۱۳۸۶ خرداد ۳, پنجشنبه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۸, جمعه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۳, دوشنبه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲, یکشنبه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۱, شنبه
۱۳۸۶ فروردین ۱۶, پنجشنبه
When Night Meets Day
۱۳۸۶ فروردین ۶, دوشنبه
۱۳۸۵ اسفند ۲۲, سهشنبه
این طوری بود که مورچه های جهانگرد تن من رو پیدا کردن.اوایل با هم شوت بازی می کردیم. من اونها رو شوت می کردم و اونها دوباره بر می گشتن سر جای اولشون.خیلی فان بود. تا اینکه سوزن سوزن ها شروع شد و بالاخره شستم خبر دار شد که آقایون مورچه ها خیلی هم از این بازی دل خوشی ندارن. بعد از اینکه شوت بازی رو متوقف کردم یواش یواش گاز گرفتن ها هم متوقف شد. اما روابطمون یکم تیره و تار شده بود. من از دست اونها دلخور بودم و اونها هم از دست من. کینه هامون رو واگذار کردیم به زمان و کم کم دود شد رفت به هوا.
رفته رفته به کار هم علاقه مند شدیم. من رفت و اومد اونها رو تماشا می کردم و اونها هم کارهای من رو. وقتی جلوی مانیتور نشسته بودم از پشت گردنم سرک می کشیدن. وقتی جلوی تلویزیون دراز می کشیدم روی شونه هام می نشستند. وقتی در حال غذا خوردن بودم تو ظرف غذا می پلکیدن و وقتی مشق هام رو می نوشتم روی دفترم مانور می دادن و به کارام نظارت می کردن.
این طوری بود که من و مورچه های روی تنم با هم دوست شدیم. مورچه های روی تنم با من گردش می کردند. با من پارک، استخر، سینما و دانشگاه می اومدن. با من رانندگی می کردن. وقتی می خواستم تکیه بدم پشتم رو نگاه می کردم مبادا یکیشون رو له کنم. وقتی می خواستم بخوابم زیرم رو نگاه می کردم تا روی اونها دراز نکشم. روابطمون هم از اون حالت خشک و رسمی بیرون اومده بود. حالا با هم قلقلک بازی می کردیم. اونها منو قلقلک می دادن و فرار می کردن. کلی خنده و شادی می کردیم.
نفهمیدم چطور شد. یک روز درست همون طور که بی خبر اومده بودن، بی خبر هم رفتن. انگار ییلاق تموم شده بود و حالا نوبت قشلاق بود. نفهمیدم از کدوم طرف رفتن. نا مردا خداحافظی هم نکردن. امیدوارم تو خونه ی بعدی از گرسنگی بمیرن. امیدوارم زیر دست و پای ساکنین خونه ی جدید له بشن. امید وارم موقع رد شدن از تو تونلشون گرفتار مورچه خوار بشن. دیگی که برای من نجوشه، می خوام سر سگ توش بجوشه!
۱۳۸۵ اسفند ۱۴, دوشنبه
انگار آمپول هشیاری بهم زده باشن. مثل اینکه از مرگ نجات پیدا کرده باشم. مغزم یک لحظه هم از کار کردن خسته نمی شه. انگار که می خواد لحظه لحظه ی زندگی رو ببلعه. انگار که دیگه دلش نمی خواد بمیره. مرگ موقت دیگه حتی تو خواب هم به سراغم نمیاد. یعنی په بلایی سرم اومده؟
انقدر بیدار موندم تا فهمیدم یک هفتست ساعتم هر روز ساعت 6 صبح زنگ می زنه. انگار که این واکنش بدن منه به صداییه که قراره بیدارش کنه. زورش نمی رسه منو بیدار کنه اما می تونه که نذاره بخوابم. حالا که کوکش رو بستم می تونم بخوابم؟
۱۳۸۵ اسفند ۱۲, شنبه
۱۳۸۵ اسفند ۱۱, جمعه
۱۳۸۵ بهمن ۲۷, جمعه
۱۳۸۵ بهمن ۲۱, شنبه
۱۳۸۵ بهمن ۲۰, جمعه
۱۳۸۵ بهمن ۱۷, سهشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۱۶, دوشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۱۵, یکشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۱۰, سهشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۷, شنبه
مدت ها ساده لوحانه باور داشتم که هر جیزی می تونه perfect باشه. واقعا دچار شکستگی قلب شدم وقتی فهمیدم که این موضوع حقیقت نداره. بعد از اون صادقانه امیدوار بودم که بعضی چیزها می تونن perfect باشن. بعدا به این نتیجه رسیدم مگه سر کی رو می خوام گول بمالم؟ حالا دیگه می دونم که همیشه یک پای بساط لنگه!
Rien n’est parfait!
۱۳۸۵ بهمن ۴, چهارشنبه
۱۳۸۵ دی ۲۱, پنجشنبه
آسمون ابری بود اما نه خاکستری. چمن ها سبزتر از معمول به نظر می رسیدن. رنگ ها مثل اوایل بهار غلیظ بودن. و هوا بوی خنکی می داد. صبح زود بود اما من اصلا خوابم نمی اومد. بد اخلاق هم نبودم. پشت یک پرنده سوار شدم و شروع کردم به پرواز کردن. شبیه اسب سواری نبود. پشت پرنده وایساده بودم. مثل این بود که داشتم موج سواری می کردم. با سرعت زیاد. هی اوج می گرفتم و فرود می اومدم. به طرز عجیبی خیلی حال نمی داد. از پشت پرنده پیاده شدم. انگار که تصویرم جا مونده بود. کماکان داشت پرنده سواری می کرد. دوربینم رو برداشتم و شروع کردم به عکس گرفتن. حالا داشت حال می داد. حالا واقعا دلم می خواست پرنده سواری کنم. آهای پیاده شو نوبت منه.
صدای اس ام اس: هنوز خوابی؟ پا شو بیا سر کار دیگه!






