یعنی مثل این فیلم املی که برای انتقام با عادتهای از خواب بیدار شدن آقای میوه فروش بازی کرده بود، نمیدانیم چه هیزم تری به که فروختهایم که هر شب کورمال کورمال کلهمان را میکوبیم به این کمدی که بالای سیفون توالت سبز شده است!
۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه
۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه
هر وقت به یک کلمه بر میخورم که نمیتونم معادلش رو در یک زبان دیگه پیدا کنم احساس میکنم یه گنج پیدا کردم. بیاختیار هیجان زده میشم و ضربان قلبم بالا میره و متعاقبا شب خوابم نمیبره. به وجود اومدن هر کلمهای در یک زبان حکایت از این داره که مردمون اون زبان بارها احساس کردند که میخوان در مورد اون کلمه حرف بزنن و به همین خاطر مجبور شدند اسمی بهش بدن. خواه این کلمه یک شیء یا پدیدهی فیزیکی باشه و خواه یک احساس یا یک مفهوم. عدم پیدا شدن معادل برای یک کلمه در یک زبان دیگه به این معنیه که مردمان اون زبان یا نمیدونن اون شیء یا پدیده چیه، یا هیچ وقت اون احساس رو نداشتن و یا اینکه کلا تا به حال به اون مفهوم بر نخوردن.
یکی از کلمههایی که تا مدتها با فکر کردن بهش تپش قلب میگرفتم کلمهی نوستالژیه. نوستالژی در لغت یعنی رنج ناشی از آرزوی بازگشت اما نه یک رنج معمولی. یک رنج تلخ و شیرین. مدتها ذهنم مشغول این بود که معادل فارسی برای این کلمه پیدا کنم. خیلی برام ثقیل میومد که مردمان فارسی زبان هیچ وقت احساس نیاز به بازگشت به یک چیز، یک موقعیت و یا یک زبان رو حس نکرده بوده باشن. تا اینکه یک روز همون تپش قلب آشنا در مورد کلمهی غربت به سراغم اومد. دیکشنری فارسی به انگلیسی رو باز کردم و دیدم روبروی غربت نوشته Exile. در جا به نظرم نا مربوط اومد. exile بی برو برگرد یعنی تبعید. حالا خواه اجباری یا خواه اختیاری اما این بعد فیزیکی حتما باید توش لحاظ بشه. غربت هم میتونه به معنای دوری باشه اما لزوما دوری فیزیکی نیست. بیشتر به معنی غریب شدنه. تا اینکه یک روز به ذهنم رسید که مردمونی که غم غربت دارن با مردمونی که دچار نوستالژی هستن تقریبا یک درد مشترک دارن. مردمانی که احساس غربت میکنن یک جایی یا یک زمانی رو به عنوان ریشهی خودشون، مفهوم خودشون، موطن خودشون(وطن به معنی عام کلمه) احساس میکنن و از دوری از اون موقعیت رنج میکشن. مردمانی هم که احساس نوستالژی میکنن یک میل غریبی به بازگشت به چیزی مشابه دارن اما باز به نظرم معادل دونستن نوستالژی با غم غربت صادقانه نمیومد. انگار که حس غربت از احساس نوستالژی خیلی جدیتر باشه. انگار که وقتی یک فارسی زبان دچار غم غربت باشه و یک انگلیسی زبان بپرسه یعنی چشه؟ اگه جواب بدی احساس نوستالژِی میکنه یه جورایی داری بهش خیانت میکنی.
شاید این حرف در نگاه اول به نظر مسخره بیاد اما خیلی عجیب نیست وقتی این طوری به این مسئله نگاه کنیم که گروهی از مردم در مورد این حس رنج بر روی جنبهی دوری(غربت) تاکید میکنن و گروهی دیگه بر روی میل به بازگشت(نوستالژی). وقتی به بازگشت فکر میکنی حالا هر چقدر هم که این بازگشت غیر ممکن باشه باز هم یک کورسویی از امید وجود داره. ولی وقتی به جای بازگشت فقط به فاصله فکر میکنی یعنی که کلا در مقابل این یاس تسلیم شدی. برای همین نوستالژی ممکنه همراه با نوعی شادی باشه. تجسم بازگشت (حتی در خیال) میتونه لبخند به لب آدم بیاره اما انگار که ناف کلمهی غربت رو با غم گره زده باشن، چه به همراهش بیاد چه به همراهش نیاد همیشه غربت اون غم رو هم تداعی میکنه. حالا چیزی که این وسط به نظرم ممکنه اما نیاز به اثبات داره اینه که اگه واقعا زبان وسیلهی تفکره، آیا ممکنه مردمانی که از موطن خودشون دور میفتن و احساس نوستالژِی میکنن صرفا به خاطر به دنیا اومدن در یک زبان دیگه رنج کمتری از مردمانی بکشن که احساس غربت میکنن؟ و حتی از اون جالبتر! آیا ممکنه مردمانی که دلشون میخواد احساس نوستالژی کنن ولی زبان بهشون اجازه نمیده مجبور باشن چیز سنگینتری مثل غم غربت رو به جای نوستالژی تجربه کنن؟
۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه
۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه
همین طوری بی خبر از همه جا، انگار که از اردوگاه کار اجباری 200 ساعته نجات پیدا کرده باشم، صبح جمعهی آخرین روز ماه لپتاپم رو باز میکنم و چشمم به تقویم میفته و یاد این میفتم که یک گوشهای از این دنیا امرزو تولد توئه. با خودم فکر میکنم آیا هنوز هم از یک هفته قبل هیجانزدهای و انگار که چه اتفاق مهمی قراره بیفته بیقرار نقشههایی هستی که دوستات برات میکشن؟ آیا مثل اونوقتا امروز صبح چنان از خواب بیدار شدی که انگار حقته تمام دنیا همین یک روز فقط برای تو باشه؟ نکنه دیگه برات دل و دماغ نمونده باشه؟ مثل شیطنت چشمای من که دیگه داره بزرگ میشه؟ نکنه کسی نمونده باشه که وظیفه داشته باشه برای تولدت همون طور که انتظار داری برنامه بچینه؟ چشمم بعد از مدتها به نوشتههای دیوار بالای تختم میفته. با خودم فکر میکنم: گذشته رو نمیشه پاک کرد. نمیشه فراموش کرد. اما من دیگه حسابی روت نقاشی کردم.
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
هویت ملی یا گهگیجهی تاریخی
این مطالبی که در ادامه میاد همه نیتجهی خواندههای من در این ور و اون وره. من متخصص نیستم ( البته متخصصین رو دوست دارم!) و فقط تخیلات خودم رو میگم.
چند وقت بود دنبال این بودم که این دنیا در زمان فریدون کجا بوده که بین سلم و تور و ایرج تقسیمش کرده. حالا ممکنه فکر کنید که خوب اینها حتما افسانهاست و من چرا جدی میگیرمش. اما به نظر من چندان افسانه نمیاد. اول این که فردوسی در اون سی سالی که رنج میبرده برای نوشتن شاهنامه همش این طوری نبوده که یه «و» به یه شعری اضافه کنه و دو سه بار بلند بلند برای خودش بخونه ببینه خوب شد یا نه! بیشتر وقتش صرف این میشده که ملت رو در نقاط مختلف ایران پیدا کنه و ازشون حرف بکشه و حرفهاشون رو تطبیق بده و خلاصه وقتی که داشته شاهنامه رو مینوشته واقعا فکر میکرده که داره تاریخ ایران رو مینویسه و برای همین هم اسمش رو گذاشته شاه نامه یعنی تاریخ شاهان. دوم این که این داستان فریدون در بین اقوام ایرانی و هندی مشترکه و یکی از شواهد نظریهایه که میگه اجداد این دو ملت یکی بودن[محمد جعفر محجوب]. و باعث میشه آدم با خودش فکر کنه تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.
خلاصه. دکتر محجوب در تفسیر شاهنامه میگه سلسلهی کیانیان که قسمت پهلوانی شاهنامه رو تشکیل میدن در واقع همون پادشاهان اشکانی هستند که پادشاهانی عشایری بودن و زیاد اهل نوشتن نبودن و چیز زیادی از خودشون به یاد نگذاشتن و وقتی سلسلهی ساسانیان سر کار اومدن مثل هر قدرت دیگهای سعی کردن اونها رو از تاریخ پاک کنن. اما مردم که خاطرهی خوبی از دلاوریهای اونها داشتن به صورت افسانههای پهلوانی اونها رو در حافظهی تاریخیشون حفظ کردن. من هم فکر میکنم حق با دکتر محجوبه چون گویا اشکانیان که از نژاد پارت (پرثو) هستند در زبان پارتی به خودشون میگن پهلوی و جمع پهلوی میشه پهلویان یا پهلوان.
اگه یه کم در مورد امپراطوری اشکانی جستجو کنیم (نگاه کنید به نقشهی ایران در زمان اشکانیان) خیلی زود به این نتیجه میرسیم که غیر از امپراطوری روم در غرب که این اواخر موی دماغشون شده بودن دو تا همسایهی دیگه داشتن. در شرق و شمال شرقی قلمروی اشکانیان سرزمینی بوده متعلق به سکاها که تقریبا معادل آسیای میانهی امروز بوده و مرزش با ایران رود جیحون بوده. در غرب سرزمین سکاها و در شمال غربی امپراطوری اشکانی سرزمینی بوده متعلق به اقوام سرمتی. بر من روشن شده که این سکاهای شمال و شمال شرق ایران در واقع همان تورانیها بودن و سرمت که اسم جمع سرم هستش در واقع همون سلم بوده. حالا اینها همش نظریهاست اما همش تخیلات ذهن من نیست و بعضی مردم دیگه هم با من هم عقیدهان.
حالا با توجه به این مقدمه چیزی که برای من جالبه اینه که هویت ایرانی واقعا چیه؟ نکته اینجاست که درسته که مثلا ایرانیان در مقابل تورانیان بودن اما همشون از یک نژاد بودن و دائم این رو یاد خودشون میاوردن که ما همه فرزندان فریدونیم. و از نظر تاریخی هم مثلا داریم که پارتها از سکاهای خراسان بودن. یا اقوام ماد و پارس و پارت که در اون قسمت از فلات ایران که امروز به عنوان ایران میشناسیم زندگی میکردن همه از نژاد آریایی بودن و اجدادشون یکی بوده. بعد نکتهی جالبتر اینه که مثلا هخامنشیان یا اشکانیان یا ساسانیان اسم مملکت خودشون رو ایران نگذاشته بودن. یعنی اگر روی نقشه نگاه کنید نوشته امپراطوری پارس یا امپراطوری پارت یا امپراطوری پارس ساسانی و اصولا ایران یک مملکت نبوده بلکه یک مفهوم بوده و چیزی که امروزه به عنوان اقوام ایرانی تبار شناخته میشه درواقع خیلی فراتر از زبان، سرزمین جغرافیایی و یا ژنتیکه و مثلا همون طور که شامل پارسها و پارتها و مادها میشه شامل سکاهای ساکن روسیهی امروزی و سرمیان ساکن گرجستان امروزی هم میشه.
در واقع تا جایی که من فهمیدم ایران یا ایرانویج سرزمین موعود آریاییان بوده که در زمان جمشید در اون زندگی میکردن. زمان جمشید همون طور که در شاهنامه و اوستا اومده فقر و بیماری از بین مردم دور میشه و رونق اقتصادی حاصل میشه و جمعیت رشد میکنه و خلاصه اولین باری بوده که اقوام آریایی روز خوش میدیدن. بعد از شدت خوشی هی زاد و ولد میکنن و جمعیت بیشتر میشه و در اوستا اومده که جمشید پیش سپندارمذ میره که خدای زمینه و ازش میخواد که زمین رو بزرگ کنه و اون در سه نوبت زمین رو به اندازهی ثلث بزرگ میکنه که در واقع کنایه از این داره که این اقوام شروع به مهاجرت میکنن. اما همیشه خاطرهی ایرانویج رو به عنوان سرزمین موعود با خودشون به یدک میکشیدن و هر وقت که وضعشون خوب میشده انگار که سرزمینشون ایران میشده. به نظر من برای همین هم سلم و تور به ایرج حسودی میکردن.
حالا سوالی که برای من مطرحه اینه که چطور شد از میون این همه اقوام ایرانی تبار ایران به ما به ارث رسید؟ مثل پدر مادرهایی که سخت با هم جنگیدن و بالاخره طلاق گرفتن چطور هزانت ایران افتاد دست ما؟ چطور شد که بقیهی اقوام ایرانی تبار بالاخره رویای ایران رو رها کردن و چطوریه که ما بعد از این همه سال هنوز بهش وفاداریم؟ تصور کنید که به یه گرجی بر میخوردید و ادعا میکرد که ایرانیه! یا مثلا افغانها و پشتونها دعوا نمیکنن سر اینکه ایرانی هستند در صورتی که اکثر افسانههای ایرانی در افغانستان و پاکستان امروزی اتفاق میافتن. یا مثلا تاجیکها که فارسی هم صحبت میکنن که بین تمام زبانهای ایرانی دقیقا همون زبانی شد که در قسمتی که ایران را به ارث برد به جا موند، به نظر نمیرسه که همچین رویاهای مشترکی با ما داشته باشن و هم ما هم اونها از اینکه زبون هم رو میفهمیم همیشه در تعجبیم.
شاید اینطوری شد که این اقوام خیلی با هم سر ایران دعوا کردن و بالاخره زور پارسها چربید و ایران رو قبضه کردن. یا اینکه پارسها انقدر یکهو ترقی کردن و سرزمینشون آباد شد که بر همه مسجل شد که ایران آرزوها اونجاست و دیگه خودشون رویای ایران رو از سرشون بیرون کردن. شما رو نمیدونم ولی من وقتی با خودم فکر میکنم «هویت ایرانی» چیه هیچ خطی نمیتونم به دورش بکشم. تنها چیزی که هویت ایرانی در ذهنم تداعی میکنه و من رو از این اقوام ایرانی تبار دیگه جدا میکنه وفاداریه. همون حس وفاداری که به واسطهی اون برای ما همه چیزمون شده اون زمانی که ثابت کردیم ایران هستیم و دیگه بعد از اون دوران رو در مرگ تدریجی به سر کردیم و هنوز که هنوزه در نوستالژِی اون دوران زندگی میکنیم. اما برای تمام اقوام دیگهای که رویای ایران رو رها کردن همه چیز از بعد از اون شروع میشه و مثلا اگر تاریخ گرجستان رو بخونید با این شروع نمیشه که : اقوامی بودند ایرانی تبار. انگار که زمانی که رویای ایران رو رها کردن همه چیز قبل اون رو هم فراموش کردن و یک شروع تازه اتفاق افتاد. این وسط ما موندیم ایرانی با رسالت وفاداری به یک رویا.
۱۳۸۹ مهر ۲۰, سهشنبه
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه
هیچ وقت دوست نداشتم یک مسئله رو با مداد کلفت حل کنم. در واقع راه حل هیچ وقت تو ذهن من نبود. همیشه روی کاغذ بر من نازل میشد! اول چیزهایی که میدونستم رو روی کاغذ مینوشتم و بعد انگار که چیز آشنایی دیده باشم راه حل خودش رو بهم نشون میداد. اما اعداد کلفت هیچ وقت به چشمم آشنا نمیومدن. این طوری شد که زمانی که قرار شد کنکور بدم و وقتی فهمیدم نمیتونم مداد نوکی با خودم سر جلسه ببرم اولین کاری که کردم این بود که رفتم مغازه و ده تا مداد خریدم. شب قبل هر کنکور آزمایشی طی مراسمی همه رو تیز میکردم و مرتب تو جامدادیم میگذاشتم تا مبادا روز بعد با دیدن اعداد کلفت راه حلها خودشون رو از من دریغ کنن. البته معمولا دو سه تا کفایت میکرد و سر جلسه وقت نمیشد به چهرهی اعداد دقت کنم و زیاد وقت نداشتیم با هم تعارف کنیم و خودشون حول حولکی معلوم نیست از کدوم گوری پشت سر هم نازل میشدن. اما آدم که کف دستش رو بو نکرده. من هر بار همشون رو با خودم میبردم. بعد کنکور دیگه هیچ وقت از مداد استفاده نکردم و از اونجا که تنها کسی بودم که توی خونه درس میخوند مدادهام موندن بیاستفاده. حالا که هشت سالی از اون وقتا میگذره، مدادهای قد و نیم قد من هنوز توی خونه پخشن. هر از چندگاهی یکیشون از لای کتابی، دفتری، زیر کاغذهای میزی، سرش رو بلند میکنه و با نوک تیزش بهم یه سلامی میکنه. خوشحال میشم هر وقت به یکیشون بر میخورم. مثل اینکه یک دوست قدیمی رو دیدم. انگار هجده سالگی من به طرز نا محسوسی در تمام خونه پخشه.
این روزها تقریبا با هر کسی توی زندگیم دوست بودم حالا دیگه از این مملکت رفته. حس خوبی دارم. انگار تمام جوونیم به طرز نا محسوسی در جابه جای این کرهی خاکی پخش شده. مثل اینکه قاصدکی رو فوت کرده باشم.
این روزها تقریبا با هر کسی توی زندگیم دوست بودم حالا دیگه از این مملکت رفته. حس خوبی دارم. انگار تمام جوونیم به طرز نا محسوسی در جابه جای این کرهی خاکی پخش شده. مثل اینکه قاصدکی رو فوت کرده باشم.
۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه
تو فکرم این مردمون کهن که ساعت آفتابی رو اختراع کردن برای چه کاری احتیاج به دونستن دقیق زمان داشتن؟ مثلا باید صبحها میرفتن سر زمین سر یک ساعتی کارت میزدن؟ یا مثلا جنگ فلان سر ساعت فلان شروع میشد باید تو میدون جنگ حاضر میشدن؟ یا سر ساعت فلان قرار بوده سر یکی رو تو میدون شهر بزنن؟ خلاصه نونشون نبود؟ آبشون نبود؟ سر هر ساعتی که حال میکردن بیدار میشدن و سر هر ساعتی که حال میکردن میخوابیدن. ساعت ساختنشون چی چی بود این وسط؟
۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه
دوست داشتن سرمایه داری
وقتی پوریتانها برای اولین بار پا به ماساچوست گذاشتند، حس سرخپوستان به دارایی را چنان غریب یافتند که احساس کردند باید نامی به آن اختصاص دهند و در 1764 زمانی که توماس هاچینسون تاریخ مهاجران را مینوشت این عبارت به خوبی جا افتاده بود: «هدیهی سرخپوستی» به گونهای که او برای خوانندگان خود شرح میدهد «اشاره به هدیهای دارد که انتظار مقابله به مثل را به همراه دارد». البته ما هنوز از این اصطلاح استفاده میکنیم و حتی آن را بسط دادهایم و چنین دوستی را سرخپوستِ دهنده میخوانیم که چنان از تمدن به دور است که از ما انتظار دارد هدیهای را که به ما داده است جبران کنیم.
هدیه - لویس هاید
یه چیزی رو درست درک نمیکنم. این که برگردی به یک نفر بگی «دوست دارم» چی میتونه باشه جز یک هدیه؟ گفتن این جمله عملا به هیچ درد گوینده نمیخوره چون خودش از این امر مطلع بوده و هیچ منفعت مادی هم برای شنونده نداره. نه میتونه جایی خرجش کنه و نه میتونه جایی انبارش کنه. هر جور که بهش نگاه کنی هیچ وقت تبدیل به سرمایه نمیشه. فقط میتونه هدیهای باشه از طرف دوستدارنده به دوستداشته شونده. هدیهای که وقتی به کسی میدی هیچ قانونی وجود نداره تا تضمین کنه حتما در عوض یک چیزی دریافت میکنی که غیر از این هم نمیتونه باشه که ذات هدیه این طوره. اون وقت این فرهنگ آمریکایی با این فیلمها و سریالهاشون! بر میگردن به محبوبشون میگن «I love you» و بر و بر زل می زنن تو چشماش و منتظرن تا طرف بگه «I love you too» و رابطهشون درجا تموم میشه اگه طرف نتونه این جمله رو بگه! انگار که به صورت کاملا اختیاری میتونن دیگه دوست نداشته باشن کسی رو که یک لحظه پیش بهش گفتن دوسش دارن. انگار که انقدر از تمدن به دور باشن که انتظار دارن هدیهای که به کسی دادن جبران کنه! نمیدونم. شاید این یک چیزیه که فقط آدمهایی درک میکنن که در فرهنگی به دنیا اومدن که توش تنها دو سطح Like و Love وجود داره و وقتی از سطح Like به Love رسیدی دیگه امکان ارتقایی هم وجود نداره. شایدم در پیادهسازی نظام سرمایهداری به چنان درجهای از عرفان رسیدن که تونستن «I love you» رو هم تبدیل به سرمایه کنن و باهاش مبادلهی پایاپای انجام بدن. قصدم توهین یا چیزی نیست. فقط برام جالبه هر از چند گاهی به فرهنگ مردمی نگاه کنم که هر کس دیگهای که مثل خودشون نیست رو «بدبخت» و «دور از تمدن» میبینن.
۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه
۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه
۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه
۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سهشنبه
بچه که بودم - نه اون زمان که خودم فکر میکردم بزرگ شدم اما همه میدونستن که بچهم، و نه اون زمان که همه میدونستن بزرگ شدم اما خودم فکر میکردم که بچهم، یه چیزی میون این فاصله - چیزهایی که یه زمانی از صمیم قلب شادم میکردن، وقتی دیگه نبودن از ته دل غمگینم میکردن. وقتی که جای نبودنشون دیگه درد نمیکرد از خودم خجالت میکشیدم. همش احساس میکردم که دارم بهشون خیانت میکنم. اینکه زندگی به حال عادی بر میگرده و انگار نه انگار که چیزی که فکر نبودش حتی، یک زمانی برام معادل تموم شدن دنیا بوده حالا دیگه نیست و دنیا واقعا تموم نشده. دیگه مدتهاست که احساس خیانت نمیکنم. باید خیلی بزرگ شده بوده باشم.
۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سهشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه
مدتها با کتابهام کلی با احترام رفتار کردم و مثل جونم ازشون مراقبت کردم تا یک خط روشون نیفته و وقتی میگیری دستت انگار نه انگار که کسی قبلا اون رو توی دستش گرفته باشه و به هر کس هم که کتابی قرض دادم بخشیدم به خودش و رفتم یکی دیگه برای خودم گرفتم تا مبادا اثری از دستیهایی که کتابم توش چرخیده به جا مونده باشه. و کتابهام هم از حسن نیت من استفاده کردن و کم کمک تمام فضای اتاقم رو اشغال کردن و برام فقط یک تخت باقی گذاشتن.
روزگارم اینطوری میگذشت تا اینکه یک روز تو یکی از پرسه زنیهای خیابونیم سر از یک بازار شامی در آوردم که توش ملت لوازم دست دوم میفروختن که اکثرا به هیچ دردی نمیخوردن و بهای کمشون نشون میداد که صاحب فعلی هم خیری از فروششون نمیدید و به عبارتی وسایلی بودن که دیگه جایی براشون نداشت و فقط دلش نمیومد دور بیاندازدشون. کتابهای دست دوم ورق ورق شده، نوارهای بتا مکس، عروسکهای پاره پوره، ظروف به درد نخور. از سوت و کوری بازار میشد فهمید که در بی خاصیت بودن این وسایل بقیهی مردم هم با من هم عقیدهن.
با این وجود یک چیزی توی هوا بود که منو میخکوب کرده بود و نمیگذاشت که برم. هی از این سر بازار میرفتم اون سرش و با اینکه مطمئن بودم چیزی نخواهم خرید باز هم نمیتونستم دل بکنم. به عروسک نخنمای سیاه شدهی یک آدم برفی نگاه میکردم که تو یک سبد چپه افتاده بود و انگار که زل زده بود به چشمای من تا برم از تو پرورشگاه نجاتش بدم و به فرزندی قبولش کنم. صاحبش میتونست به سادگی اون رو بیاندازه تو سطل آشغال اما میدونست که کسی حاضر نیست اون رو از سطل آشغال بر داره اما اگه یک نفر پولی بابتش داده باشه شاید که شانسی برای نجات پیدا بکنه. به این فکر میکردم که صاحبش انقدر دوسش داشته که حداقل این یک کار آخر رو در حقش بکنه. انگار که همهی خاطراتی که برای صاحبش تداعی میکرد، که دل کندن ازش رو انقدر سخت کرده بود، بهش چسبیده بود. انگار که یه تیکه زندگی بهش چسبیده بود. مثل عکسی که هیچ ارزش هنری نداره اما با گذر زمان تبدیل به اثر هنری میشه چون به یک زندگی اشاره میکنه. «آن بوده است»...
این طوری شد که از اینکه توسط این همه کتاب بیجون احاطه شدم وحشتم گرفت. این طوری شد که دلم خواست یه تیکه از زندگیم رو به هر کتابی که میخونم سنجاق کنم. یه تیکه از چربی دستم، یه تیکه از غذایی که خوردم، یه تیکه از فکری که از سرم گذشت. و این طوری شد که هر کتابی که خوندم اولش نوشتم: نسیم اینجا بود...
۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
خدا یا هر موجود دیگه ای که این گند رو بالا آورده باید حسابی حوصله اش سر رفته بوده باشه
ساعت نزدیکای چهار صبح بود. با خارش شدید و صدای خفیف ویزویزی در دوردستها از خواب بیدار شدم. لامصب انگار بیاعتنا به بقیهی تنم نقطه به نقطه دست چپم رو نیش زده بود. مدتها بود که با حس عصبانیت و خارش از خواب بیدار نشده بودم. انگار یک روز به طرز مشکوکی همهی پشهها تصمیم گرفته بودن که از امروز من رو به حال خودم رها کنن و امشب یک پشهی خودسر! تصمیم گرفته بود قانون شکنی کنه و دوباره بیاد سراغ من.
دوست نداشتم چراغ رو روشن کنم و منتظر بشینم دوباره بیاد طرفم تا بکشمش. میخواستم زودتر دوباره بخوابم. با خودم فکر کردم که اگر برم تو هال بشینم و چراغ رو روشن بگذارم از اتاقم بیرون میاد و من میتونم دوباره بیام تو اتاق و بخوابم. چراغ هال رو که روشن کردم دیدم اونجا نشسته. پشه نه، بختکی که افتاد به جونم رو میگم. مثل آدمی که آدرس گم کرده باشه چند دقیقهای تو هال نشستم. مامانم از اتاقش بیرون اومد تا سحری بخوره. دوباره برگشتم به رختخواب تا فرصت نکنه سرزنشم کنه که چرا بیدارم، یا من که غذا نمیخورم در طول روز چرا روزه نمیگیرم، یا چرا تو گرما نشستم، یا چرا پنجرهی اتاقم رو باز نکردم یا چرا وقتی کرپ میخورم اول توش رو خالی میکنم و بعد نونش رو میخورم یا... فرار میکنم تا یای جدیدتری نشنوم.
تو رختخواب خبری از پشه نبود. از خواب من هم. اما از بختک چرا. اومده بود نشسته بود در گوشم و یک ریز داشت حرف میزد. فردا بهتره اول بری دانشگاه بعد بری شرکت. بالاخره خونهی خالت میری یا نه؟ میری ببینی نصف شب سینما چه فیلمی میده یا نه؟ هفتهی دیگه چه کار میکنی؟ ماه دیگه چی؟ سال دیگه چی؟ پنج سال دیگه کجایی؟ اگه یک روز در عنفوان پیری برگردی و به عقب نگاه کنی این همون چیزیه که میخواستی ببینی؟ اصلا چی دلت میخواد ببینی؟ الان که به ده سال پیش نگاه میکنی دلت میخواست چی اونجا بود؟
سرم درد می گیره. هوا گرمه. صدای اذان میاد. برای محکمکاری ده دقیقه هم صبر میکنم و بعد از اتاقم خارج میشم اما مامانم هنوز اونجا نشسته. با لحن سرزنش آمیزی میگه فردا نمیتونی بری سر کار اگه تا این ساعت نخوابیدی! دلم داره از گشنگی ضعف میره اما انگار بختک از توی مغزم پاش رو دراز کرده و گذاشته روی گلوم. از زور بیکاری بلند میشم برم دانشگاه. و من که سالها پیش به کسی خندیدم که هر زنگ تفریح باهاش میرفتم دم دفتر معلمها تا به یکی از اونها بگه نمیتونه سر کلاسش بیاد چون نمیخواد کنکور ریاضی بده و هر زنگ تفریح نگفته بر میگشت در اتوبان به سمت غرب تمام خروجیهای جنوب رو میبینم که به سرعت از کنارم رد میشن اما نمیتونم بپیچم و احساس میکنم که دارم به خود کرج میرسم. و من که چهار پنج سال هر روز خوابالو سوار ماشین شدم و سیگاری دود کردم تا خوابم بپره بعد چند ماه که سیگار خودش ناگهانی منو ترک کرد حالا که خوابآلو تو ماشین نشستم دچار نوستالژی شدم و فندک سابقم تو در ماشین برای خودش هی قل میخوره و بهم چشمک میزنه.
خیلی مسخره است که آدم وقتی خوابش میاد و گرسنه است زندگی یک مرتبه براش جدی میشه و همهی چیزهای بیهوده معناهای عمیق فلسفی پیدا میکنن. فلاسفه باید انسانهای خسته و گرسنهای بوده باشن و لابد مثل من با پشهای از خواب غفلت بیدار شدن.
۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه
میپیچم تو کوچهای که با خونهی دوم سومش کار دارم. خانوم میانسالی رو میبینم که با دو تا کیسه دست راست و دو تا کیسه دست چپ داره به سختی راه میره. دو تا راه دارم یا برم جلو کیسهها رو ازش بگیرم یا اینکه پشت سرش انقدر یواش راه برم که از خونهای که باهاش کار دارم رد شه و بپرم تو خونه قایم شم. چند قدم فیلی بر میدارم تا بهش برسم و میپرسم کمک نمیخواین؟ از خدا خواسته کیسههایی که سمت منه میده به دستم و میگه خیلی ممنون. موقع گرفتن کیسهها متوجه میشم که کیف پولش هم تو یکی از اونهاییه که داره میده دست من. احتمالا خودش هم همین الان متوجه شده اما لابد دیگه خیلی دیره. به یاد تمام پیرزنهایی که تو سربالایی ها سوار کردم و به محض اینکه سوار ماشین شدن بهم گفتن دخترم دیگه کسی رو سوار نکنیا تمام کارهایی که میتونم با این کیسههای حاوی کیف پول بکنم میاد تو ذهنم و فکر میکنم بهش بگم خانوم دیگه کیسههاتون رو دست کسی ندینها!
برای اینکه بیشتر از این معذب نشه - یا خودم معذب نباشم - با سرعت مورچه شروع به حرکت میکنم و به جای اینکه به جلو نگاه کنم که احساس کنه هدفی یا مقصدی دارم با حواس پرتی به خونههای اطراف نگاه میکنم که دست بر قضا به نظرم خیلی جالب میان. تا به حال این قسمتهای کوچه نیومده بودم. ازم میپرسه روزهاید؟ غیر ارادی از دهنم میپره که بله! خودم از دروغی که گفتم شوکه میشم. دروغم از سر ترس یا تظاهر نیست چون به اونهایی که باید دروغی بگم که روزهام راستش رو میگم. اون وقتا که روزه میگرفتم هم الکی به اونها میگفتم که روزه نیستم. نگاهی به مانتو و مقنعهام میکنه و میپرسه کلاس میرین؟ باز از دهنم میپره و میگم از سر کار بر میگردم! باز هم نمیدونم چرا دارم دروغ میگم. میپیچه تو یک کوچهی دیگه و به من که دیگه معلومه که مدتیه از مسیر خودم خارج شدم میگه راضی به زحمتتون نبودم. با اصرار بارهاش رو به داخل کوچه میبرم و میگم خواهش میکنم. من به شما کمک میکنم و یکی هم به مادر من. هنوز حرفم تموم نشده میگه و خدا هم به شما. میخوام بگم با این دروغهایی که من میگم بعید میدونم. اما به جاش بارهاش رو دم خونشون زمین میگذارم و با آخرین سرعتی که مشکوک به نظر نیاد از همون راهی که اومدم برمیگردم.
از خودم به خاطر دروغهایی که گفتم بدم میاد. از جامعهای که مجبورم میکنه به خاطر کم کردن ترس یک زن خانهدار دروغ بگم بدم میاد. از آموزشهایی که توش یک دختر روزه که بعد از ظهر از سر کار خسته و کوفته داره بر میگرده خونه رو قابل اعتماد اما یک دختر روزه خور که تا اون ساعت تو خونه خوابیده بوده و حالا که حوصلهاش سر رفته دم افطار پا شده بره سر کار رو غیر قابل اعتماد نشون میده بدم میاد. از اینکه مردم تو خیابون با نگاههای خصمانه به هم نگاه میکنن و لحظهای که یک نفر یک رفتار مشکوک از خودش نشون میده که شامل هر گونه ارتباطی اعم از آدرس پرسدین، سلام علیک کردن، پیشنهاد کمک کردن و یا کمک خواستن میشه چهارچنگولی کیفشون رو میچسبن و نیمخیز میشن تا در صورت لزوم فرار کنن بدم میاد. از این حکومت روانی که چنین انسانهای روانی تربیت کرده هم بدم میاد. از اینکه خودم هم یکی از این روانیهام بدم میاد. اما باز باعث نمیشه که بگذارم برم. روانم انقدرها هم برام اهمیتی نداره.
اشتراک در:
پستها (Atom)