۱۳۸۵ فروردین ۱۵, سهشنبه
۱۳۸۵ فروردین ۱۴, دوشنبه
۱۳۸۵ فروردین ۱۳, یکشنبه
یه چند تا نصیحت دیگه هم به نوه هام دارم:
- وقتی سیگار تو دهنتونه و دستتون به فرمونه حرف نزنین.
- هر چیزی رو که پاک نمی شد روش نقاشی کنین.
- هر وقت غصتون شد بگیرین بخوابین.
- وقتی نمی تونین اونقدر زود از خواب بلند شین که طلوع خورشید رو ببینین از اون طرف نخوابین. مطمین باشین ژنش رو دارین. هر چی باشه شما نوه های منین!
۱۳۸۵ فروردین ۱۲, شنبه
۱۳۸۵ فروردین ۱۰, پنجشنبه
۱۳۸۵ فروردین ۷, دوشنبه

تنها بچه ها هستند
که هیچ گاه از بازی خسته نمی شوند
تنها بچه ها هستند
که در لحظه ی خداحافظی
به ملاقات های به زودی و بازی های دیگر فکر نمی کنند
و هیچ گاه درک نمی کنند
که چه چیز می تواند آنقدر مهم باشد
که در بازی آنها وقفه ایجاد کند
تنها بچه ها هستند
که می توانند چیزی را آنقدر بخواهند
که برایش گریه کنند
تنها بچه ها هستند
که با مشاهده ی عکاسی احمق
که ساده لوحانه به جریان لحظه های جاری چنگ می زند
تا شاید بتواند چند لحظه ای را برای همیشه در قفس حبس کند
چنین در بهت فرو می روند
تنها بچه ها هستند
که می توانند چیزی را آنقدر بخواهند
که برایش گریه کنند
تنها بچه ها هستند
که با مشاهده ی عکاسی احمق
که ساده لوحانه به جریان لحظه های جاری چنگ می زند
تا شاید بتواند چند لحظه ای را برای همیشه در قفس حبس کند
چنین در بهت فرو می روند
۱۳۸۵ فروردین ۴, جمعه
۱۳۸۴ اسفند ۲۱, یکشنبه
۱۳۸۴ اسفند ۱۹, جمعه
۱۳۸۴ اسفند ۸, دوشنبه
۱۳۸۴ اسفند ۱, دوشنبه
۱۳۸۴ بهمن ۲۹, شنبه
همه چیز از وقتی شروع شد که شبها دیر خوابیدم. کم کم چشمانم به تاریکی عادت کردند. چشمانم به دیدن سایه ها مشغول شدند و دیدن صاحبان سایه ها را به فراموشی سپردند. رنگ های واقعی چشمهایم را می زنند. خوابهایم تیره و تار شده اند و در همه ی آنها یک مضموم تکرار می شود. زندگیم را با سایه ها آن طور که دوست می دارم در خواب هایم می سازم. کارگردان ، فیلم نامه نویس ، بازیگردان و بازیگر اصلی خودم هستم. مرا با خواب هایم تنها بگذارید.
۱۳۸۴ بهمن ۲۷, پنجشنبه
۱۳۸۴ بهمن ۲۴, دوشنبه
۱۳۸۴ بهمن ۲۲, شنبه
۱۳۸۴ بهمن ۲۱, جمعه
۱۳۸۴ بهمن ۲۰, پنجشنبه
۱۳۸۴ بهمن ۱۶, یکشنبه
۱۳۸۴ بهمن ۱۳, پنجشنبه
۱۳۸۴ بهمن ۱۰, دوشنبه
می خوام این بار راستشو بگم واسه این دیر کردم که تو راه یه ماشین زیرم کرد. بعد منو بردن تیمارستان بعد دو سالی اون تو بودم بعد .... اوه شت! من همش 20 مین دیر کردم! خوب حقیقت اینه که وقتی رو تخت دراز کشیده بودم و داشتم حساب می کردم که باید 5 از خونه برم بیرون ساعت 5:15 بود. ولی من اصلا هول نشدم! آخه می دونید؟ دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه! یه ربع طول کشید تا دوربینم رو پیدا کنم. می دونم قرار نبود عکس بگیرم ولی بهش قول داده بودم ببرمش گردش! بعد مسیر نیم ساعته رو تو ده دیقه اومدم. ولی خوب بازم یک ساعت دیر کردم! دفعه ی دیگه نیم ساعت زودتر رو تخت دراز می کشم. البته اگه زنگ موبایلم رو بشنوم. می شه زنگ بزنین بیدارم کنین؟! ازم بپرسین رئیس جمهور آنگولا کیه. اگه گفتم نمی دونم بدونین که هوشیارم. ولی خوب دلیل نمی شه بازم. ممکنه برم دست و صورتم رو بشورم و چون یادم نمی آد که برای چی این وقت ظهر از خواب پا شدم بازم بگیرم بخوابم. بعد باز از خواب بپرم بعد باز نیم ساعت دیر رو تخت مامانم دراز بکشم. اما این بار قول می دم که زود بخوابم. قول می دم از ساعت 5 برم تو رختخواب که دیگه به صدای کلاغ ها بر نخورم. این بار قول میدم. قول قول! شت! الان 2 سالی می شه به هیچ قولی عمل نکردم. فکر کنم دیگه خوش قول شده باشم. قول می دم! قول می دم! قول می دم! شما فقط قول ها تون رو بنویسین روی یک کاغذ و قتی زنگ می زنین بیدارم کنین همشون رو بهتون می دم. قول می دم که به همشون عمل کنم فقط بذارین یه ربع دیگه بخوابم! آخه مگه چی تو بیداری منتظرمه؟ بذارین حداقل خواب ببینم.
۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه
می خوام یه چیزایی رو اینجا بنویسم یادم باشه به نوه هام بگم:
هیچ وقت به غریبه ها اعتماد نکنین.
هیچ وقت با چاقویی که باباتون باهاش پیاز خورد کرده گریپ فروت قاچ نکنین.
هیچ وفت با دست نوچ تایپ نکنین.
هیچ وقت وقتی از خواب بیدار شدین به کسی قولی ندین!
از هرکی می خواین قول بگیرین وقتی 1 لحظه مونده که خوابش عمیق شه قول بگیرین.
۱۳۸۴ دی ۲۷, سهشنبه
۱۳۸۴ دی ۲۶, دوشنبه
از ایام امتحان خوشم میاد. در مواقع عادی هر چی به ذهنت می گی خیلی خوب بیا این هم مصالح، این هم وقت، این هم حوصله ! حالا برو یه فکر خوب، یه ایده ی باحال پیدا کن بیار. می گه الآن می رم! و باز می نشینه و تمام روز آفتاب می گیره و مگس می پرونه! اما به محض اینکه می نشونیش پشت میز و می گی:
All right! That's it.
حالا باید بشینی این خزعبلات رو ببلعی! از کوچکترین فرصتی استفاده می کنه تا برات شیرین کاری کنه! هر چی ایده ی ناب تو دنیا هست برات می یاره و هر بار می پرسه: حالا که بچه ی خوبی بودم می شه دیگه اینها رو نخونم؟!
All right! That's it.
حالا باید بشینی این خزعبلات رو ببلعی! از کوچکترین فرصتی استفاده می کنه تا برات شیرین کاری کنه! هر چی ایده ی ناب تو دنیا هست برات می یاره و هر بار می پرسه: حالا که بچه ی خوبی بودم می شه دیگه اینها رو نخونم؟!
اشتراک در:
پستها (Atom)










