۱۳۸۵ اردیبهشت ۹, شنبه

اگه بعد از گرفتن 8000 تا عکس یکهو یک روز بشینی نگاشون کنی چی؟

خوبه که از 17 سالگی به بچه یاد بدن که قراره بیشتر از 22 سال زندگی کنه!

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱, جمعه

درسی که بعد از ساعت 12 شب می خونی مثل قصه ی شب می مونه. چه بسا هیجان انگیز هم می تونه باشه!

۱۳۸۵ فروردین ۲۸, دوشنبه

وقتی شب یک لحظه هم چشم روی هم نمی ذاری یکی از دو تا کاری که نمی تونی با هم بکنی، آدامس جویدن و رانندگیه.
وقتی شب یک لحظه هم چشم روی هم نمی ذاری اگه بهت بگن چلچله همون چلچراغه اصلا شک نمی کنی.
وقتی شب یک لحظه هم چشم روی هم نمی ذاری اگه شروع کنی به لبخند زدن دیگه نمی تونی جلو قهقهتو بگیری.
ولی تو امتحان نکن! چون انقدر حال خوشی داری که ممکنه واسه در اومدن از این حال خودکشی کنی.

۱۳۸۵ فروردین ۲۴, پنجشنبه


I'M ALL ALONE, I SMOKE MY FRIENDS DOWN TO THE FILTER.

۱۳۸۵ فروردین ۱۹, شنبه

زمانی وجود داره که خودم هم خودم رو درک نمی کنم. تو رو به خاطر اینکه درکم نمی کنی سرزنش نمی کنم. تو رو به این خاطر سرزنش می کنم که به خودت اجازه می دی درکم کنی!

۱۳۸۵ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

۱۳۸۵ فروردین ۱۴, دوشنبه

نفس گندت رو پشت گردنم حس می کنم. باور کن من همه ی این خط خطی ها روفرت فرت میندازم دور. چیزی که نمی فهمم اینه که چرا تو انرژیتو صرف فوضولی تو این مزخرفات می کنی؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟

۱۳۸۵ فروردین ۱۳, یکشنبه

این پرنده ها که انقدر سر و صدا می کنن دارن آواز می خونن یا حرف می زنن؟ خدا رو شکر که من پرنده نیستم! همین الآن یک گربه و یک کلاغ رواز خواب بیدار کردم! چه حالی می ده!

یه چند تا نصیحت دیگه هم به نوه هام دارم:
- وقتی سیگار تو دهنتونه و دستتون به فرمونه حرف نزنین.
- هر چیزی رو که پاک نمی شد روش نقاشی کنین.
- هر وقت غصتون شد بگیرین بخوابین.
- وقتی نمی تونین اونقدر زود از خواب ‍‍‍‍بلند شین که طلوع خورشید رو ببینین از اون طرف نخوابین. مطمین باشین ژنش رو دارین. هر چی باشه شما نوه های منین!

۱۳۸۵ فروردین ۱۲, شنبه

چقدر خوبه که تو خواب همه غریبه باشن! می تونی فراموش کنی که زندگی چه نکبته! الآن یک سالی می شه خواب هیچ آشنایی رو ندیدم!

۱۳۸۵ فروردین ۱۰, پنجشنبه


مادامی که غمی وجود نداشته باشد خوشحالی مفهومی ندارد.

۱۳۸۵ فروردین ۷, دوشنبه


تنها بچه ها هستند
که هیچ گاه از بازی خسته نمی شوند
تنها بچه ها هستند
که در لحظه ی خداحافظی
به ملاقات های به زودی و بازی های دیگر فکر نمی کنند
و هیچ گاه درک نمی کنند
که چه چیز می تواند آنقدر مهم باشد
که در بازی آنها وقفه ایجاد کند
تنها بچه ها هستند
که می توانند چیزی را آنقدر بخواهند
که برایش گریه کنند
تنها بچه ها هستند
که با مشاهده ی عکاسی احمق
که ساده لوحانه به جریان لحظه های جاری چنگ می زند
تا شاید بتواند چند لحظه ای را برای همیشه در قفس حبس کند
چنین در بهت فرو می روند

۱۳۸۵ فروردین ۴, جمعه

۱۳۸۴ اسفند ۲۶, جمعه

۱۳۸۴ اسفند ۲۱, یکشنبه


دنیای مسخره ایه! وقتی چیزهای بدش دووم نمیاره از چیزهای خوبش چه انتظاری داری؟

۱۳۸۴ اسفند ۱۹, جمعه

وقتی تو یک روز بارونی، یک گربه که از خیسی موهای تنش سیخ شده، میاد و ازت تقاضا می کنه که به فرزندی قبولش کنی وا قعا تو رودرواسی گیر می کنی.

۱۳۸۴ اسفند ۸, دوشنبه

۱۳۸۴ اسفند ۱, دوشنبه

Ca va?!

- می ره؟!
- چی می ره؟!
- چرخ زندگیت. چگونه می ری؟!
- من اصلا نمیرم.
- پس چی؟!
- چپه آویزونم.
- چی کار می کنی؟
- منتظرم.
- که چی؟
- که اونی که چپم کرده بیاد صافم کنه.
- گفته می یاد؟
- نه.
- چی پس؟
- نگفت نمیاد.
- اگه نیاد چی؟
-مهم نیست دیگه. چپه زی شدم.

۱۳۸۴ بهمن ۲۹, شنبه

همه چیز از وقتی شروع شد که شبها دیر خوابیدم. کم کم چشمانم به تاریکی عادت کردند. چشمانم به دیدن سایه ها مشغول شدند و دیدن صاحبان سایه ها را به فراموشی سپردند. رنگ های واقعی چشمهایم را می زنند. خوابهایم تیره و تار شده اند و در همه ی آنها یک مضموم تکرار می شود. زندگیم را با سایه ها آن طور که دوست می دارم در خواب هایم می سازم. کارگردان ، فیلم نامه نویس ، بازیگردان و بازیگر اصلی خودم هستم. مرا با خواب هایم تنها بگذارید.

۱۳۸۴ بهمن ۲۷, پنجشنبه

۱۳۸۴ بهمن ۲۴, دوشنبه

مادامی که به دقت سعی داشتم تا با کوچکترین حرکات انگشتانم عروسک های خیمه شب بازی را هدایت کنم، این عروسک ها بودند که آرام و آهسته انگشتانم را گره می زدند و حرکت آنها را دشوار و دشوار تر می کردند. سرانجام همه ی نخ ها را با قیچی بریدم. عروسک های بی نوا همگی به زمین ریختند.

۱۳۸۴ بهمن ۲۲, شنبه


لوبیای سحر آمیز

۱۳۸۴ بهمن ۲۱, جمعه


جرم شما این بود که به حریم مردگی این مرده احترام نگذاشتید. مجازات شما این است که به همراه این مرده زنده به گور شوید.

۱۳۸۴ بهمن ۲۰, پنجشنبه

۱۳۸۴ بهمن ۱۶, یکشنبه