۱۳۸۵ شهریور ۳۰, پنجشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۲۹, چهارشنبه
می خوام یک اطلاعیه صادر کنم:
- شتر مامانم همراه با همه ی بارش روی میز من گم شده است.
البته نمی خواستم این رو اعلام کنم این یک آگهی بود. از یابنده تقاضا می شود با مامان این جانب تماس گرفته خانواده ای را از نگرانی در بیاورد. حالا چرا مامانم شترش رو روی میز من ول کرده بوده نمی دونم. لابد داشته کاغذ یاد داشت های من رو می جویده که حالا مجبورم اینها رو کف دستم بنویسم که وقتی بیدار شدم یادم باشه پست کنم. آخه من هر حرفی می خوام بزنم اول باید یه فص روش بخوابم.
بگذریم اطلاعیه ای که می خوام صادر کنم در واقع اولین پست این وبلاگه که با کمی تاخیر نوشته می شه:
- تمام وقایع و شخصیت های این وبلاگ من جمله خود من و تو که لابد داری این رو می خونی کاملا خیالی هستند و بر اساس یک داستان واقعی شکل گرفته اند!!
۱۳۸۵ شهریور ۲۴, جمعه
من آدم بده ی تو قصم فکر نکن به این زودی ها از رو می رم. فکر نکن داریم فیلم فارسی بازی می کنیم و تو منو نماز خون می کنی و آخرش به خوبی و خوشی همه با هم می ریم بهشت. من اگه تو سر پایینی ترن هوایی قسم می خورم که گه خوردم وقتی پیاده شدیم مستقیم میرم ته صف تا دوباره سوار شم . فیلمی که ما توشیم فیلم ترسناکه. حتی آخر فیلم هم که دیگه فکر می کنی منو کشتی بازم نباید مطمئن باشی چون ممکنه اونقدر تماشاچی خر پیدا شه که کارگردان بخواد قسمت دوم فیلم رو بسازه.
۱۳۸۵ شهریور ۲۳, پنجشنبه
یک نفر که واقعا ازش بدت میاد، یعنی نه همین طور الکی فقط چون خنگه یا اینکه بو می ده یا صرفا به این خاطر که زشته، یک نفر که واقعا یه آزاری بهت رسونده، کی گفته اگه یک گله پرنده همزمان با هم برینن رو سرش دلت خنک نمی شه؟ اگه یه روزی تو خیابون به یکی بر خوردی که کلش از ان پرنده پوشیده شده اصلا تعجب به دلت راه نده. اگه یه روزی تو خیابون یه گله پرنده تو رو با توالت عمومی اشتباه گرفتن لابد می تونی حدس بزنی قضیه از چه قراره.
۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه
بنابراین بذار یه چیزی رو بهت بگم: این حقیقت داره که شب بیدار موندن باعث می شه پوستت خراب شه. حقیقت داره که لنگ ظهر بیدار شدن باعث می شه تمام روز کسل باشی. حقیقت داره که اگه با یکی که مثل آدمیزاد زندگی می کنه کار داشته باشی ممکنه هفته ها طول بکشه که پیداش کنی. حقیقت داره که بدنت در حسرت یه پرس خواب واقعی له له می زنه. ولی حداقل یک فایده داره. فکر نکن الآن می گم می تونی نصف شب بشینی تنهایی واسه خودت سکوت و آرامش و از این مزخرفات داشته باشی! [من به شخصه چنین تجربه ای ندارم چون اگه یک چنین چیزی ژنتیک تو خونت باشه - که اگه نباشه که اصلا این کاره نیستی!- معمولا یه دیوونه ی دیگه تو خونه پا به پای تو بیداره ] فایدش اینه که انقدر بیدار میمونی که همه ی پشه ها از رو می رن. می گی نه خودت امتحان کن!
۱۳۸۵ شهریور ۲۱, سهشنبه
خوشحالم که اولین خونه ی زندگیم حالا دیگه وجود نداره. دلم می خواست پراید قرمز گوجه ای بابا قبل از اینکه از زیر دست همه ی راننده های ناشی فامیل بگذره می رفت ته دره. امیدوارم قبل از اینکه یک بار دیگه ماتیز نقره ایم رو تو خیابون ببینم بره زیر تریلی. کاشکی به محض اینکه برای همیشه از خونه می رم صاعقه بزنه به سر خونه و اهالیش. دوست دارم همه ی آدم هایی که از زندگیم عبور می کنن به بلای طاعون بمیرن.
می خوام وقتی به عقب نگاه می کنم هیچ چیز وجود نداشته باشه. نمی خوام هیچ انسان، مکان و یا وسیله ای بعد از اینکه از زندگی من خارج شد در جایی جز ذهن من اجازه ی حضور داشته باشه. می خوام همه چیز دقیقا همونطور که ترکش کردم باقی بمونه. می خوام همه چیز دقیقا همون طور باشه که دوست دارم به خاطر بیارم. می دونی؟ چیزهای بد هیچ وقت یاد من نمی مونه.
۱۳۸۵ شهریور ۲۰, دوشنبه
روبروی من نشستن و با هیجان خاطرات سفرهایی رو که دور ایران کردن واسه تازه وارد تعریف می کنن. خاطراتی که درطول سفرهای کوتاه و بلند ناگزیر تعدادشون زیاد می شه. منم دارم با مشتاقی تازه وارد بهشون گوش می دم. در یکی از خاطره ها شخصیت اصلی منم! ناگهان به خودم میام. متوجه می شم که این خاطرات همگی مربوط به یک سال اخیره. می بینم من در تمام این سفرها همراه این آدمها بودم. تمام این جملات بامزه و اتفاقات خارق العاده رو با حضور فعال حس کرده ام. اما هیچ کدوم رو به خاطر ندارم. تمامشون برام تازگی دارن. بعضی هاشون حتی نقل قول هایی از خودم هستن. با خودم فکر می کنم احتمالا مشغول یک زندگی دیگه بودم که از این خاطرات غافل موندم. سعی می کنم از 5 سال اخیر یک خاطره به یاد بیارم. همه ی اتفاقاتی که برام افتاده (حداقل همه ی اونهایی که به خاطر دارم) مثل روز شمار جلوی چشمام صف می کشن ولی هیچ کدوم برام مفهومی ندارن. انگار زندگی یک نفر دیگه بودن و من فقط واقعه نگاری می کرده ام. در تمام مدت زندگیم آنچنان با تمام وجودم در لحظه زندگی کردم که دیگه ذخیره ای برای آینده برام باقی نمونده. با خودم تصور می کنم وقتی که پیر می شم و دیگه آینده ای در روبروم ندارم اگه بخوام بشینم به گذشته نگاه کنم با چه بی نهایت خالی ای روبرو می شم. از تصور این منظره وحشتم می شه. بی اختیار چشمهام رو می بندم...
۱۳۸۵ شهریور ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۱۴, سهشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۱۳, دوشنبه
تا حالا شده یه کاری رو که باید بکنی ولی الآن دوست نداری بهش فکر کنی بجای فردا به دو ساعت بعد موکول کنی؟
هیچ می دونی اگه خواب نبود هیچ وقت فردا نمی شد؟
زیاد فکر نکن بگیر بخواب! هر بار که از دنیای خواب سالم بر می گردی یه فرصت داری که یه کار دیگه که حوصله نداشتی بهش فکر کنی رو انجام بدی!
دقیقا همین ترس وجود این فرصته که باعث می شه من از ساعت 10 صبح تا 5 بعد از ظهر هر بار از خواب بیدار می شم چشمام رو ببندم و دوباره بخوابم.
۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه
از طلوع خورشید تا غروب خورشید می خوابم. آخه خیلی کار دارم. شبا وقت ندارم چشم روی هم بذارم. دیگه نور خورشید رو کاملا فراموش کردم. وعده های غذام شده شام و نصف شبی!(نمی دونم چه اسم دیگه ای می تونم روش بذارم) از خواب که بیدار می شم دو سه ساعتی سر درد و گردن درد به خدمتم می رسن. بعد یک ریز کار می کنم. کار می کنم و کار می کنم. کارایی که واسه آدم های روز نشین انجام می دم. کارایی که به درد خودم هیچ نمی خورن. کارایی که هیچ وقت به صاحباشون نمی رسن. چون روزا که باید تحویلشون بدم می گیرم می خوابم. هی می خوابم و باز می خوابم.
۱۳۸۵ مرداد ۲۸, شنبه
فکرشو بکن مثل این بود که هر کس میاد داد بزنه هی سلام من اومدم یا وقتی میره بکنه تو بوق که آهای ملت من رفتم. انگار حالا چه پخی هست! بعضی وقت ها می شد که مانیتور رو خاموش می کردم، ساعت ها رو تخت دراز می کشیدم و به رقت و آمدشون گوش می دادم. نه اینکه برام مهم بودن. اما هر کی می اومد بدون اینکه بدونم کیه یه هیجان خفیفی بهم دست می داد. ازشون یک عمر وقت گرفت که رفتن و اومدن آدمها رو از تق تق به پیس تبدبل کنند. وقتی همه آسه می رن آسه میان آسایش آدم بیشتره. اینطوری اهمیت آدمها همونقدریه که باید باشه. اگه یکی بود که چراغش انقدر مهم بود که خواستی ببینی روشنه یا نه یه زحمتی به اون انگشت نخاله بده یک نیگا به لیستت بنداز.
۱۳۸۵ مرداد ۱, یکشنبه
۱۳۸۵ تیر ۳۱, شنبه
۱۳۸۵ تیر ۲۹, پنجشنبه
۱۳۸۵ تیر ۲۱, چهارشنبه
۱۳۸۵ تیر ۱۶, جمعه
۱۳۸۵ خرداد ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۵ خرداد ۲۰, شنبه
ساعت 5 صبح به هر پروسسی که نگاه نمی کنم بسته میشه...
ساعت 1 بعد از ظهر با صدای دریافت اس.ام.اس چشمهام رو به زحمت باز می کنم. نوشته بهاره. کلی به ذهنم فشار می یارم ببینم کیه که یه وقت جواب دری وری ندم. 3 تا بهاره بیشتر تو زندگیم نمی شناسم. یکیش دختر عمومه که مطمئنم این نیست چون جلو اسم اون نوشتم دختر عمو که یادم نره! یکیش بغل دستی کلاس دوم دبستانمه. یعنی ممکنه این باشه؟ چرا بهاره ی سوم یادم نمیاد؟ نوشته زنده ای؟ دیشب خواب دیدم مردی. جواب می دم. آره بابا زندم! اتفاقا منم الان دارم خوابتو می بینم فقط یادم نمیاد چی!
۱۳۸۵ خرداد ۱۷, چهارشنبه
۱۳۸۵ خرداد ۱۵, دوشنبه
۱۳۸۵ خرداد ۸, دوشنبه
۱۳۸۵ خرداد ۳, چهارشنبه
در جواب به سوال دوست نیمچه پزشکم که بزرگترین کار کامپیوتری عمرش این بود که یک نفر رو تو مسنجر اًد کرده بود وقتی پرسید این وبلاگ که می گن چیه؟ گفتم یه جاییه که یه سری الاف میان یه سری دری وری می نویسن بعد یه سری الاف دیگه میان می خونن. برگشت گفت: گرفتم! خلاصه یه دفتر خاطرات همگانیه.
اختراع وبلاگ یکی از باحالترین کارهای بشر بوده . طرف می دونسته که ملت اگه حرف نزنن خفه می شن. اومده یه جایی درست کرده که یارو بگه ایول تا حالا خودمو می کشتم به زور 4 تا گوش پیدا می کردم که چون لازم داشتن بهشون گوش کنم مودبانه خفه خون می گرفتن تا من حرفام تموم شه بعد از این گوش می گرفتن از اون گوش در می کردن(البته در بهترین حالت) حالا می تونم هزار تا گوش داشته باشم! تریبون مجانی! اما اونی که این ایده به سرش زده حواسش نبوده که داره زوال بشر رو جلو می ندازه. یارو می شینه کلی مزخرف سر هم می کنه دلش خوشه که ملت با جون و دل می خونن. بعد می ره مزخرفات بقیه رو می خونه و با خودش فکر می کنه یعنی بقیه هم با همین بی تفاوتی از کنار حرف های مهم من می گذرن؟ (هر چی تعداد حرف های مهم و به درد شنیدن خور دنیا بیشتر می شه گوش ها پر تر و کر تر می شن) اینطوری می شه که آدما سرخورده می شن حالشون از حرف زدن به هم می خوره و یه نیگاهی به اون بغل میندازن. دیلیت داره چشمک می زنه... می خوای خودتو پاک کنی؟ نیاز به کمک داری؟... وقتی آدم ها می تونن انقدر راحت خودشون رو مجازی پاک کنن، کم کم تو حسرت دیلیت واقعی می سوزن. کنترل زد که دیگه بیچاره می کنه! فکرشو بکن، بتونی یه حرفی بزنی بعد پسش بگیری. یه کاری کنی بعد آندو کنی!
می خوام بدونی که من اینا رو نمی نویسم که تو بخونی!
ps. اینا هیچ ربطی به این چند تا پست آخر نداره به خدا!
۱۳۸۵ خرداد ۲, سهشنبه
۱۳۸۵ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه
ترجیح می دم دایره ی آدم های اطرافم انقدر کوچک باشه تا بتونم انقدر خوب بشناسمشون که مطمئن بشم زمین تا آسمون با من فرق می کنند. تا یقین پیدا کنم که من در این دنیا تکم. اینطوری حداقل می تونم برای چند لحظه هم که شده از این کابوس که میلیاردها نفر مثل من در این کره ی خاکی زندگی می کنن همین دغدغه ها و همین دلخوشی ها رو دارن، و به همین اندازه از اینکه مثل دیگران باشن منزجرن، نجات پبدا کنم.ترجیح میدم که با آدم جدیدی آشنا نشم چون اونوقت اگه حتی یک نقطه ی مشترک بینموم پیدا کنم مجبور می شم زودی دست بکار بشم تا کلی نقاط نا مشترک پیدا کنم و ناگهان از تصور دنیای ناشناخته ای که در پیش رومه سر گیجه می گیرم. دلم نمی خواد دوست داشته باشم که کسی رو بشناسم چون از تصور دریای لغت های مشابه با مفاهیم متفاوتی که بینمونه به وحشت می افتم. نمی تونم بهش توضیح بدم که الان که داره با این جدیت این مسئله ی به این مهمی رو برای من تعریف می کنه این بی اهمیتی این مسئله ی به این مهمی نیست که باعث می شه این پوزخند مسخره گوشه ی لبهای من پیدا بشه. این اطمینان اون از اهمیت این مسئلست که داره حوصله ی منو سر می بره.
۱۳۸۵ اردیبهشت ۳۰, شنبه
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۲, جمعه
اشتراک در:
پستها (Atom)








