۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه


سی تی

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

در کنج اتاق نشسته‌ام، قهر.

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

چرا هر کی دوربین دست آدم می‌بینه می‌خواد بدونه که از چی داری عکس می‌گیری؟! انگار که اگه بگی داری از سیاست انکار عکس می‌گیری همه می‌گن آهان! فهمیدم! پدیده‌ای هست در فرهنگ شرقی به اسم اصل بقای تصویر. انگار که هر آدمی یه تعداد تصویر ثابت داره که درهر لحظه از زمان در فضا ساطع می‌شه. حالا اگه یک نفر ازت عکس بگیره یعنی یکی از اون تصویرها رو دزدیده. مردم شرقی در مورد تصویرشون خیلی گیرت (با لهجه خوانده شود) دارن!
مامانم تا عید بهم فرصت داده که ول بچرخم. نمی‌دونم بعدش می‌خواد چه کارم کنه اگه ول چرخیدم!

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

I'm an eastern boy in a western invasion, and I'm swaying مثل سگ between the both!
127 band, Khal Punk Album

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

Is this it? Is this what we were in such a hurry to grow up to be?

Some crappy movie I was watching last night at 5 AM

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

در روزگاری که نوه‌ها فقط موقع خداحافظی داوطلبانه پیش پدربزرگاشون می‌رن، اینطوری می‌شه که یک روز همین طوری می‌ری خونه‌ی پدربزرگت و بهت التماس می‌کنه که تو رو خدا تو دیگه نرو!

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

شدم مثل این پیرمردا که بازنشسته شدن. هر روز صبح از دست غرغرهای زنه پا می‌شن می‌رن پارک.
هر روز از دست غرغرای مامانم پا می‌شم می‌رم دانشگاه. تو آزمایشگاه بغلی می‌شینم بازی‌هاشون رو تماشا می‌کنم. انقدر اونجا می‌مونم تا مامانم دلش تنگ شه. بعد بر می‌گردم خونه تا دیگه به جونم غر نزنه.

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

مثل یک صبح مدرسه.
- حسام جان، پاشو.
- هان؟
- پاشو ساعت سه و نیمه.
- هوم؟
- پاشو می‌خوای بری.
- هیم؟
- پاشو می‌خوای بری اونجا.
- هم؟
- پاشو می‌خوای بری خارج!

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

فهمیدم! اگه هر روز یک ساعت دیرتر بخوابم و یک ساعت دیرتر بیدار شم بالاخره یک روز با مردم این نیمکره همزمان می‌شم.

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

می‌گن حضور یه چیز دیگست! تا نمیومد و هی تو خونه رژه نمی‌رفت من عمری یادم نمی‌افتاد که پاهاش عین زنگوله تلق تولوق می‌کنه!

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

روزهای نشانه دار. بعضی روزها هستند که تبدیل به خاطره می‌شوند اما نام خاصی ندارند. این روزها روزهایی هستند که به آن‌ها می‌گوییم آن روز که رفته بودیم... آن روز که قرار بود... . اما بعضی روزها اسم دارند. سیزده به در، 15 خرداد، 13 آبان، تاسوعا، عاشورا... . وقتی یکی از این روزها خاطره می‌شود انگار که این خاطره اصالت بیشتری دارد. اسم دارد. تاریخ دارد.
بی حرکت در گوشه‌ای نشسته‌ام و سعی می‌کنم تجسم کنم که پارسال در این لحظه مشغول چه کاری بودم. اما حافظه اصالت سرش نمی‌شود. امروز هم چیزی بیشتر از آن روز که رفته بودیم نیست. بعد ناگهان به ذهنم می‌رسد. امروز هم همان‌جا نشسته ایم، دو نفر کمتر. نگاهی به لپتاپم که پارسال نبود می‌اندازم. و یاد آن دست نوشته‌ای می‌افتم که پارسال همین موقع نوشتم و امسال چقدر کمرنگ به نظرم می‌رسد. اگر این لحظه را سال قبل همین موقع تجسم می‌کردم باور نمی‌کردم. هرگز آن دست نوشته را نمی‌نوشتم. تنها چیزی که در ذهنم است این است: سال بعد همین موقع چی؟

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

در خونه رو باز کردم و وارد راه پله شدم. بوی تند سیر به دماغم خورد. میرزا قاسمی؟! دو طبقه پایین اومدم. بوی بارون هم اضافه شد. یکهو پرت شدم به یک ظهر تابستانی در شمال. در ماشین رو باز کردم. بوی سرکه خورد به دماغم. از شمال در اومدم و پرت شدم به یک بعد از ظهر پاییزی در خونه‌ی عموم. یادم اومد که دیشب خواب دیدم عروسی دختر عمومه. لباس عروس پوشیده و آرایش کرده اومد. دو تا پسر کت و شوار پوشیده و سلمونی رفته اومدن جلو. به یکیشون اشاره کرد و گفت: تو. بعد روش رو برگردوند و نگاه مهربونی به اون یکی کرد. پسره ناراحت شد. اما چیزی نگفت. رفت. اونی که موند خوشحال بود. رفت سوار ماشین عروس شد. رفتم به طرف ماشین خودمون تا غر بزنم که این چه وضع داماد انتخاب کردنه. در رو باز کردم و سرم رو کردم تو ماشین. زن عموم رو صندلی عقب بود. سرم رو آوردم بیرون و یواشکی گریه کردم. نمی‌خواستم یادش بیندازم که مرده. عروسیمون خراب می‌شد. استارت زدم و راه افتادم.

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

دختره‌ی عوضی از صبح تا حالا یه لحظه خفه نشده. اول فکر می‌کردم دو تایی دارن تمرین حل می‌کنن. بعد ساعت نزدیک 6 شد و دیدم هی داره مثل مرغ بالا و پایین می‌پره که مثلا ده دقیقه وقت دارم. دو زاریم افتاد که این پسره‌ی بدبخت رو نشونده تمریناشو حل کنه. از اون موقع تا حالا داره یا رژه می‌ره تلفن حرف می‌زنه یا هی منت این پسرا رو می‌کشه که باید بیایید! اول فکر کردم دارن می‌رن مسافرت که باید عده زیاد باشه تا خوش بگذره! بعد فهمیدم که نخیر. تشریف می‌برن کنسرت! انگار که پیک نیکه. اونم این کنسرتای ایران که یه قرم نمی‌تونی بدی. باس بشینی رو صندلی. حرفم که نمی‌شه بزنی. هدف فکر کنم پس همین لاس زدنه. با همه‌ی پسرا لاس می‌زنه اما همه رو شما خطاب می‌کنه. این کارش اعصابمو خورد می‌کنه. الان دو ساعتی می‌شه که هیچی نمی‌فهمم از چیزایی که دارم می‌خونم. به تنها چیزی که فکر می‌کنم خفه کردن صدای اونه. نه. خفه شدن زیادی ساده است! راه بیفتم برم خونه. اینطوری می‌تونم تو راه نقشه‌های دیگه‌ای واسش بکشم.

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

The most profound technologies are those that disappear. They weave themselves into the fabric of everyday life until they are indistinguishable from it.
Mark Weiser, The Computer for the 21st Century.

۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

در گرامی‌داشت زندگی

ده روز در ده سالی که گذشت:
1378 - یادته انقدر ترسونده بودمت که پیاده رسوندیم خونمون. اومدم در رو ببندم دیدم همونجا خشکت زده. عادت نداشتی به یه عوضی مثل من بگی به درک.
1379 - یادته همه‌ی کادوهای صاحب تولد رو اینور و اونور قایم کردم. با هم رفتیم بالا پشت بوم. نشستی رو لبه. من همش فکر می‌کردم الان شلوار روشنت خاکی می‌شه.
1381 - یادته رفتیم انقلاب از این نون خامه‌ای عمله خفه‌کن‌ها خریدیم. رفتیم رو پشت بوم دانشکدتون خوردیم.
1384 - یادته گفتی نگاش کن! دندوناش داره به هم می‌خوره از سرما. بهت گفتم مزه‌اش به اینه که دو سه سال دیگه برگردی به این روز نگاه کنی یادت بیاد که یه روز کلاس نرفتی به جاش اومدیم این بالا نشستیم شهر رو تماشا کردیم. الان هر چی فکر می‌کنم یادم نمی‌آد که آخرش کلاس رفتی یا نرفتی.
1385 - یادته نمی‌دونم کلمون به کجا خورده بود. عیدی پا شدیم بریم کوه. شلوار خاطره‌هام زانوش پاره شده بود. یارو رامون نداد.
1386 - یادته دو نفری رو صندلی کنار راننده‌ی اون پیکان قراضه که حتی تو سرپایینی‌ها هم خاموش می‌شد تو در فرو رفته بودیم. تو گوش هم پچ پچ می‌کردیم و می‌خندیدیم. مامانم از صندلی عقب گفت چی پچ پچ می‌کنین با هم من حسودیم می‌شه.
1386 - یادته تو بالکن وایساده بودیم. برف میومد. دنیا می‌چرخید. آهنگ پخش می‌شد. من شروع کردم به خوندن و تکون خوردن. تو گفتی: مگه از این آهنگ متنفر نبودی؟ با سر حرفتو تایید کردم. خندمون ترکید.
1387 - یادته نشستیم تو ماشین. گفتی فرامرز اصلانی بذار. بعد گفتی keep it comming. اونوقت سکوت هی چاق‌تر و چاق‌تر می‌شد. تو نگاهت همش به جاده بود و ما جرات نداشتیم چیزی بگیم. یکهو سکوت رو خوردی و گفتی: یادم باشه دیگه گوشت گاوهای شمال رو نخورم. گاواش همه کنار جاده وایسادن دارن آشغال می‌خورن.
1387 - یادته زدم کنار تا روسریم رو سرم کنم. گفتی مسافران عزیز، به مرز جمهوری اسلامی ایران خوش آمدید.
1388 - یادته چراغ رو خاموش کردی. گفتم می‌دونم تو ماه عسلین. ولی تو رو خدا جلوی من کار بی عفتی نکنین. چند دقیقه تو تاریکی گذشت. یکهو صدات در اومد که دستت یخه! من خندیدم. گفتی: It's not what it looks like!

مامانم می‌گه من دیگه آماده‌ام! مامان جان والا به خدا منم آماده‌ام!

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

Maybe only monsters feel no regrets. If erring is human, then remorse must be too. Wait! Does that make me human? Huh!

Dexter, Road Kill

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

گویا بنده ریشه ندارم!

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

Statement of Purpose:
I have a M.Sc. degree in computer engineering focusing on artificial intelligence. Recently I have taken a quiz on Face Book indicating that psychology is what I should have studied in the first place. Therefore I am applying to your top notch program in cognitive science since it is the only psychology related field that may accept computer engineering students despite the low relevance.

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

Whenever people learn something sufficiently well, they cease to be aware of it. When you look at a street sign, for example, you absorb its information without consciously performing the act of reading. Computer scientist, economist, and Nobelist Herb Simon calls this phenomenon "compiling"; philosopher Michael Polanyi calls it the "tacit dimension"; psychologist TK Gibson calls it "visual invariants"; philosophers Georg Gadamer and Martin Heidegger call it "the horizon" and the "ready-to-hand", John Seely Brown at PARC calls it the "periphery". All say, in essence, that only when things disappear in this way are we freed to use them without thinking and so to focus beyond them on new goals.

Mark Weiser, The Computer for the 21st Century.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

باس ببینم این خوابم کجا جیم می‌شه روزا که شبا انقدر دیر میاد. کسی که ندزدیدتش. باید زیر سرش بلند شده باشه ناقلا!

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

به صفحه ی اول فیس بوکم نگاه می کنم. نمی دونم چرا هر کی که از این مملکت رفته انقدر خوشحاله. اینو از عکساشون می فهمم. گویا در خارج همه همش دور هم جمع می شن و خوشحالی می کنن . با خودم فکر می کنم که اگه منم از این مملکت برم لابد همین قدر خوشحال خواهم بود. بعد چشمم به یه سری عکس دیگه میفته که تو همین مملکت خودمون در آبشار سنگان گرفته شده. اونجا هم همه خوشحالن. لابد منم اگه برم اونجا همین قدر خوشحال خواهم بود. بعد یادم میاد که منم یه روزی اونجا بودم. اما یادم نمیاد که انقدر خوشحال بوده باشم. یه مسیر خیلی طولانی رو تو ظل آفتاب راه می ری و می رسی به چس مثقال آبشار که تقریبا با چشم غیر مسلح دیده نمی شه! نیشت رو تا بناگوش باز می کنی و یه عکس می گیری که همه ی دنیا بفهمن چقدر خوشحالی. بعد حتی وقت نداری انقدر اونجا بمونی که خستگی از تنت در بره چون ممکنه هوا تاریک شه و باید سریع تر برگردی. موقع رفتن حداقل امیدوار بودی که به آبشار می رسی اما موقع برگشتن از این راه طولانی دیگه هیچ دلخوشی هم نداری. وقتی تو خاطراتت به اون روز نگاه می کنی چیزی که یادت میاد خوشحالی نیست اما عکست چیز دیگه ای میگه. عکس دروغ گوی سگ پدر!

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

از اونجا که امشب مامانم کلی دعوام کرده که چرا تازگی‌ها اصلا فارسی را پاس نمی‌دارم من نشستم خوب با خودم فکر کردم و دیدم وقتی ما ترجمه‌هایی بسیار دقیق و گویا حتی برای کلمه‌ای مثل پیانو یا همون سیم دنگ خودمون داریم چرا من هی واسه اظهار فضل تیکه‌ی انگلیسی می‌اندازم و به شدت شرمنده شدم. حالا برای اینکه دین خودم رو به ادبیات ادا کرده باشم دلم می‌خواد یه جلسه نقد شعر بذارم.

شعری که امشب می‌خوام نقد کنم ترانه‌ای است از گروه بازی سرد با نام درستت می‌کنم. اگه دست من بود اسم این ترانه رو می‌گذاشتم چپه آویزون. در واقع شاعر می‌خواسته بگه که اگه تو چپه آویزون باشی من درستت می‌کنم اما از اونجا که چنین چیزی امکان نداره قسمت دوم ترانه کاملا اراجیفه و به نظر بنده به کلیت اثر لطمه وارد کرده. شاعر ابتدا به شرح حالت چپه آویزون می‌پردازه و می‌گه:

وقتی همه‌ی زورت رو می‌زنی اما موفق نمی‌شی
وقتی به اون چیزی که می‌خواستی می‌رسی اما می‌بینی اون چیزی نبوده که بهش احتیاج داشتی
وقتی داری از خستگی می‌میری اما خوابت نمی‌بره
اونوقته که چپه آویزونی

شاعر در ادامه‌ی حالت چپه آویزونی می‌فرمایه:

وقتی همین جور شر شر داری به پهنای صورتت زار می‌زنی
وقتی یه چیزی رو از دست می‌دی که هیچی نمی‌تونه جاش رو بگیره
وقتی یه نفر رو دوست داری اما دوست داشتنت حروم می‌شه
دیگه از این بدترم می‌شه؟

بعد در اینجا وقتی کاری کرد که احساس کردی می‌خوای بمیری شروع می‌کنه به طرز ناشیانه‌ای ماسمالی کردن اوضاع:

نورها تورو به سمت خونه هدایت می‌کنن
و استخوانهات رو آتیش می‌زنن!
و من سعی می‌کنم درستت کنم

بله! من فکر می‌کنم شیوه‌ای که شاعر می‌خواد بدبخت چپه آویزون رو درست کنه آتیش زدنشه! وگرنه خدا می‌دونه آتیش زدن استخوان دیگه چی می‌تونه باشه! خوب البته پاک کردن مسئله هم یک راه حله! بعد انگار که کم بدبختیهات رو یادت انداخته ادامه می‌ده:

تو فراز و نشیب
وقتی که عاشق‌تر از اونی که بتونی ولش کنی

آخ که چه کار سختیه این ول کردن!

اما اگه هیچ وقت امتحان نکنی هرگز نمی‌فهمی
که چند من می‌ارزی

این آخری رو البته راست می‌گه. اما مسئله اینجاست که بعضی وقتا بهتره ندونی. یعنی منظورم اینه که دست بالا بگیری!

در اینجا شاعر برای اینکه خرفهم بشی که میاد و درستت می‌کنه البته به همون روش آتیش زدنت! چندین دفعه تکرار می‌کنه این نقشه‌ی فوق‌العاده رو و بعد ترانه تموم می‌شه. حالا که شمای کلی ترانه دستت اومد یه مقدار ترانه رو بازتر می‌کنم.

آدم چپه آویزون نمادی از بدبخت‌ترین نوع بشره. چیزهایی که ممکنه آدم رو چپه آویزون کنه تمام چیزهاییه که تقصیر تنها و تنها خود آدمه و هیچ چیز و یا کس دیگه‌ای توش دخیل نیست که بتونی بندازی گردن اون! آدم چپه آویزون تمام سعیش رو می‌کنه اما به جایی نمی‌رسه. نه اینکه کم گذاشته بوده باشه. دیگه چیزی تو چنه نداشته که رو کنه و اونوقت بازهم چیزی نشده. یا از اون بدتر. کلی جون می‌کنه و موفق می‌شه و به چیزی که می‌خواسته می‌رسه اما می‌بینه که ته قلبش هنوز خالیه و دنبال چیز غلطی واسه پر کردن این خالی می‌گشته. به عبارتی هنوز یک پای بساط لنگه. آدم چپه آویزون یه چیزی رو از دست می‌ده و یا برای اینکه بیشتر جیگرت رو بسوزونم می‌گم که رها می‌کنه که هیچ چیز دیگه‌ای جاش رو نمی‌تونه براش پر کنه. اینکه تو یه خالی داشته باشی و دنبال این بگردی که پرش کنی و نتونی به مراتب دردش کمتر از اینه که یه پری رو خالی کنی. اینطوری یادت میاد پر بودن چه احساسی داره! باز تو حالت اول نمی‌دونی چی رو از دست دادی! در ترانه‌ی فلیم کارخانه‌ی قرمز! شاعر می‌گه بهترین چیزی که می‌تونی تجربه کنی اینه که یکی رو دوست داشته باشی و اون هم در مقابل تو رو دوست داشته باشه. اون وقت فکر کن این بهترین چیز دنیا رو داشته باشی و به هدر بره! مثلا فکر کن طرف یه مرض لاعلاج داشته باشه و مجبور شی ولش کنی. یا از اون بدتر پاشه بره یه جایی که دستت بهش نرسه. اینجاست که چپه آویزونی.

بله. چپه آویزونی از بدترین بدبختی‌های عالم است و خداوند نصیب هیچ بنی بشری نکند! اگه دست بر قضا روزی چپه آوزیون شدی با خیال راحت تو تخت از این پهلو به اون پهلو بشو و در حالی که داری از خستگی می‌میری نگاه کن که چطور خوابت نمی‌بره. به پهنای صورتت زار زار گریه کن. اما منتظر نشین که کریس مارتین بیاد درستت کنه! چون اولا نمی‌تونه مگه اینکه بخواد همون استخوانهات رو آتیش بزنه. دوما اگر هم تونست اونوقت دیگه تا آخر عمر مجبوری گیرش باشی! تا حالا این آهنگ یاور همیشه مومن داریوش رو نشنیدی؟! به نظرت شبیه آدم چپه آویزونی که درست شده نمیاد؟! اونوقت مجبور می‌شی الکی بگی یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت! اصلا نگران من نباشیا! من حالم خوبه. اصلا گفتن چنین جمله‌ای به یاور همیشه مومنی که به وضوح از قبل نصف راه سفر رو هم طی کرده خودش نشون می‌ده که غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت همش یه دروغه! اونوقت کریس مارتین باید تا اخر عمر بیاد بشینه دستت رو تو دستش نگه داره و هر وقت که خواست پاشه بره بهش بگی غم من نخوریا!

خوب حالا که به اندازه‌ی کافی نا‌امیدت کردم از زندگی یه راه حلی برات دارم. وقتی چپه آویزون شدی همون طور بمون. زیاد دست و پا نزن که دوباره صاف بشی. انرژیت رو تموم نکن. خوش خوشک واسه خودت گریه‌هات رو بکن. چون درسته که خوابت میاد اما خوابت نمی‌بره . اما وقتی که بالاخره برد و بیدار شدی دیگه چشمات به دنیای چپه عادت می‌کنه. آخه می‌دونی؟ خواب رویای فراموشی‌هاست. بالاخره روزی می‌رسه که یادت نمیاد که دنیای غیر چپه چطور می‌تونه باشه و تازه خیلی هم خوشحال خواهی بود از اینکه دنیا رو از هم اینوری دیدی هم از اونور. اصلا کی گفته کدوم ور چپه است و کدوم ور راسته؟

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

It was nice seeing you again, in my dream.

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

تمام کسایی که از بچگی تا حالا منو ندیدن اولین چیزی که ازم می‌پرسن اینه که نقاشی چی شد؟ و وقتی که می‌شنون که ولش کردم آه می‌کشن و می‌گن اوا چرا؟ تو که خیلی قشنگ نقاشی می‌کردی. ولی من معتقدم که خیلی بی‌ استعداد بودم. نشون به اون نشونی که هیچ اثر هنری ارزشمندی ازم باقی نمونده! هر چی خوب می‌شد با عشق تقدیمش می‌کردم به مادر بزرگم. اونم فکر کنم همه رو چال کرده. عوضش حالا ازشون عکس می‌گیرم. و فکر می‌کنم که خوب این کار رو می‌کنم. تا چشمشون به عکسام میفته می‌گن چه دوربین خوبی! بگو دوربینت چیه ما هم از اینا بخریم!

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

صندوق صدقات هستم من گویا. هرکی از کنارم رد می‌شه یه خاک تو سرت می‌اندازه تو قلکم. حالا منافعش به چه نهادی می‌رسه من نمی‌دونم. شایدم حساب قرض الحسنه باشم. خاک تو سرت‌هاشون رو می‌ریزن به حسابم تا شاید یه روزی جایزه‌ی بهت گفته بودم رو ببرن. در هر حال خوشحالم که در و همسایه و فک و فامیل و حتی غریبه‌ها انقدر بهم اعتماد دارن که خاک توسرت‌هاشون رو به دستم بسپرن!

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

مامانم گفت فردا بزرگترین روز زندگی بچمه! و بعد از اضطراب رفت گرفت خوابید.

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

نگاهی به عکس چشمهای خواب‌آلود و پف کردش می‌اندازم. احساس می‌کنم دلم تنگ شده است. با چشمهای پف کرده و خواب‌آلود از اتاق بغلی بیرون می‌آید:"خواب نمونی!" دلم هنوز تنگ است: "نری بخوابی!" انگار که تا به حال کسی به ندای "نخواب!" من پاسخ گفته باشد. "می‌رم صورتم رو آب بزنم".

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

دارم با عجله به سمت ماشین می‌رم که صدای اس.ام.اس می‌شنوم. مامانمه. نوشته "برای بازگشت زیاد عجله نکن". لحن رسمیش باعث می‌شه فکر کنم. همیشه همین طوره. موقع رفتنه که براشون سخته. کم کم سوراخ جای خالیت پر می‌شه. مثل جای دندون عقل کشیده‌ای که پر می‌شه. اونوقت موقع برگشتن همه بهت می‌گن برای بازگشت زیاد عجله نکن!

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

Home, where I want you to be, Home!

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

انگار که من یه مرغی باشم که قراره تخم بذارم. همه نشستن تماشا می‌کنن و هر نیم ساعت یک بار می‌پرسن چی شد؟ عجب دوره و زمونه‌ای شده‌ها! هیچ کس حاضر نیست نظرش رو بهم بگه از ترس اینکه مبادا فکر کنم می‌خواد نظرش رو بهم تحمیل کنه! از طرفی همه بی‌صبرانه منتظرن تا من تصمیم بگیرم تا حمایتم کنن! آرزوهای بزرگ تو هیچ مغازه‌ای به هم نمی‌رسه؟!