. با این تفاوت که من می دونم که "خواب رویای فراموشی هاست". در واقع اگه یه روز از خواب بیدار شم و ببینم که احساسی که قبل خواب داشتم هنوز حس می کنم می فهمم که تاثیر عمیقی روم گذاشته. که خوشبختانه این اتفاق سالی یک بار میفته و اگه شانس بیارم دو سه بار دیگه که خوابیدم از تو ذهنم پاک میشه.
نمی دونم دیگران هم هنوز از مامانشون می پرسن فلان چیز رو چطوری می نویسن؟ یا این فقط منم که هیچ وقت دیکتم درست نمی شه؟! همین جا به همه ی والدینی که فکر می کنن اگه بچشون زیاد مطالعه کنه دیکتش درست می شه اعلام می کنم که این حرفا همش شایعست!
Saturday، October 11، 2008
اگه می خوای بدونی حالت چطوره اول صبح رادیو معارف رو روشن کن ببین چقدر سر حال می شی. حتی اگه مطمئنی دل و دماغ نداری بازم روشن کن ضرر نداره. واسه چی می زنی رو پیام هر بار چشمشو ببنده انگشتشو بذاره رو نقشه ی تهران یکی از همه ی خیابون های شهر که توش ماشین ها از حرکت ایستادند رو نام ببره که ترافیکه. نمی دونم کی می خوان سر عقل بیان و فقط اسم خیابون هایی رو که ترافیک نیست اعلام کنن. همون بذار رو رادیو "مفرح جان". بالاخره می شِد که با خدا کنار اومد!!
Tuesday، October 07، 2008
هر چی لول زندگی بالاتر می ره مرحله هاش سخت تر می شه. کی فکر می کرد این دو راهی ها که آدم در فیلم ها می بینه در زندگی واقعی هم اتفاق میفته. شاید هم من دارم به آخرش می رسم و گرنه اگه غول الکی هاش اینان دیگه ببین غول مرحله آخرش چی چیه!
می خوام بدین وسیله از اون یارو که اومد آی دی پنج ساله ی مسنجرم رو هک کرد تشکر کنم. جا داره واقعا که بگم:
Good timing, sir! I can't thank you enough!
یه نهضت گسترده ی بیدار سازی راه انداخته این شهرداری تهران. جا به جای اتوبان های شهر به جای آسفالت داره از این یارو ها که راننده های خواب رو بیدار می کنه می کاره.
Monday، October 06، 2008
اگه این همه وقت نبود که همدیگه رو می شناختیم، شاید این همه وقت طول نمی کشید تا همدیگه رو پیدا کنیم. یه زمانی این ایده ی دنیای متفاوت مفهوم کلمات باعث می شد سر گیجه بگیرم از شناختن آدم های جدید و وحشت کنم از گسترش دادن دایره ی لغاتم چرا که رسیدن به یک صفحه ی مشترک رو سخت تر و دست نیافتنی تر می کرد. حالا می فهمم وحشت لازم نیست. زیبایی کار در اینه که یک در هزار آدمی رو تو این دنیا ببینی که در همون صفحه ایه که تو هستی و دیگه احتیاج به کورمال کورمال ورق زدن این صفحه های بی شماره برای پیدا کردن صفحه های همدیگه نیست. اینجاست که تو دیگه لازم نیست تلاش خارق العاده ای بکنی. تنها کاری که باقی می مونه اینه که بگی از صمیم قلب ازآشنایی با شما خوشوقتم.
Wednesday، October 01، 2008
یه بازی راه انداختن توش ده تا کتاب محبوبشون رو می گن این وبلاگ نویس های بیکار که همدیگه رو بهتر بشناسن و از این خضعبلات. من دلم می خواد در این بازی شرکت کنم نه به این خاطر که کسی بیاد اینجا رو بخونه و من رو بشناسه بیشتر به این دلیل که می خوام اگه یه روز در آینده این سوال برام پیش اومد که چطوری این گندی که هستم بالا اومدم بدونم در جوونی چطور آدمی بودم. از نوشته هایی که برای خودم تنهایی می نویسم تک و توک بیشتر از این می ترسم که یه روزی جرات داشته باشم برگردم نگاهشون کنم دوباره چون فکر می کنم اگه در شیشه ای که توش یه حسی رو گیر انداختی باز کنی سه شماره دود می شه می ره هوا! شاید هم دوباره چیزهایی رو استنشاق کنی که زیاد خوش نداری. تازه من هر کاری کردم تنونستم از سیزده تا کتاب کوتاهتر بیام. اینه که بازی خودم رو اختراع می کنم.
چهارکتاب که خودم رو قبل از خوندن اونها به خاطر ندارم:
1 - شازده کوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپری ترجمه احمد شاملو
2 - بار هستی - میلان کوندرا ترجمه پرویز همایون پور
3 - جاودانگی - میلان کوندرا ترجمه حشمت الله کامرانی
4 - صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز - انقد ورقه ورقه ببین همه پخش بود که نمی دونم جدلش دست کی بود!
هشت کتاب که شیرینی خوندنشون هنوز زیر دندونمه:
1 - عقاید یک دلقک - هاینریش بل ترجمه محمد اسماعیل زاده
2 - ناتور دشت - جی دی سلینجر ترجمه محمد نجفی
3 - سیمور پیش گفتار - جی دی سلینجر ترجمه امید نیک فرجام
4 - داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد - ماتئی ویسنی یک ترجمه تینوش نظم جو
5 - میرا - کریستوفر فرانک ترجمه لیلی گلستان
6 - موش و گربه - گونترگراس ترجمه کامران فانی
7 - کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو ترجمه موگه رازانی
8 - همنوایی شبانه ی ارکستر جوبها - رضا قاسمی
شروع آشناییم با شعر
منظومه ی آبی سیاه خاکستری - حمید مصدق
چهارکتاب که خودم رو قبل از خوندن اونها به خاطر ندارم:
1 - شازده کوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپری ترجمه احمد شاملو
2 - بار هستی - میلان کوندرا ترجمه پرویز همایون پور
3 - جاودانگی - میلان کوندرا ترجمه حشمت الله کامرانی
4 - صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز - انقد ورقه ورقه ببین همه پخش بود که نمی دونم جدلش دست کی بود!
هشت کتاب که شیرینی خوندنشون هنوز زیر دندونمه:
1 - عقاید یک دلقک - هاینریش بل ترجمه محمد اسماعیل زاده
2 - ناتور دشت - جی دی سلینجر ترجمه محمد نجفی
3 - سیمور پیش گفتار - جی دی سلینجر ترجمه امید نیک فرجام
4 - داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد - ماتئی ویسنی یک ترجمه تینوش نظم جو
5 - میرا - کریستوفر فرانک ترجمه لیلی گلستان
6 - موش و گربه - گونترگراس ترجمه کامران فانی
7 - کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو ترجمه موگه رازانی
8 - همنوایی شبانه ی ارکستر جوبها - رضا قاسمی
شروع آشناییم با شعر
منظومه ی آبی سیاه خاکستری - حمید مصدق
Sunday، September 28، 2008
جايي كه هميشه مجبوري جيك نزني يه بار كه هيچ كس نيست امتحان كن سوت بزن آواز بخون؛ حتي اگه بلد نيستي سوت بزني يا آوازي نمي دوني كه بخوني! انقده حال مي ده!
Friday، September 26، 2008
مي خوام به نوه هام اندرز بدم! اگه رفتين تو مسجد گرفتين خوابيدين قبل اذان بياين بيرون! وگرنه ممكنه همچين خدا بره تو گوشتون كه ديگه در نياد! البته يه خورده هم ضايست كه وقتي همه دارن ميان تو شما در حال بيرون رفتن باشين!
شبهای عجیب. شب هایی که آرزو می کنی ای کاش دیشب نخوابیده بودی که هرگز امروز نمی شد. شب هایی که آرزو می کنی ای کاش چشمهات رو می بستی و سال بعد همین موقع می شد تا این شب برات تبدیل به خاطره شده باشه ولی دلت نمیاد چون زندگی خیلی کوتاه تر از اونه که یک سالش هم همین طوری بره.
Sunday، September 21، 2008
درس خوندن در مقطع تحصیلات تکمیلی در یک رشته ی مهندسی مثل پیوستن به یک ارتش سری می مونه. تا وقتی پا در این مقطع نذاشتی علم برات مثل یک پکیج می مونه. درسته، پیوسته و بی عیب و نقص. وقتی وارد این مقطع می شی مثل این می مونه که می برنت در خط تولید کارخونه و نشونت می دن که اون پکیج پیوسته که به دست تو می رسیده تیکه تیکه از قسمت های کوچیک تشکیل شده که با تف به هم چسبیدن. همه ی خصوصیات جادویی علم ناگهان فرو می ریزه. و تو چیزی رو دیدی که دیگه هرگز از ذهنت پاک نمی شه. دیگه هیچ وقت علم برات اون احترام سابق رو نداره. و تو متوجه می شی که این علوم مختلف همش افسانست!
Saturday، September 13، 2008
این محمد جواد خیابانی که حتی برای تلویزیون جمهوری اسلامی هم زیادی جواده، همون که سر جریان مدال طلای هادی ساعی ملت رو در استودیو جمع کرده بود و هی می گفت حالا با شماره ی سه همه با هم دست! دست! در حین گزارش مسابقه ی تیم فوتبال ایران در بازی های پاراالمپیک بعد از اینکه قلبش فشرده شد وفتی که داور مسابقه رفت خم شد و بند کفش دربازه بان تیم حریف رو بست شروع کرد از صحنه های "تکان دهنده" ی این دوره از مسابقات گفتن که چطور تماشاچی های چینی مسابقه ی دو میدانی رو تماشا می کردن و این ورزشکارا فرت و فورت زمین می خوردن و ملت های های گریه می کردن! آدم یاد سیرک frick ها میفته که ملت میرن تماشا می کنن برای اینکه احساس خوبی نسبت به خودشون پیدا کنن. واقعا جهل در چه حدی می تونه باشه که چنین توهین بزرگی رو صحنه ی تکان دهنده بدونی.
پی اس: این اولین و احتمالا آخرین پست این وبلاگ راجع به دنیای خارجه!
پی اس: این اولین و احتمالا آخرین پست این وبلاگ راجع به دنیای خارجه!
Thursday، September 04، 2008
شبا در تمام کوچه فقط چراغ منه که روشنه. با خودم فکر می کنم وقتی صدای پیس پیس جاروی اون مثل ملودی شب های من شده لابد چراغ روشن من هم مثل فانوس دریایی اون می مونه. حالا دیگه فقط مرض دیر خوابیدن نیست که باعث می شه هر شب تا اومدن اون بیدار باشم. من دیگه وظیفه دارم این فانوس رو شب روشن و صبح خاموش کنم .
به همه قول می دم همه کار براشون بکنم. چقدر زندگی راحت تره وقتی به جای کارهای خودت فقط کارهای دیگران رو انجام بدی.
Friday، August 15، 2008
اشکال اینکه با شلوار کوتاه آب لیمو بگیری اینه که بعدا اگه پات رو روی پات بذاری دیگه از هم جدا نمی شه!
Tuesday، August 12، 2008
دلم مي خواد اينجا يه چيزي بنويسم يا يه اشاره اي به وضعيت حال زندگيم بكنم تا اين تيكه از زندگيم رو گم نكنم. كما اينكه الان خاطره اي از ده سال پيشم ندارم و ده سال پيش خاطره اي از ده سال قبلش نداشتم. هيچ ايده اي براي به كلام در آوردن اين قسمت از زندگيم ندارم جز اينكه به وضوح كمتر مي خوابم چون ديگه زياد در مورد خواب حرف نمي زنم. هيچ خورده برده اي با هيچ آدم خاصي ندارم چون ديگه از نسل بشر غري نمي زنم. در حال مشاهده ي دقيق هيچ بني بشري نسيتم چون ديگه هيچ تحليل جالبي به ذهنم نمي رسه. سرم شلوغ نيست چون مشغول انجام ندادن جدي ترين كارهايي هستم كه تا به حال در زندگيم داشتم. به خود شناسي عميقي رسيدم چون نه ديگه از كاراي خودم تعجب مي كنم و نه سوالي در مورد زندگي برام پيش مياد. در بهترين موقعيت در روابطم با آدماي دور و برم هستم چون ديگه احساس خستگي بيش از حد نمي كنم. اسم اين حالت رو مي ذارم آرامش؟ نه! بيشتر به نظرم ركود مياد. تو اين ركود منتظر اتفاقي هستم؟ نه! تا آينده ي دور چشم اندازي از تغيير خاصي نمي بينم. از اين وضعيت راضيم؟ نه! به نظرم ديگه داره شورش در مياد. وقتشه يه گندي به يه چيزي بزنم! D:
Friday، July 25، 2008
مدت زیادی تماشا می کردم اما چیزی نمی دیدم. دیگه به این نتیجه رسیده بودم که چشمهام ضعیف شدن. حالا می فهمم که چشمهای من مشکلی نداشت. چیزی وجود نداشت که ببینم...
آدمهایی هستند که چیزی احساس نمی کنن و اغلب خودشون هم می دونن که چقدر از درون خالی هستند. به کسی نزدیک نمی شن چون می ترسن دیگران از دیدن درون تهی اونها وحشت کنن. برای حفظ ظاهر هم که شده وانمود می کنن که به خاطر درون پوچشون مرتب رنج می کشن. رنجی که من می بینم اما هیچ وقت نمی خرم! رنجی که بوی گند دروغ می ده. آخه آدمی که چیزی احساس نمی کنه چرا باید بدونه رنج چیه؟
آدمهایی هستند که چیزی احساس نمی کنن و اغلب خودشون هم می دونن که چقدر از درون خالی هستند. به کسی نزدیک نمی شن چون می ترسن دیگران از دیدن درون تهی اونها وحشت کنن. برای حفظ ظاهر هم که شده وانمود می کنن که به خاطر درون پوچشون مرتب رنج می کشن. رنجی که من می بینم اما هیچ وقت نمی خرم! رنجی که بوی گند دروغ می ده. آخه آدمی که چیزی احساس نمی کنه چرا باید بدونه رنج چیه؟
Thursday، July 03، 2008
مامانم می گه تو بچه هم که بودی خواب نداشتی. می بردیمت کلی تو خیابونا چرخ می زدیم خوابت می برد می گفتیم آخ جون خوابید. میاوردیمت تا می ذاشتیمت تو تختت اون چشمای از کاسه در اومدتو باز می کردی. بعد نه می خوابیدی نه می ذاشتی ما بخوابیم. چند شبه وسط خونه خوابم می بره. چشمامو که باز می کنم می بینم مامان بابام که هر شب تا یک و دو بیدارن یواشکی زودی رفتن خوابیدن. انگار که عادت دارن تا من می خوابم بدو بدو برن بخوابن.
Wednesday، July 02، 2008
می گه دلم می خواد یه جا بنویسم ماهی 15000 تومن باید پول بدم تا بچه دار نشم. فکر کنم می خواد این یه جا نوشته بشه که ملت بخونن باهاش هم دردی کنن. خوب من نوشتم. ولی چه فایده؟ کسی اینجا رو نمی خونه. حتی خودش. خوبی اینکه در کامنت دونی رو ببندی اینه که تا آخر عمرت می تونی مثل شتر مرغ که سرشو می کنه تو خاک فکر می کنه کسی نمی بینتش امیدوار باشی که یه چیزی می گی هیچ کس نمی شنوه.
Friday، June 27، 2008
راستی کلید پروژکتور رو پیدا کردم. بعد فهمیدم که تمام این مدت روشن بود. این من بودم که چشمام رو بسته بودم. دیگه جشمام رو نمی بندم چون تاریکی خیلی ترسناکه.
Thursday، June 26، 2008
Tuesday، June 24، 2008
هیچ وقت انقدر لیاقت تعطیلی نداشتم. هیچ وقت انقدر ساعت خواب منظم نداشتم (فکر نکن حالا 10 شب می خوابم تا 6 صبح! 5 صبح می خوابم تا 11 ظهر!) . هیچ وقت انقدر اتاق کثیفی نداشتم. هیچ وقت انقدر بی رغبت به تماشای تلویزیون نبودم. هیچ وقت انقدر منتظر زندگی در پیش رو نبودم. هیچ وقت انقدر با خودم در صلح و پذیرش به سر نمی بردم. در آغاز دوره ی چهارم زندگی من.
Monday، June 23، 2008
Sunday، June 08، 2008
هر جونوری رو که می ذارم زیر ذره بین و مدتی تماشاش می کنم به جای اینکه بکنم تو صندوق مشاهدات قیمتیم و نگه دارم ولش می کنم که بره. خیلی کار سختیه. وسعت مشاهداتم هر روز بیشتر و بیشتر و دایره ی تعلقاتم کوچکتر و کوچکتر می شه. اگه می خوای مدت طولانی تری به سفر ادامه بدی نباید بار و بندیلتو خیلی سنگین کنی.
Tuesday، June 03، 2008
بعضی وقتا از صبح که بیدار می شم - البته شاید صبح واژه ی مناسبی نباشه - بعضی وقتا از وقتی بیدار می شم تا وقتی که بالاخره تصمیم بگیرم که بخوابم هیچ حرفی نمی زنم. فکم به شدت درد می گیره از بی تحرکی و از سر و صداهای توی کلم سر درد می گیرم. مکالماتی که در ذهنم صورت می گیره به شدت خستم می کنه و چون هیچ انرژی واقعی مصرف نمی کنم خوابم از دستم فرار می کنه شاید بهتر باشه پیشنهادات مامانم رو قبول کنم و یه پولی بگیرم یه چیزی بگم.
Friday، May 30، 2008
تازگی ها فهمیدم که من از خودم هیچ قالب خاصی ندارم. من فقط یه همبازی خوبم. با هر کسی اون بازی ای که دوست داره می کنم.
Sunday، May 25، 2008
Saturday، May 24، 2008
فکر می کنی من اگه بخوام نمی تونم تمام شبانه روز رو بخوابم؟ فکر می کنی من از اصحاب کهف چیزی کم دارم؟ اگه هر از چند گاهی می بینی یکی دو ساعت بیدار می شم واسه اینه که می خوام موضوع جدید واسه خواب هام پیدا کنم!
Friday، May 23، 2008
Thursday، May 22، 2008
آدمهایی که قبل نیمه شب هشیاریشون رو از دست می دن از وجود یک زندگی دیگه کاملا بی خبرن. آدمهایی که تا به حال از سر بی کاری پیوستن شب به روز رو تماشا نکردن قدر معجزه ی فردا رو نمی دونن. دقیقا به همین دلیله که من وقتی می خوام دوست پیدا کنم به جای اینکه ازش بپرسم چه بازی هایی رو بیشتر دوست داره یا اینکه پروانه جمع می کنه یا نه؟ اول ازش می پرسم شبها چه ساعتی خوابت می بره؟
Saturday، May 03، 2008
نمی تونی هیچ وقت مطمئن باشی که اگه همیشه فرمون رو صاف نگه داری هرگز از مسیر خارج نمی شی اما اگه درهر لحظه فرمون رو در جهت جاده نگه داری حداقل می تونی امید وارباشی که ناغافل از مسیر خارج نمی شی. هر از چند گاهی یه آدمی پیدا می شه که همیشه فرمون رو اینطوری نگه می داره. نگاه کردن به چرخش، هرچقدر هم که چرخ خودت کج و کوله حرکت کنه باعث می شه امیدوار باشی که بالاخره امکان داره بشه کله معلق نشد. روزی که چرخ اون کله معلق بشه روزیه که می تونی بدون عذاب وجدان از روی چرخ پیاده بشی و خیلی ساده بگی من دیگه در این بازی کثیف شرکت نمی کنم. هر بلایی که دلتون می خواد سرم بیارین.
Thursday، May 01، 2008
تمام عمرت از صمیم قلب باور داشته باشی که اونجاست. چنان به شاخک هات بنازی که انگار چیزی نیست که در رادارشون گیر نیفته. و همچنان با مخ بخوری بهش. باید پشه ی خیلی احمقی باشی. یا شاید هم خیلی خوشبخت. لااقل هنوز چیزهایی هست در زندگی که می تونه تورو غافلگیر کنه.
Wednesday، April 30، 2008
هر چی خواب تو این یک سال اخیر دیده بودم تعبیر شد. اول همه اینکه انقدر خاک رو دوربینم نشسته که دیگه با دستمال پاک نمی شه!
Tuesday، April 29، 2008
Monday، April 28، 2008
تا حالا دیدی آهنربا چیزی رو پس بده؟ اگه چیزی رو نخواد از اول نمی گیره! حتی نمی تونی به زور بهش بچپونی! اما اگه چیزی رو بخواد رودرواسی نداره. تا به خودت بجنبی می بینی رفته. یه سری آدم هم هستن که اگه چیزی ازت بخوان کاری به این حرفا ندارن. تا چشمت رو به هم بزنی می بینی از دستت قاپیدن. اینا آدم رباهای واقعی هستن. آدم رباهای الکی وقتشون رو به دزدیدن آدمها تلف می کنن. تلخی کار اینجاست که تو باید پلاستیک باشی تا بتونی در برابر این آدمها مقاومت کنی!
Tuesday، April 15، 2008
یهو به خودت میای می بینی قاطی آدم بزرگ ها شدی. زندگیت برنامه داره. دیگه نمی تونی با خودت فکر کنی وقتی بزرگ شدی چه کاره می خوای بشی. دستت تو جیبت می ره. لازم نیست از کسی اجازه بگیری. به آینده ی بلند مدت فکر می کنی. دیگه حتی دل و دماغ نداری دوربینت رو ببری گردش. با خودت می بریش مسافرت اما یک بار هم از جاش درش نمیاری. کارت شده بارکشی. شب ها زود می خوابی، سیگار رو ترک می کنی، ماشینت رو به ندرت از خونه در میاری. انگار که سلامتیت داره اهمیت پیدا می کنه. تازه داره از زندگی بعد سی سال خوشت میاد و انگار نه انگار که قرار بود بیست و هشت سالگی بمیری. همه ی اینا خبر از این داره که دیگه داری کم کم واسه خودت کسی می شی. دیگه نمی تونی در پشت نقاب بی قالبی قایم بشی. خنده های انفجاری بی جات دیگه نمی ره به حساب شیرین عقلی یا شیطنت. آدم مهم شیطون نداریم! مردم کم کمک از دستت ناراحت می شن. و تو دیگه هرگز نمی تونی از خواب بیدار شی و بگی خوب از امروز این طوری می شم. حالا دیگه عده ای وجود دارن که منتظره همون دیروز تو هستن. انگار که اونها هم حالا جزو اولیای دم شدن و تو دیگه حق نداری هر وقت دلت خواست هر چیزی رو که خوشت نیومد تو خودت بکشی. دیگه نمی تونی فقط برای خودت زندگی کنی. این سنگینی و رخوتی که روی دوشت حس می کنی مال بی حوصلگی نیست. مال فصل بهار هم نیست. سنگینی نگاه دیگرانه که دیگه از این به بعد لحظه ای تنهات نمی ذاره.
Monday، April 07، 2008
مامانم می گه دچار روز بیداری شدم! درد بدیه وقتی مغزت کار نمی کنه ولی با هوشیاری تمام انرژیتو می بلعه شب که می شه مخت داره مثل موتور می چرخه چشمات از سوزش بسته می شه.
Thursday، March 27، 2008
یه وقتی از سال هست که پشه ها هنوز نمی دونن به خاطر بقای حیات باید آدم بخورن. در یه عالم معنوی خاصی سیرمی کنن. تا اینکه یه روز یه آدمی یه پشه ای رو می کشه بعدا پشه ها به خاطر انتقام خون آدم ها رو می خورن. شاید هم یه روز یه پشه ای سکندری می خوره و با دماغ می ره تو پوست یه آدمی و می فهمه که خون خوشمزست و این خبر مثل بمب بین پشه ها صدا می کنه هر چی باشه مقاومت در مقابل وسوسه حتی واسه موجودات وارسته ای مثل پشه ها کار سختیه. در هر حال بر من روشن شده که پشه ها ذاتا موجودات خوبی هستن. این جو جامعه است که اونا رو به آدم خواری می کشونه.
Wednesday، March 26، 2008
When you are officially out of fantasies, is when you can’t go to sleep any more. This mostly happens when you spend days after days at home, doing nothing. Your mind uses up every bit of fantasy it has and eventually runs out of fantasies. The problem is that your mind is very much able to fantasize but it doesn’t have the ability to make new ones. You cannot just sit there and expect your mind to come up with new fantasies. This is not how it works. Fantasies are out there. You should go out and get them. This is why if anyone ever asks me what I do out there, I would like to answer I go fantasy hunting all day.









