بعدا که ازم بپرسن از کی فهمیدی می تونم جواب بدم من از همون لحظه ی اول می دونستم! تو چشاش دیدم! بعد فکر می کنن الکی می گم. فکر می کنن می خوام براشون کلاس بذارم! برای همین راستشو بهشون نمی گم! الکی خواهم گفت یکم بعد از وقتی که شما فهمیدین!
۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
تو اتاقم گیر کردم در حالی که کتابم تو هال جا مونده. فقط صدای انفجار خنده هاشون رو می شنوم که هر سه دقیقه یک بار به صورت مرتب تکرار می شه. مشخصه که گرم گرفتن. با بی حوصلگی به تپه کتاب های نیمه خونده شده ای نگاه می کنم که روی میزم تلنبار شدن. کتاب هایی که از وقتی خریده شدن در کتاب خونه گذاشته نشدن. به ذهنم می رسه که کتابخونه که پره اگه قرار باشه یه روزی تمومشون کنم کجا می خوام بذارمشون؟ یاد این میفتم که مامانم می گه خوشم میاد تو هی یه کتابی رو ور می داری میاری تو هال و من فرداش جمع می کنم و دیگه اصلا سراغش رو هم نمی گیری! معلومه که چقدر می خونیشون! نمی دونه من هر چی رو جا ندارم میارم تو هال تا اون بالاخره در یکی از هزار تا سوراخ این خونه جاشون بده! اما این یکی رو واقعا داشتم می خوندم. دفعه ی دومم هم بود که داشتم می خوندم. آخه دفعه ی اول خیلی کوچیک بودم و به نظرم حرومش کردم! هر چند که آدمی که من الان هستم یه قسمتیش به خاطر این کتابه پس حروم نشده! ولی دوباره خوندنش هم ضرری نداره. جز خوندن اون حوصله ندارم کاری انجام بدم. بنابراین جلوی مانیتور نشستم و خنده های اونها رو می شمرم. خوش به حال مردمی که می تونن به جای انتظار بخوابن!
۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
مسخره است که چطور تو زندگی اولویت هات عوض می شه. یه چیزهایی برات مقدس می شن و نمی تونی عدم وجودشون رو تصور کنی. یه آدم هایی، یه احساساتی، یه اعتقاداتی یا چه بسا یه هدفی (شخصا آدم جاه طلبی نیستم بنابراین این آخری رو فقط حدس می زنم). فرقی نمی کنه کدوم اینها باشه ولی اگه قرار باشه که امیدی وجود داشته باشه باید یه کدومشون باشه. باز به قول شاعر، هر کسی توی دنیا صبح که شد به شوق یه عشقی از خواب پا می شه! شخصا هیچ انگیزه ای انقدر قوی نیست که صبح از خواب بیدارم کنه (حالا مگه اینکه دیگه چی باشه) ولی قطعا باید یه انگیزه ای وجود داشته باشه تا شب بتونه خوابم کنه! (عمدتا بهم تذکر داده می شه که شبیه آدمیزاد نیستم ولی همیشه اینطوری به نظرم اومده که از کجا معلوم فردا بهتر از امروز باشه اینه که در حد امکان سعی می کنم دیرتر فردا بشه) اونوقت هر کدوم از این انگیزه ها به مرور زمان کم رنگ تر و کم رنگ تر می شن و انگیزه های جدید جاشون رو می گیرن (البته اگه خوش شانس باشی) و بهترین کاری که می تونی بکنی اینه که دیگه بهشون نگاه نکنی. بعد دست بر قضا یه روز چشمت به یکیشون میفته ( یه بوی آشنا، یه تصویر آشنا، یه بعد از ظهر گرم تابستون آشنا کفایت می کنه) و به چشم خودت می بینی که چه کم رنگ و چه بسا بیرنگ شده ولی دیگه خیلی دیر شده و چیز دیده شده رو نمی شه ندیده شده کرد! نه از این لحاظ که دلت بسوزه برای انگیزه های خاموش شده ات. از این لحاظ که نگاه کنی به انگیزه های الانت و ببینی چندان هم متفاوت نیستن. شاخ و دمی نسبت به اونها ندارن. هیچ چیز خاصی در موردشون نیست. باعث می شه به فکر فرو بری. انگیزه های قدیمیت دود شدن و به هوا رفتن (منظورم نافرجامی نیست که فرجام خوش چه بسا باعث می شه زودتر بسوزن) و همچینم دنیایی به آخر نرسید. چی باعث می شه که انگیزه های الانت بهت وفا کنن؟ گیرم انگیزه کارش فقط این باشه که بیاد یه چند صباحی از خواب بیدارت کنه (یا در مورد من خوابت کنه) و بعد به خوبی و خوشی جور پلاسش رو جمع کنه و بره - که اگه غیر از این بود یواش یواش جای انگیزه تبدیل به رنج می شد! اما صرف همین ایده که نمی تونم روش حساب کنم باعث می شه که نتونم بهش اعتماد کنم. از کجا معلوم که فردا به خوبی امروز باشه؟
۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه
اون یکی می گه ملت ریختن تو خیابونا و مثل گوسفند افتادن تو یه جاده ای که ادامه اش به غرب منتهی می شه! بعد خودش از ترس غرب بدو بدو داره می دوئه تو بغل شرق. با خودم فکر می کنم زندگی مردمی که دچار توهم توطئه نیستن چطوریه؟ دغدغه ی مردمی که نه شرقی ان نه غربی چه چیزی می تونه باشه؟! لازم نیست زیاد کنکاش کنم. جوابش رو از قبل می دونم: آدم فضایی!
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
من شکوندمش.
البته می دونم خیلی خودشیفته انگارانه است که بگم کار خودم تنهایی بود. ولی چیزی رو که مطمئنم اینه که این من بودم که کوچولو کوچولو سرش دادم تا رسید به لبه ی میز و دیگه از اونجا به بعدش کار خیلی آسون بود. کافی بود که یه باد کوچولو بوزه تا اون رو بندازه پایین. البته یه روز اومدم و دیدم که دوباره با چسب سر هم شده. ولی خوب دیگه مثل اولش نبود. دیگه هیچ وقت مثل اولش نشد. حالا نمی دونم که اینکه مثل اولش نبود براش خوب شد یا بد! چیزی که می دونم اینه که دلم نمی خواست مسئولیتش به گردن من باشه.
۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه
The Book of Laughter and Forgetting, Milan Kundera:
The future is only an indifferent void no one cares about, but the past is filled with life, and its countenance is irritating, repellent, wounding, to the point that we want to destroy or repaint it. We want to be masters of the future only for the power to change the past. We fight for access to the labs where we can retouch photos and rewrite biographies and history.
The future is only an indifferent void no one cares about, but the past is filled with life, and its countenance is irritating, repellent, wounding, to the point that we want to destroy or repaint it. We want to be masters of the future only for the power to change the past. We fight for access to the labs where we can retouch photos and rewrite biographies and history.
به شخصه از سیاست شترمرغ استفاده می کنم. یعنی فکر می کنم اگه سرم رو زیر خاک بکنم کسی نمی بینتم. نیازی ندارم برای پاک کردن گذشته تلاشی بکنم. خیلی سریعتر از اونچه که باید جاهاییش رو که دوست ندارم و خیلی وقتا جاهاییش رو هم که دوست دارم فراموش می کنم. دیگه وقتی یادم نیاد چیزی نیست که پاک بکنم! به عبارتی نیازی نمی بینم حافظه ی دیگران رو دست کاری کنم. حافظه ی خودم رو دوباره می نویسم! ایمان دارم که حافظه ی دیگران هم همچین وفایی بهشون نمی کنه!
۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه
بیست و چهار ساعت تو روز خوابیدن برای فراموش کردن جواب نمی ده. دوباره سیگاری شدن هم راهش نیست. می خوام از این به بعد تظاهر کنم که هرگز اتفاق نیفتاده. این روزا خوب بهم ثابت شده که اگه یه دروغ رو بزرگ بگی و هی تکرارش کنی می تونی خودت هم باورش کنی! بنابراین همین جا اعلام می کنم من هرگز در این حماسه ی کوفتی شرکت نکرده بودم. من اونروز داشتم تو سینما درباره ی الی می دیدم! الانم می رم تو توالت قایم می شم که الله اکبری نشنوم!
۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه
این راهپیمایی های اخیر حداقل یک دست آورد داشت:
خبرگزاری من گزارش کرد به دنبال راهپیمایی های مکرر در مرکز شهر تهران و عدم امکان رفت و آمد اتومبیل ها از میزان آلودگی هوا به شدت کاسته شده و کوه های شرق تهران از زیر گرد و غبار بیرون آمده اند! همچنین برج میلاد از همه جای تهران قابل مشاهده شد!
خیلی سخته آدم رو تو مملکت خودش به رسمیت نشناسن! من به ا.ن. رای ندادم پس نیستم!
۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه
هیچ چیز نمی تونه جلوی انقلاب این مردم رو بگیره مگر جومونگ! شوخی نیست! ملت مریضاشون رو تو بیمارستان ول می کنن تا جومونگ تموم شه! اونوقت برن بالا پشت بوم الله اکبر بگن؟! یاد هفته ی پیش این موقع میفتم حالم بد می شه! حالا نه اینکه یادش نیفتم حالم خوبه! کم کم همه خسته می شن، کم کم همه شل می شن، یواش یواش همه چیز می خوابه و حداقل چهارده میلیون (به قول خودشون) افسرده می مونن تو این مملکت. حالا می فهمم که قدیما که یه دژی بوده یکی می خواسته فتحش کنه ملت تو دژ چه حالی می کردن و ملت بیرون چه زجری می کشیدن!! دفاع خیلی آسون تر از حمله است!
۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه
ساعت سه نیمه شب است ولی کماکان صدای اتوبوس هایی را می شنوم که از بوقشان معلوم است که تازه از ورزشگاه بعد از بازی که ساعت نه تمام شده به شهر رسیده اند. احتمالا تا همین حالا در پشت جمعیت سبز پوشی گیر افتاده بودند که در میدان آزادی دور هم جمع شده بودند. جمعیتی که ساعت هفت کل میدان را پر کرده بود و مردمی که دوان دوان از طرف میدان انقلاب به آن اضافه می شد.
امروز جزو آن معدود روزهایی است که مردم تهران خوش اخلاقند و با اینکه در ترافیکی گیر کرده اند که حرکت هم نمی کند کسی دستش را روی بوق نمی گذارد تا ماشین جلویی را تنبیه کند و سرش را از شیشه بیرون نمی کند تا به دیگری ناسزا بگوید. از مقابل در خانه ای رد می شوم که خانمی در حال وارد شدن به آن است. مشخصا ذهنش درگیر هزار چیز است اما چشمش که به مچبند سبزم می افتد اخمش را فراموش می کند و به غریبه ی سبز پوش لبخند می زند.
بچه هایی را می بینم که احتمالا به عشق بزرگ شدن به همراه پدر مادرشان با اشتیاق مناظره ها را دنبال می کنند و هر جا که آن ها خندیدن می خندند و هر جا که عصبانی شدند فریاد می کشند بی آنکه حتی یک کلمه هم از حرف هایی که می شنوند بفهمند اما به دوچرخه ی خود روبان سبزی بسته اند و در خیابان ویزاژ می دهند.
دیدم که مردی لنگ لنگان با عصایی با روبان سبز آمد تا در راهپیمایی شرکت کند و دیدم که پیرمردی را بر روی صندلی چرخ دار به همراه جمعیت راه می بردند.
زنی شصت ساله دیدم که پستر دروغ ممنوع در دست گرفته بود و بالا و پایین می پرید و به من تعارف کرد و گفت دروغ نگویی ها!
دیدم که جوانک هایی که به جای استادیوم آمده بودند راهپیمایی با طبل و بوق فریاد می زدند توپ تانک فشفشه... و بلافاصله به دختر های دانشجوی کنار دستشان نگاه می کردند و از شرم ساکت می شدند.
برای هر پدیده ای اولین باری وجود دارد که بعد از آن کاملا طبیعی به نظر می رسد. حق مصلممان می شود! مثل اولین باری که مردم برای شادی بعد از یک مسابقه ی فوتبال به خیابان می ریزند و تصادف می کنند و با هم روبوسی می کنند و همدیگر را می بخشند. بعد از آن دیگر کسی از در خیابان ریختن تعجب نمی کند و کسی هم نمی تواند جلوش را بگیرد.
به نظر من مردم یک هفته ی تمام در خیابان فریاد کشیدند برای هم شاخ و شانه کشیدند و کری خواندند و خواستند که چیزی تغییر کند غافل از اینکه آن تغییری که می خواستند قبل از آنکه پیروز شوند آغاز شده است. اولین بار اتفاق افتاد. دیگر کسی نمی تواند منکر آن چه یک بار اتفاق افتاد شود و از همه مهمتر کاندیدای آن ها نگفت قول می دهد دموکراسی بیاورد. قول می دهد آزادی سیاسی برقرار کند. قول می دهد زندانیان سیاسی را آزاد کند و یا هزار وعده ی دیگر که شاید از توان یک رئیس جمهور خارج باشد! گفت هدف اول من این است که مردم ایران شاد باشند، امید داشته باشند. و خوشبختانه بعد از این روزها دیگر کسی نمی تواند حداقل تا مدتی طولانی ادعا کند که خوشحالی شدنی نیست. امید وجود خارجی ندارد. پیروزی واقعی قبل از انتخابات اتفاق افتاد.
امروز جزو آن معدود روزهایی است که مردم تهران خوش اخلاقند و با اینکه در ترافیکی گیر کرده اند که حرکت هم نمی کند کسی دستش را روی بوق نمی گذارد تا ماشین جلویی را تنبیه کند و سرش را از شیشه بیرون نمی کند تا به دیگری ناسزا بگوید. از مقابل در خانه ای رد می شوم که خانمی در حال وارد شدن به آن است. مشخصا ذهنش درگیر هزار چیز است اما چشمش که به مچبند سبزم می افتد اخمش را فراموش می کند و به غریبه ی سبز پوش لبخند می زند.
بچه هایی را می بینم که احتمالا به عشق بزرگ شدن به همراه پدر مادرشان با اشتیاق مناظره ها را دنبال می کنند و هر جا که آن ها خندیدن می خندند و هر جا که عصبانی شدند فریاد می کشند بی آنکه حتی یک کلمه هم از حرف هایی که می شنوند بفهمند اما به دوچرخه ی خود روبان سبزی بسته اند و در خیابان ویزاژ می دهند.
دیدم که مردی لنگ لنگان با عصایی با روبان سبز آمد تا در راهپیمایی شرکت کند و دیدم که پیرمردی را بر روی صندلی چرخ دار به همراه جمعیت راه می بردند.
زنی شصت ساله دیدم که پستر دروغ ممنوع در دست گرفته بود و بالا و پایین می پرید و به من تعارف کرد و گفت دروغ نگویی ها!
دیدم که جوانک هایی که به جای استادیوم آمده بودند راهپیمایی با طبل و بوق فریاد می زدند توپ تانک فشفشه... و بلافاصله به دختر های دانشجوی کنار دستشان نگاه می کردند و از شرم ساکت می شدند.
برای هر پدیده ای اولین باری وجود دارد که بعد از آن کاملا طبیعی به نظر می رسد. حق مصلممان می شود! مثل اولین باری که مردم برای شادی بعد از یک مسابقه ی فوتبال به خیابان می ریزند و تصادف می کنند و با هم روبوسی می کنند و همدیگر را می بخشند. بعد از آن دیگر کسی از در خیابان ریختن تعجب نمی کند و کسی هم نمی تواند جلوش را بگیرد.
به نظر من مردم یک هفته ی تمام در خیابان فریاد کشیدند برای هم شاخ و شانه کشیدند و کری خواندند و خواستند که چیزی تغییر کند غافل از اینکه آن تغییری که می خواستند قبل از آنکه پیروز شوند آغاز شده است. اولین بار اتفاق افتاد. دیگر کسی نمی تواند منکر آن چه یک بار اتفاق افتاد شود و از همه مهمتر کاندیدای آن ها نگفت قول می دهد دموکراسی بیاورد. قول می دهد آزادی سیاسی برقرار کند. قول می دهد زندانیان سیاسی را آزاد کند و یا هزار وعده ی دیگر که شاید از توان یک رئیس جمهور خارج باشد! گفت هدف اول من این است که مردم ایران شاد باشند، امید داشته باشند. و خوشبختانه بعد از این روزها دیگر کسی نمی تواند حداقل تا مدتی طولانی ادعا کند که خوشحالی شدنی نیست. امید وجود خارجی ندارد. پیروزی واقعی قبل از انتخابات اتفاق افتاد.
۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه
خیلی وقتا به زندگی نوجوونای امروز فکر می کنم. زیاد هم با من اختلاف سن ندارن ولی زندگیشون مشخصا فرق می کنه. یادمه اون وقتا تو کلاس که حوصلمون سر می رفت یه نامه می فرستادیم به یکی. بعد نامه هه عین این که سوار چاپار باشه نصف کلاس طول می کشید تا بره و برگرده! نوجوونای امروز چه کار می کنن؟! یه اس ام اس می فرستن سه سوت می ره و میاد؟! دیگه کسی سر راه نمی خوندش؟! دیگه کسی اظهار نظر نمی کنه گوشه های نامه؟! دیگه آدرنالین رد بدل کردن یه نامه دور از چشم معلم رو تجربه نمی کنه؟! بچه های امروز زنگ های تفریح چه کار می کنن؟ دارن تو موبایلشون ویدئوهای باحال به هم نشون می دن؟ آهنگ می ذارن تو کلاس می رقصن؟ یادمه اگه می خواستی تو زنگ تفریح یه ربعی یکی رو پیدا کنی باید بی خیال می شدی! یه دور همه ی مدرسه رو می گشتی و از هر کسی که می شناختی سراغش رو می گرفتی و فقط در صورتی که اونم ثابت یه جا نشسته بود پیدا می شد. تازه اگه یکی مثل جیران پیدا نمی شد که از سر تفریح بذارتت سر کار و الکی بگه تو کتاب خونه نشسته داره گل آقا ورق می زنه! الان چه کار می کنن؟ یه اس ام اس می زنن: کجی؟ یادمه اگه یکی می خواست با دوست پسرش حرف بزنه باید شماره تلفن خونه رو بهش می داد. اونوقت باید هزار تا جینگولک پیاده می کردن تا مامانه نفهمه کی پای تلفنه یا چطوری زنگ بزنه که مامانه تلفن رو بر نداره. امروز چه کار می کنن؟ داره با پسره با موبایلش حرف می زنه مامانش میاد می گه تو رو خدا کم تر حرف بزن این ماه پول موبایلت دیویست هزار تومن نشه؟ تازه وقتی که دوست شدن با یه پسری انرژی خاصی لازم نداره چرا فقط یه دونه؟! اون وقتا از وقتی می رفتی خونه تا فرداش که دوباره بری مدرسه حداقل دوستات رو نمی دیدی و اگه یه اتفاقی میفتاد باید تا فردا صبح صبر می کردی تا براشون تعریف کنی! الان چه کار می کنن؟ دور هم تو مسنجر نشستن و گزارش لحظه به لحظه می دن؟ اگه تو خیابون یه چیز باحالی دیدن به هم اسم ام اس می زنن می گن؟ فرداش که همدیگه رو دیدن راجع به چی حرف می زنن؟ نسلی که لازم نیست برای چیزی صبر کنه نسلی که اطلاعات بی وقفه می خوره تو کلش، نسلی که بدست آوردن اطلاعات انقدر براش راحته که دیگه احتیاجی به گزینش نداره خوب طبیعی هم هست که فقط موزیک رپ بتونه گوش بده. حرفایی که گوشش تو یه موزیک تحمل می کنه باید مثل همه ی اطلاعات دیگه تند تند از تو گوشش رد شن. با محتوا و بی محتوا درهم. یه قطار که یه جاهاییش به درد بخوره. و خیلی جاهاش به درد نخوره. چیزی غیر از این فکر نمی کنم ارزش زیبایی شناسی خاصی براش داشته باشه.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه
There is something predatory in the act of taking pictures. To photograph people is to violate them, by seeing them as they never see themselves, by having knowledge of them they can never have*; it turns people into objects that can be symbolically possessed. Camera is a sublimation of the gun, to photograph someone is a sublimated murder-- a soft murder, appropriate to a sad, frightened time.
On Photography, Susan Sontag
* I guess we always have this knowledge. It's a violation when we document it and make it possible to let them know we have this knowledge.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه
با آلارم موبایل از خواب بیدار می شم. همین طور با چشمهای بسته وارد آشپزخونه می شم و زیر کتری رو روشن می کنم. روی گاز زیاد جا نیست. دو سه مرتبه کتری رو فشار می دم که جا باز شه اما فایده نداره. زیرش رو کم کم می کنم تا دیرتر بجوشه و دوباره به رخت خواب بر می گردم.
...
چشمهام رو باز می کنم و می بینم با یک لیوان چایی بالای سرم ایستاده. یه سری پول رو نشونم می ده و می گه این پول تو جیبیت این هم کادوی تولدت. بیا برات چایی هم ریختم و چون تولدته برات از این شیرینی ها آوردم وگرنه خودت باید می رفتی ور می داشتی. می گم امکان نداره جوشیده باشه. من زیرش رو خیلی کم کرده بودم. یه لحظه از لحن مادر بچه ی متولد بیرون میاد و جواب می ده دیگه من دارم آشپزی می کنم! نمی شه رو گاز انقدر شلوغ باشه. چشم هام رو می بندم. دوباره با لحن مادر بچه ی متولد می گه یواش یواش تصور کن که می خوای به دنیا بیای تا عصر. و می ره بیرون.
...
تو آیینه نگاه می کنم. همش یه دونه موی سفید تو کلم هست که شیش ماه یک بار خودش رو نشون می ده و بقیه ی شیش ماه دارم دنبالش می گردم اما پیداش نمی کنم. امروز گویا شیش ماهش شده. صدای اس ام اس میاد. تولدت مبارک! با ربع قرن تجربه.
...
کامپیوتر رو روشن می کنم. کلی تبریک روی دیوار فیس بوکم نوشتن. از الان عزای جواب دادنشون رو گرفتم. مانیتور رو خاموش می کنم. حالا فردا یه فکری براشون می کنم. وارد اتاقم می شه و دو تا سی دی می ذاره روی میزم. با لحن مادر بچه ی متولد می گه می شه اینارو برام رایت کنی؟! قول می دم که دفعه ی دیگه جزوه هام رو بیارم یاد بگیرم خودم رایت کنم. یه کم من و من می کنم. می گه پیشاپیش ازت متشکرم و زودی از اتاق بیرون می ره.
...
در حال خارج شدن از در دستم رو دراز می کنم تا سوییچ و دسته کلیدم رو بردارم. سر جای همیشگی نیست و مجبور می شم که کلم رو وارد آشپزخونه کنم. یه نگاهی به سر و وضعم می اندازه و می گه معلومه عاشقیا! تو گوشم می پیچه چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو. به خودم میام و فکر می کنم تازگی ها هر کی هر چیزی برام می خواد سعی می کنه همون رو بهم تلقین کنه. ناگهان چشماش پر اشک می شه و میاد طرفم و به زور بغلم می کنه و صورتم رو می بوسه. صداش رو تو ذهنم تصور می کنم که می گه وقتی من مردم اونوقت میای سر قبرم و می گی ای مادر کاشکی زنده بودی تا من بغلت می کردم. بلند می گم حالا چرا گریه می کنی؟ می گه آخه تو رو من زاییدم چطوری بدمت دست یکی دیگه. جواب می دم مادر جان خیالت راحت من از بیخ گوشت تکون نخواهم خورد خوبه؟! می گه نه اونوقت بیشتر نگرانتم. نمی فهمم چرا اگه من رو پای خودم وایساده باشم بیشتر نگرانش می کنه. می خنده و به شوخی می گه به پسر برجسازه بگم باشه؟ می خندم و از در خارج می شم. با خودم فکر می کنم کسی که با عبارت پسر برجساز آیدنتیفای می شه چه جور آدمی می تونه باشه؟ بعد فکر می کنم من با چی آیدنتیفای می شم؟ فوق لیسانس هوش مصنوعی؟ کی یه زن فوق لیسانس هوش مصنوعی رو جدی می گیره؟ حالا می فهمم چرا نگرانمه.
...
چشمهام رو باز می کنم و می بینم با یک لیوان چایی بالای سرم ایستاده. یه سری پول رو نشونم می ده و می گه این پول تو جیبیت این هم کادوی تولدت. بیا برات چایی هم ریختم و چون تولدته برات از این شیرینی ها آوردم وگرنه خودت باید می رفتی ور می داشتی. می گم امکان نداره جوشیده باشه. من زیرش رو خیلی کم کرده بودم. یه لحظه از لحن مادر بچه ی متولد بیرون میاد و جواب می ده دیگه من دارم آشپزی می کنم! نمی شه رو گاز انقدر شلوغ باشه. چشم هام رو می بندم. دوباره با لحن مادر بچه ی متولد می گه یواش یواش تصور کن که می خوای به دنیا بیای تا عصر. و می ره بیرون.
...
تو آیینه نگاه می کنم. همش یه دونه موی سفید تو کلم هست که شیش ماه یک بار خودش رو نشون می ده و بقیه ی شیش ماه دارم دنبالش می گردم اما پیداش نمی کنم. امروز گویا شیش ماهش شده. صدای اس ام اس میاد. تولدت مبارک! با ربع قرن تجربه.
...
کامپیوتر رو روشن می کنم. کلی تبریک روی دیوار فیس بوکم نوشتن. از الان عزای جواب دادنشون رو گرفتم. مانیتور رو خاموش می کنم. حالا فردا یه فکری براشون می کنم. وارد اتاقم می شه و دو تا سی دی می ذاره روی میزم. با لحن مادر بچه ی متولد می گه می شه اینارو برام رایت کنی؟! قول می دم که دفعه ی دیگه جزوه هام رو بیارم یاد بگیرم خودم رایت کنم. یه کم من و من می کنم. می گه پیشاپیش ازت متشکرم و زودی از اتاق بیرون می ره.
...
در حال خارج شدن از در دستم رو دراز می کنم تا سوییچ و دسته کلیدم رو بردارم. سر جای همیشگی نیست و مجبور می شم که کلم رو وارد آشپزخونه کنم. یه نگاهی به سر و وضعم می اندازه و می گه معلومه عاشقیا! تو گوشم می پیچه چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو. به خودم میام و فکر می کنم تازگی ها هر کی هر چیزی برام می خواد سعی می کنه همون رو بهم تلقین کنه. ناگهان چشماش پر اشک می شه و میاد طرفم و به زور بغلم می کنه و صورتم رو می بوسه. صداش رو تو ذهنم تصور می کنم که می گه وقتی من مردم اونوقت میای سر قبرم و می گی ای مادر کاشکی زنده بودی تا من بغلت می کردم. بلند می گم حالا چرا گریه می کنی؟ می گه آخه تو رو من زاییدم چطوری بدمت دست یکی دیگه. جواب می دم مادر جان خیالت راحت من از بیخ گوشت تکون نخواهم خورد خوبه؟! می گه نه اونوقت بیشتر نگرانتم. نمی فهمم چرا اگه من رو پای خودم وایساده باشم بیشتر نگرانش می کنه. می خنده و به شوخی می گه به پسر برجسازه بگم باشه؟ می خندم و از در خارج می شم. با خودم فکر می کنم کسی که با عبارت پسر برجساز آیدنتیفای می شه چه جور آدمی می تونه باشه؟ بعد فکر می کنم من با چی آیدنتیفای می شم؟ فوق لیسانس هوش مصنوعی؟ کی یه زن فوق لیسانس هوش مصنوعی رو جدی می گیره؟ حالا می فهمم چرا نگرانمه.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه
-شوهرم کتکم زد منم نصف شب پاشدم قرص خودم چاقو رو فرو کردم تو شیکمم! دیگه خسته شدم...چاقو رو که فرو می کردم همین طور فرو می رفت بیشتر از اینم می تونستم فرو کنم.
-خوب چی شد که نکردی؟
-وسطش پشیمون شدم. دخترم پا شد آب بخوره دید همه جام خونیه! منم پشیمون شدم.
-نمی گی اگه خودت رو بکشی بعدا این دو تا بچه هات چه کار کنن با این باباشون؟!
-وا؟! یعنی می گین اونا رو هم باید بکشم؟!
-خوب چی شد که نکردی؟
-وسطش پشیمون شدم. دخترم پا شد آب بخوره دید همه جام خونیه! منم پشیمون شدم.
-نمی گی اگه خودت رو بکشی بعدا این دو تا بچه هات چه کار کنن با این باباشون؟!
-وا؟! یعنی می گین اونا رو هم باید بکشم؟!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه
یک روز خیلی بلند همراه من و تهران خیلی بزرگ
با صدای اس ام اس از خواب بیدار می شم. اما مهم نیست. یک ساعت از موقعی که موبایلم رو کوک کرده بودم گذشته. به زحمت از رختخواب بیرون میام. آلارم رو خاموش می کنم. فکر می کنم دلیل اصلی اینکه تازگی ها زود به زود شارژ موبایلم تموم می شه اینه که صبح ها به مدت یک ساعت پنج دقیقه پنج دقیقه زنگ می زنه.
...
بانک انقدر خلوته که من هنوز دکمه ی نوبت گیری رو فشار نداده شروع می کنه شماره ی ... و مکث می کنه تا من دکمه رو فشار بدم تا بگه به باجه ی سه.
...
آقای عکاسی بهم تذکر می ده که از این به بعد عکس هایی که سایزهاشون یکیه رو در یک فولدر بریزم. نمی دونم چرا به نظرم آدم خیلی فهمیده ای میاد.
...
دوباره موقع کارت زدن مقدار اعتبار کارتم رو نگاه می کنم تا تئوری دیروزم رو که اعتبار بر اساس مدتی که تو مترو هستی کم می شه امتحان کنم. ناگهان چشمم به تابلویی میفته که انگار خطاب به من باشه می گه بابا جون نکن! تا فلان قدر کیلومتر 65 تومن، تا فلان قدر کیلومتر 70 تومن و قبل از اینکه ردیف بعدی رو بخونم قطار حرکت می کنه.
...
دیگه داریم با آقای میدان حر رفیق می شیم. می خوام از این به بعد حر صداش کنم. اما هنوز زوده. یه دفعه هم باید از روبروش برم تا ببینم صورتش چه شکلیه.
...
یاد اون جمله ی معلم فیزیکم میفتم که می گفت دم در دانشگاه نباید کارت ببینن. دانشگاه باید جایی باشه که ملت همین طوری بیان توش رو ببینن. این بیمارستان لقمان دانشگاه خیلی خوبی میشه.
...
نه مثل اینکه اگه در ساعتی غیر از 8 و نیم شب از پیاده روی نواب حرکت کنی نه تنها آدم توش هست بلکه بهت متلک هم می اندازن. پس این متلک اندازا بعد تاریکی کجا می رن؟ می رن چاقوهاشون رو از خونه بیارن؟
...
اینترنت نداریم. عوضش ناهار خیلی چرب نیست.
...
تا پام رو از دانشگاه می ذارم بیرون شر شر بارون شروع می شه. با افتخار چتری رو که بعد از سه روز خر حمالی به درد خورده در میارم اما تازه به این نتیجه می رسم که هم نگه داشتنش تو باد سخته هم آب های روش هی می چکه تو صورتت، هم کفش و جورابت همون قدر خیس می شه. فقط موهاته که خشک می مونه که مطمئن نیستم چندان مزیتی باشه.
...
کم کم دارم پیشرفت می کنم. فقط یه واگن با خروجی میرداماد ایستگاه امام خمینی فاصله دارم. شروع می کنم سلانه سلانه به سمت پله ها حرکت کردن. پیرزنی دوان دوان به سمت پله ها میاد و ناگهان انگار که تازه ذهنش تابلویی رو که چند قدم پیش خونده بود پردازش کرده باشه می ایسته و می گه این که می ره میرداماد و همون جا خشکش می زنه. جمعیتی که از مترو پیاده شدن دیگه به پله ها رسیدن و دوان دوان به سمت میرداماد حرکت می کنن و حتی یک نفر هم کاری نداره که چون کسی از طرف مقابل در حال دویدن نیست احتمالا قطاری در ایستگاه آماده ی حرکت نیست. مهم نسیت. فقط باید دوید. به پیرزن نگاه می کنم که وحشت زده خشکش زده و صبر می کنم تا نگاهش با نگاهم تلاقی کنه تا ازم کمک بخواد. بهش می گم مادر جون کجا می خوای بری؟ می گه من می خوام برم... می خوام برم... احساس می کنم که مغزش قفل کرده و کم مونده که بزنه زیر گریه. می گم حرم مطهر؟! می گه الهی من پیش مرگت شم!
...
چقدر خوشحالم که یه زنم و می تونم در این ساعت که مترو داره می ترکه سوار واگن نه در حال ترکیدن خانم ها شم. خیلی متاسفم که هم جنسام در این ساعت از روز همگی یا دارن با مردشون حرف می زنن. یا دارن پشت سر مردشون با دوستاشون حرف می زنن. یا یه گوشه بق کردن و به خاطر دعوایی که با مردشون کردن آه می کشن و هیچ کس از دیدن خودکار نامرئی که فقط با لیزر خونده می شه اندازه ی من به هیجان نمیاد. از آلان دارم به چیزهایی فکر می کنم که رو پیشونی دوستام خواهم نوشت!
...
حالا به فرض قیمت همه ی کتاب هایی رو که می خواستی می دونستی و پول همرات داشتی. دلیل نمی شه که وزن همشون رو هم بدونی! احساس می کنم کتفم داره کنده می شه.
...
زیر بارون شدید درست موقعی که از در نمایشگاه خارج می شم آقاهه که داره به سمت در می دوئه ازم می پرسه خانوم دیگه تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم نمایشگاه تعطیل شد. دوباره می پرسه یعنی دیگه کسی رو تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم تو غرفه ها راه نمی دن اما می ذارن بیاین بیرون! هر دومون از جواب عجیب من شوکه شدیم. هر کدوم راه خودمون رو می گیرم و می ریم.
...
چون چراغ سبز شده و تاکسی که جلوی لاین گردش به راست رو گرفته روشن نمی شه آقای پشت سرش دستش رو از روی بوق بر نمی داره. بعد از این که بالاخره تاکسی روشن می شه و به راه مستقیمش ادامه می ده آقای عصبانی ماشین پشتی به سمت راست می پیچه ماشین رو نگه می داره، شیشه رو می کشه پایین و با اینکه مطمئنه که دیگه راننده ی تاکسی صداش رو نمی شنوه با داد و بی داد شروع به فحش دادن می کنه. به نظرم این فحش ها رو فقط برای زن و بچش که کنارش نشستن می ده. فحش هاش به اندازه ی کافی گویای احساسش نیستن بنابراین به عنوان حسن ختام تصمیم می گیره که یه فحش ناموسی بده. می تونم قسم بخورم که می گه مادر قهوه!!! حالا شغل مادر آقای راننده ی تاکسی پیکان مدل شصت دقیقا چه ربطی به این ماجرا داره من اطلاعی ندارم.
...
تو تاریکی با کتفی که داره کنده می شه، جوراب های خیس، شلوار خیس تر، تو کوچه ای که پرنده پر نمی زنه به سمت خونه حرکت می کنم. خیالم از دیشب راحت تره. هیچ دزد و متجاوزی حال نداره تو این هوا از خونه بیرون بیاد!
با صدای اس ام اس از خواب بیدار می شم. اما مهم نیست. یک ساعت از موقعی که موبایلم رو کوک کرده بودم گذشته. به زحمت از رختخواب بیرون میام. آلارم رو خاموش می کنم. فکر می کنم دلیل اصلی اینکه تازگی ها زود به زود شارژ موبایلم تموم می شه اینه که صبح ها به مدت یک ساعت پنج دقیقه پنج دقیقه زنگ می زنه.
...
بانک انقدر خلوته که من هنوز دکمه ی نوبت گیری رو فشار نداده شروع می کنه شماره ی ... و مکث می کنه تا من دکمه رو فشار بدم تا بگه به باجه ی سه.
...
آقای عکاسی بهم تذکر می ده که از این به بعد عکس هایی که سایزهاشون یکیه رو در یک فولدر بریزم. نمی دونم چرا به نظرم آدم خیلی فهمیده ای میاد.
...
دوباره موقع کارت زدن مقدار اعتبار کارتم رو نگاه می کنم تا تئوری دیروزم رو که اعتبار بر اساس مدتی که تو مترو هستی کم می شه امتحان کنم. ناگهان چشمم به تابلویی میفته که انگار خطاب به من باشه می گه بابا جون نکن! تا فلان قدر کیلومتر 65 تومن، تا فلان قدر کیلومتر 70 تومن و قبل از اینکه ردیف بعدی رو بخونم قطار حرکت می کنه.
...
دیگه داریم با آقای میدان حر رفیق می شیم. می خوام از این به بعد حر صداش کنم. اما هنوز زوده. یه دفعه هم باید از روبروش برم تا ببینم صورتش چه شکلیه.
...
یاد اون جمله ی معلم فیزیکم میفتم که می گفت دم در دانشگاه نباید کارت ببینن. دانشگاه باید جایی باشه که ملت همین طوری بیان توش رو ببینن. این بیمارستان لقمان دانشگاه خیلی خوبی میشه.
...
نه مثل اینکه اگه در ساعتی غیر از 8 و نیم شب از پیاده روی نواب حرکت کنی نه تنها آدم توش هست بلکه بهت متلک هم می اندازن. پس این متلک اندازا بعد تاریکی کجا می رن؟ می رن چاقوهاشون رو از خونه بیارن؟
...
اینترنت نداریم. عوضش ناهار خیلی چرب نیست.
...
تا پام رو از دانشگاه می ذارم بیرون شر شر بارون شروع می شه. با افتخار چتری رو که بعد از سه روز خر حمالی به درد خورده در میارم اما تازه به این نتیجه می رسم که هم نگه داشتنش تو باد سخته هم آب های روش هی می چکه تو صورتت، هم کفش و جورابت همون قدر خیس می شه. فقط موهاته که خشک می مونه که مطمئن نیستم چندان مزیتی باشه.
...
کم کم دارم پیشرفت می کنم. فقط یه واگن با خروجی میرداماد ایستگاه امام خمینی فاصله دارم. شروع می کنم سلانه سلانه به سمت پله ها حرکت کردن. پیرزنی دوان دوان به سمت پله ها میاد و ناگهان انگار که تازه ذهنش تابلویی رو که چند قدم پیش خونده بود پردازش کرده باشه می ایسته و می گه این که می ره میرداماد و همون جا خشکش می زنه. جمعیتی که از مترو پیاده شدن دیگه به پله ها رسیدن و دوان دوان به سمت میرداماد حرکت می کنن و حتی یک نفر هم کاری نداره که چون کسی از طرف مقابل در حال دویدن نیست احتمالا قطاری در ایستگاه آماده ی حرکت نیست. مهم نسیت. فقط باید دوید. به پیرزن نگاه می کنم که وحشت زده خشکش زده و صبر می کنم تا نگاهش با نگاهم تلاقی کنه تا ازم کمک بخواد. بهش می گم مادر جون کجا می خوای بری؟ می گه من می خوام برم... می خوام برم... احساس می کنم که مغزش قفل کرده و کم مونده که بزنه زیر گریه. می گم حرم مطهر؟! می گه الهی من پیش مرگت شم!
...
چقدر خوشحالم که یه زنم و می تونم در این ساعت که مترو داره می ترکه سوار واگن نه در حال ترکیدن خانم ها شم. خیلی متاسفم که هم جنسام در این ساعت از روز همگی یا دارن با مردشون حرف می زنن. یا دارن پشت سر مردشون با دوستاشون حرف می زنن. یا یه گوشه بق کردن و به خاطر دعوایی که با مردشون کردن آه می کشن و هیچ کس از دیدن خودکار نامرئی که فقط با لیزر خونده می شه اندازه ی من به هیجان نمیاد. از آلان دارم به چیزهایی فکر می کنم که رو پیشونی دوستام خواهم نوشت!
...
حالا به فرض قیمت همه ی کتاب هایی رو که می خواستی می دونستی و پول همرات داشتی. دلیل نمی شه که وزن همشون رو هم بدونی! احساس می کنم کتفم داره کنده می شه.
...
زیر بارون شدید درست موقعی که از در نمایشگاه خارج می شم آقاهه که داره به سمت در می دوئه ازم می پرسه خانوم دیگه تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم نمایشگاه تعطیل شد. دوباره می پرسه یعنی دیگه کسی رو تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم تو غرفه ها راه نمی دن اما می ذارن بیاین بیرون! هر دومون از جواب عجیب من شوکه شدیم. هر کدوم راه خودمون رو می گیرم و می ریم.
...
چون چراغ سبز شده و تاکسی که جلوی لاین گردش به راست رو گرفته روشن نمی شه آقای پشت سرش دستش رو از روی بوق بر نمی داره. بعد از این که بالاخره تاکسی روشن می شه و به راه مستقیمش ادامه می ده آقای عصبانی ماشین پشتی به سمت راست می پیچه ماشین رو نگه می داره، شیشه رو می کشه پایین و با اینکه مطمئنه که دیگه راننده ی تاکسی صداش رو نمی شنوه با داد و بی داد شروع به فحش دادن می کنه. به نظرم این فحش ها رو فقط برای زن و بچش که کنارش نشستن می ده. فحش هاش به اندازه ی کافی گویای احساسش نیستن بنابراین به عنوان حسن ختام تصمیم می گیره که یه فحش ناموسی بده. می تونم قسم بخورم که می گه مادر قهوه!!! حالا شغل مادر آقای راننده ی تاکسی پیکان مدل شصت دقیقا چه ربطی به این ماجرا داره من اطلاعی ندارم.
...
تو تاریکی با کتفی که داره کنده می شه، جوراب های خیس، شلوار خیس تر، تو کوچه ای که پرنده پر نمی زنه به سمت خونه حرکت می کنم. خیالم از دیشب راحت تره. هیچ دزد و متجاوزی حال نداره تو این هوا از خونه بیرون بیاد!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه
به جای پنجاه تومن صد تومن بهت داده باشن واسه هیچ کاری که نکردی! کاغذ هاشونو تموم کنی به خاطر پرینت هایی که واسه کلاس خارج از برنامت با پرینترشون گرفتی، نشسته باشی و به جای خوندن چیزهایی که باید براشون بخونی دنبال پیدا کردن انیمیشن واسه وبلاگ دومت باشی و باز هم به مکالمه ی عاشقانه ی ای که پشت سرت داره بین یه دانشجوی خیلی خیلی علاقه مند که از قبل اینکه تو لنگ ظهر تشریفتو بیاری اونجا بوده و تی ای ساده ای که خیلی علم رو جدی گرفته اتفاق میفته، تو دلت بخندی.
تی ای: من از این ناراحت شدم که سوال دو کوییز رو قبلا سر حل تمرین دو سه بار گفته بودم!
دانشجو: استاد می گن که تو دانشگاه های آمریکا هفته ای سه تا تمرین می دن، شما خیلی کم تمرین می دین!
دلم می خواد قیافه ی تی ای رو ببینم اگه یه روزی تو خونه نشسته و مثل همیشه داره یه کار مفید می کنه و یکی از رفقاش بهش زنگ بزنه و بگه ما سر کوچتونیم بپر پایین! دلم می خواد با معیار های دقیق آماری خودش براش تخمین بزنم که فلج موقتش چند دقیقه طول می کشه. دلم نمی خواد دلم براش بسوزه اما صمیمانه براش آرزو می کنم که هرگز نفهمه که این علم جونش چقدر رو هواست. آمین!
تی ای: من از این ناراحت شدم که سوال دو کوییز رو قبلا سر حل تمرین دو سه بار گفته بودم!
دانشجو: استاد می گن که تو دانشگاه های آمریکا هفته ای سه تا تمرین می دن، شما خیلی کم تمرین می دین!
دلم می خواد قیافه ی تی ای رو ببینم اگه یه روزی تو خونه نشسته و مثل همیشه داره یه کار مفید می کنه و یکی از رفقاش بهش زنگ بزنه و بگه ما سر کوچتونیم بپر پایین! دلم می خواد با معیار های دقیق آماری خودش براش تخمین بزنم که فلج موقتش چند دقیقه طول می کشه. دلم نمی خواد دلم براش بسوزه اما صمیمانه براش آرزو می کنم که هرگز نفهمه که این علم جونش چقدر رو هواست. آمین!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه
مدرک جمع می کنم از هر آنچه که هست انگار که هر تغییری گناه کبیره باشد. می دانم. می دانم. تغییر ذات زندگی است. اما دلم راضی نمی شود. انگار یاد هر آنچه که دیگر نیست هر آن بهم گوشزد می کند که وقتی که بود چقدر شکستنی بود. و آنچه که هست چقدر شکستنی است. مدرک جمع می کنم از هر آنچه که هست تا روزی که همه ی آثارش از زمین محو شد بگویم این بوده است. شاید به این طریق بتوانم دینم را ادا کنم به آن موقع که بود. به اکنون که هست.
۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سهشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه
یک چهره ی آشنا آنگاه که در یک زمینه ی نا آشنا قرار می گیرد می تواند حسابی غافلگیر کننده باشد. انگار که نظم نا آشنایی زمینه را بر هم می زند.
***
آلبوم عکس های پدر بزرگ پر است از چهره های سیاه و سفید که اکثر آنها دیگر زنده نیستند یا حداقل در هیات آن زمانشان دیگر زنده نیستند. بچه ها بزرگ شده اند. جوان ها پیر شده اند و پیرها، خوب دیگر. یک زمینه ی نا آشنا. با این وجود لبخندها، نگاه ها و ایستادن ها، همه و همه لذتی غافلگیر کننده را در خود پنهان کرده اند: لذت پیدا کردن یک آشنا.
***
با پیشرفت تکنولوژی تلفن یکی از بزرگترین لذات را از انسان امروز صلب کرده است. لذت غافلگیری شنیدن یک صدای آشنا در سکوت نا آشنای فاصله ی برداشتن گوشی تا شنیدن صدای طرف مقابل. زمینه ی نا آشنا با مشاهده ی شماره ی تلفن یا حتی نام فرد آن سوی خط از بین می رود.
***
در اتاقم نشسته ام و صدای ضبط شده ای را از فاصله ی دوری می شنوم. صاحبان صدا برایم آشنا نیستند. زمینه ی صحبت برایم نا آشناست. من هرگز در چنین مکالمه ای میان این افراد شرکت نکرده ام. زمینه ای کاملا نا آشنا. ناگهان صدای ضبط شده ی خودم را می شنوم. صدای غریبه ای که تا قبل از این هر بار مرا به وحشت می انداخت. اما این بار مانند آشنایی در زمینه ی نا آشنا لحظه ای غافلگیرم می کند. کمی درنگ می کنم. صدای خودم نیست. صدای مادرم است. ناگهان صدای ضبط شده ام دیگر غریبه نیست. بعد از این هرگز مرا به وحشت نخواهد انداخت.
***
آلبوم عکس های پدر بزرگ پر است از چهره های سیاه و سفید که اکثر آنها دیگر زنده نیستند یا حداقل در هیات آن زمانشان دیگر زنده نیستند. بچه ها بزرگ شده اند. جوان ها پیر شده اند و پیرها، خوب دیگر. یک زمینه ی نا آشنا. با این وجود لبخندها، نگاه ها و ایستادن ها، همه و همه لذتی غافلگیر کننده را در خود پنهان کرده اند: لذت پیدا کردن یک آشنا.
***
با پیشرفت تکنولوژی تلفن یکی از بزرگترین لذات را از انسان امروز صلب کرده است. لذت غافلگیری شنیدن یک صدای آشنا در سکوت نا آشنای فاصله ی برداشتن گوشی تا شنیدن صدای طرف مقابل. زمینه ی نا آشنا با مشاهده ی شماره ی تلفن یا حتی نام فرد آن سوی خط از بین می رود.
***
در اتاقم نشسته ام و صدای ضبط شده ای را از فاصله ی دوری می شنوم. صاحبان صدا برایم آشنا نیستند. زمینه ی صحبت برایم نا آشناست. من هرگز در چنین مکالمه ای میان این افراد شرکت نکرده ام. زمینه ای کاملا نا آشنا. ناگهان صدای ضبط شده ی خودم را می شنوم. صدای غریبه ای که تا قبل از این هر بار مرا به وحشت می انداخت. اما این بار مانند آشنایی در زمینه ی نا آشنا لحظه ای غافلگیرم می کند. کمی درنگ می کنم. صدای خودم نیست. صدای مادرم است. ناگهان صدای ضبط شده ام دیگر غریبه نیست. بعد از این هرگز مرا به وحشت نخواهد انداخت.
۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه
۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه
در سال جدید به طرز انویینگی پلزنت شدم! الکی داد نمی زنم. وقتی مکالمه ای رو خلاف خواسته ام باهام شروع می کنن مثل این نیست که با دیوار حرف می زنن و تو صورت غریبه هایی که هیچ دلیلی برای کشتنشون ندارم لبخند می زنم. پیش میومد که بچه بودم موقع سال تحویل تصمیم می گرفتم که آدم جدیدی باشم اما به محض شنیدن شیپور و گرفتن عیدی یادم می رفت. امسال موقع سال تحویل به تنها چیزی که فکر می کردم چایی بود.
۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه
پرده ی اتاق من آبیه. خوب که فکر می کنم تنها پرده ی آبی ایه که تو زندگیم دیدم. آخه می دونی؟ مردم سالم نور رو دوست دارن. نمی دونم. شاید قبل اینکه پرده ی اتاقم رو آبی کنم تا لنگ ظهر نمی خوابیدم. شاید از وقتی پرده ی آبی رو کشف کردم مثل خون آشام نور گریز شدم. کسی چه می دونه؟ شایدم قبل اینکه راهی برای گرفتن جلوی این همه نور که وارد یه اتاق رو به جنوب می شه پیدا نکرده بودم از عدم تعادل رنج می بردم.
سر تختم رو به سمت شرق گذاشتم. از خواب بیدار می شم و خورشید روی پاهامه می فهمم که ساعت هفت و هشت صبحه و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و خورشید نیست. می فهمم که ظهر شده و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و نور خورشید مستقیم داره می تابه تو چشمم می فهمم که ساعت سه بعد از ظهره و تونستم تمام روز رو بخوابم. دیگه برای بیدار شدن امنه.
سر تختم رو به سمت شرق گذاشتم. از خواب بیدار می شم و خورشید روی پاهامه می فهمم که ساعت هفت و هشت صبحه و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و خورشید نیست. می فهمم که ظهر شده و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و نور خورشید مستقیم داره می تابه تو چشمم می فهمم که ساعت سه بعد از ظهره و تونستم تمام روز رو بخوابم. دیگه برای بیدار شدن امنه.
۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه
من اگه یه جا بشینم که یه کاری رو به انجام برسونم می تونم تا موقع تموم شدنش بلند نشم. در مورد خیلی از کارها این شامل خرج کردن اراده ی آهنین می شه. یعنی اینکه نیم ساعت یه بار که به بلند شدن فکر می کنم باید جلوی خودم رو بگیرم. و می گیرم. نتیجه زیاد برام مهم نیست چون می دونم دیگه از این تلاشی که من انجام می دم بیشتر کار فوق بشره. تنها کاری که وقتی می شینم تا انجامش بدم تا موقعی که تموم بشه یه بار هم یاد خستگی در کردن نمی افتم دقیقا همون یه کاریه که از نتیجه اش می ترسم. با اراده ی آهنین نیم ساعت یه بار به زور خودم رو از جام بلند می کنم تا تمرکزم رو از دست بدم ومطمئن باشم که تمام تلاشم رو نکردم. دلخوشی روز مبادا.
اشتراک در:
پستها (Atom)