۱۳۸۶ خرداد ۳, پنجشنبه

همشون با هم یکهو خفه شدن. صداهای توی سرم رو می گم. همیشه در روز های پنجشنبه همه با هم شروع می کردن به حرف زدن. اونقدر صداشون زیاد می شد که مجبور بودن داد بزنن. امروز گوش کردم دیدم هیچ صدایی نمیاد. همه با هم سکوت کردن. من می دونم. می خوان منو دیوونه کنن.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۸, جمعه

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

من ترجیح می دهم وارد دنیا نشوم. در آستانه ی دنیا باقی بمانم، نگاه کنم، بی نهایت نگاه کنم. فقط نگاه کنم.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

۱۳۸۶ اردیبهشت ۳, دوشنبه

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲, یکشنبه

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱, شنبه



۱۳۸۶ فروردین ۱۶, پنجشنبه

When Night Meets Day

اون ساعتی رو بیشتر از همه دوست دارم که هنوز تصمیم نگرفته شب باشه یا صبح. آسمون سفیده ولی هوا تاریکه. لطفا در یک چنین ساعتی بمیرم.

۱۳۸۶ فروردین ۶, دوشنبه

چیه؟ نشستی بر و بر منو نیگا می کنی؟ فکر کردی سکوت کردم دارم تعمق می کنم منتظری بنالم؟ نه بابا! مگه از یه کپه سنگ که یه جاافتاده صدا در میاد؟ علت اینکه چیزی نمی نویسم اینه که در اواخر بیست و سه سالگی و در اویل بیست و چهار سالگی از بیست و چهار ساعت، بیست و سه ساعت می خوابم. بعدشم تو اون یه ساعت تا هول هولی صبحونه و ناهار و شام بخورم دوباره وقت خواب می شه. خلاصه وقت ندارم سرمو بخارونم چه برسه چیزی اینجا بنویسم! وای الانم باید برم. ساعت خوابم داره می گذره !فعلا.

۱۳۸۵ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

داستان از روزی شروع شد که پای مورچه های جهانگرد به خونه ی ما باز شد. نمی دونم چون خیلی توی مسیر بودیم یا چون کف خونمون همیشه پر خرده خوراکیه یا چی. این مورچه هایی که ازشون حرف می زنم با مورچه های معمولی خیلی فرق دارن. اونها تنها سفر می کنن و بر خلاف مورچه های عادی هیچ وقت چیزی حمل نمی کنن. همین طور راست راهشون رو می گیرن می رن و هر وقت گشنشون شد یه بخور و نمیری پیدا می کنن، یه گوشه می شینن می خورن و بعد دوباره به راهشون ادامه می دن.

این طوری بود که مورچه های جهانگرد تن من رو پیدا کردن.اوایل با هم شوت بازی می کردیم. من اونها رو شوت می کردم و اونها دوباره بر می گشتن سر جای اولشون.خیلی فان بود. تا اینکه سوزن سوزن ها شروع شد و بالاخره شستم خبر دار شد که آقایون مورچه ها خیلی هم از این بازی دل خوشی ندارن. بعد از اینکه شوت بازی رو متوقف کردم یواش یواش گاز گرفتن ها هم متوقف شد. اما روابطمون یکم تیره و تار شده بود. من از دست اونها دلخور بودم و اونها هم از دست من. کینه هامون رو واگذار کردیم به زمان و کم کم دود شد رفت به هوا.

رفته رفته به کار هم علاقه مند شدیم. من رفت و اومد اونها رو تماشا می کردم و اونها هم کارهای من رو. وقتی جلوی مانیتور نشسته بودم از پشت گردنم سرک می کشیدن. وقتی جلوی تلویزیون دراز می کشیدم روی شونه هام می نشستند. وقتی در حال غذا خوردن بودم تو ظرف غذا می پلکیدن و وقتی مشق هام رو می نوشتم روی دفترم مانور می دادن و به کارام نظارت می کردن.

این طوری بود که من و مورچه های روی تنم با هم دوست شدیم. مورچه های روی تنم با من گردش می کردند. با من پارک، استخر، سینما و دانشگاه می اومدن. با من رانندگی می کردن. وقتی می خواستم تکیه بدم پشتم رو نگاه می کردم مبادا یکیشون رو له کنم. وقتی می خواستم بخوابم زیرم رو نگاه می کردم تا روی اونها دراز نکشم. روابطمون هم از اون حالت خشک و رسمی بیرون اومده بود. حالا با هم قلقلک بازی می کردیم. اونها منو قلقلک می دادن و فرار می کردن. کلی خنده و شادی می کردیم.

نفهمیدم چطور شد. یک روز درست همون طور که بی خبر اومده بودن، بی خبر هم رفتن. انگار ییلاق تموم شده بود و حالا نوبت قشلاق بود. نفهمیدم از کدوم طرف رفتن. نا مردا خداحافظی هم نکردن. امیدوارم تو خونه ی بعدی از گرسنگی بمیرن. امیدوارم زیر دست و پای ساکنین خونه ی جدید له بشن. امید وارم موقع رد شدن از تو تونلشون گرفتار مورچه خوار بشن. دیگی که برای من نجوشه، می خوام سر سگ توش بجوشه!

۱۳۸۵ اسفند ۱۴, دوشنبه

انگار آمپول هشیاری بهم زده باشن. مثل اینکه از مرگ نجات پیدا کرده باشم. مغزم یک لحظه هم از کار کردن خسته نمی شه. انگار که می خواد لحظه لحظه ی زندگی رو ببلعه. انگار که دیگه دلش نمی خواد بمیره. مرگ موقت دیگه حتی تو خواب هم به سراغم نمیاد. یعنی په بلایی سرم اومده؟

انقدر بیدار موندم تا فهمیدم یک هفتست ساعتم هر روز ساعت 6 صبح زنگ می زنه. انگار که این واکنش بدن منه به صداییه که قراره بیدارش کنه. زورش نمی رسه منو بیدار کنه اما می تونه که نذاره بخوابم. حالا که کوکش رو بستم می تونم بخوابم؟

بعضی از کارگردان ها خیلی وحشی ان!
شاید هم این زندگیه که خیلی وحشیه!
من همیشه فکر می کردم جنگ راجع به برد و باخته.
توهیچ می دونستی گلوله آدم رو می کشه؟
پس چرا من هیچ وقت قوانین این بازی رو یاد نمی گیرم؟

۱۳۸۵ اسفند ۱۲, شنبه

شب قبل کنکور خواب دیدم دوربینم انقدر خاک گرفته که دیگه با دستمال پاک نمی شه. شاید تعبیرش این باشه که قبول می شم!

۱۳۸۵ اسفند ۱۱, جمعه

اون قضیه ی اصلی، اونی که همیشه به درستیش ایمان داری، اونی که شرط لازم همه چیزه، اونی که وقتی از همه جا مونده می شی وجودش باعث می شه فکر کنی هنوز می شه کاری کرد. اگه درست نباشه چی؟

۱۳۸۵ بهمن ۲۷, جمعه


اونقدرلفتش دادم که دیگه لفت نمیاد!

god! لفت رو چطوری می نویسن؟!

۱۳۸۵ بهمن ۲۱, شنبه



۱۳۸۵ بهمن ۲۰, جمعه




۱۳۸۵ بهمن ۱۷, سه‌شنبه



۱۳۸۵ بهمن ۱۶, دوشنبه



۱۳۸۵ بهمن ۱۵, یکشنبه


وصیت می کنم در یک روز بارانی بمیرم.

۱۳۸۵ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

وقتی که آدم یه جاییش بد می سوزه... هِر هِر! منظورم اونجا نیست! بی ادب!! کله تکون نده. جدی می گم. کف دستم رو با کاغذ بریدم خیلی می سوزه! مرض!! اَه! اصلا به درک هر چی می خوای فکر کن. وقتی آدم یه جاییش بد می سوزه... اََه انقدر مسخره بازی در آوردی یادم رفت چی می خواستم بگم! حالا بمون تو خماریش!



۱۳۸۵ بهمن ۷, شنبه


مدت ها ساده لوحانه باور داشتم که هر جیزی می تونه perfect باشه. واقعا دچار شکستگی قلب شدم وقتی فهمیدم که این موضوع حقیقت نداره. بعد از اون صادقانه امیدوار بودم که بعضی چیزها می تونن perfect باشن. بعدا به این نتیجه رسیدم مگه سر کی رو می خوام گول بمالم؟ حالا دیگه می دونم که همیشه یک پای بساط لنگه!

Rien n’est parfait!

به دنبال لحظات می دوم. از پشت سر پیدایم می کنند. روی بر می گردانم. از سوی دیگر فرار می کنند. آرام و قرار ندارند. دیگر از این قائم باشک بازی خسته شده ام. از دست این لحظات فراری جانم به لبم رسیده است.

من مثل یک جادوگر می مونم. فقط کافیه به جادو باور داشته باشی. اول به شکل فرشته ی مهربون میام سراغت. بعد که گولم رو خوردی طلسمت می کنم و می ندازمت تو شیشه. خسته شدی از دستم؟ می خوای از تو طلسم بیای بیرون؟ فقط کافیه بهم بگی که دیگه منو باور نمی کنی. بهم بگی که من یک دروغ بزرگم. فقط کافیه که دیگه از من نترسی. اونوقت به همون سرعت که اومدم پیشت از پیشت می رم. اینو بهت قول می دم.

۱۳۸۵ بهمن ۴, چهارشنبه

سری که هزار سودا داره هیچ وقت به هیچ جا نمی رسه اما خیلی خوشبخت تر از سریه که فقط یه سودا داره!

۱۳۸۵ دی ۲۱, پنجشنبه

آسمون ابری بود اما نه خاکستری. چمن ها سبزتر از معمول به نظر می رسیدن. رنگ ها مثل اوایل بهار غلیظ بودن. و هوا بوی خنکی می داد. صبح زود بود اما من اصلا خوابم نمی اومد. بد اخلاق هم نبودم. پشت یک پرنده سوار شدم و شروع کردم به پرواز کردن. شبیه اسب سواری نبود. پشت پرنده وایساده بودم. مثل این بود که داشتم موج سواری می کردم. با سرعت زیاد. هی اوج می گرفتم و فرود می اومدم. به طرز عجیبی خیلی حال نمی داد. از پشت پرنده پیاده شدم. انگار که تصویرم جا مونده بود. کماکان داشت پرنده سواری می کرد. دوربینم رو برداشتم و شروع کردم به عکس گرفتن. حالا داشت حال می داد. حالا واقعا دلم می خواست پرنده سواری کنم. آهای پیاده شو نوبت منه.
صدای اس ام اس: هنوز خوابی؟ پا شو بیا سر کار دیگه!

۱۳۸۵ دی ۱۳, چهارشنبه

این وقت شب فقط من و تو بیداریم. تو منتظری تا من بخوابم و من منتظرم تا تو. اینم این وسط هی میخونه، هی می خونه...اول شما خواهش می کنم.