۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

بعضی از این روزها، خودت با خودت بهترین اوقات رو داری و حتی دلت نمی خواد برای کسی تعریف کنی. بعضی از این روزها خودت و دوربینت دو تایی. کیلومتر ها پیاده می ری و لحظه ها رو تو قفس حبس می کنی. چیزهای زیادی هست برای تماشا در خیابون های این شهر اگه نگاهت همیشه به جلو نباشه که ببینی کی می رسی. اگه جایی رو نداشته باشی که بری. فقط حواست باشه همه ی لحظه هایی که شکار کردی بر گردونی تو دریای فراموشی. خوبی دوربین دیجیتال اینه که نابود کردن عکس هاش کار یک دکمست.

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

حباب خوشبختی لازم نیست انقدر قطور باشه تا هیچ وقت نترکه. می تونه چنان شعاع بزرگی داشته باشه که هیچ سوزنی هیچ وقت به قلبش نرسه.

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

ولت کردن توی این کره ی خاکی و تا زمانی که برت نگردوندن به طور ضمنی یعنی هنوز چیزی هست که بخوای.
کسی رو دارم که منو از خودم بهتر می شناسه. کسی رو دارم که به کتاب محبوبم همون اشاره هایی رو می کنه که من می کنم. کسی رو دارم که با اشتیاق به تمام مشاهداتم گوش می کنه. کسی رو دارم که وقتی صدای قهقه ی زشت و بی جام بلند می شه دلیلش رو می دونه. و کسایی که برای اینکه تمام شب در اتاقم تنها نباشم و به کشیدن یه نخ سیگار فکر نکنم حاضرن من رو پیش خودشون قایم کنن. از کجا می فهمم هنوز یک پای بساط لنگه؟ از اونجا که زندگی هنوز ادامه داره.

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

چقدر پرحرف شدم تازگیا. برای اینکه اون چیزی که نباید بگم به اون آدمی که نباید بشنوه نگم همین طور دارم بی وقفه چیزهای که ارزشی نداره از خودم تراوش می کنم. انگار که اگه سکوت بشه بالاخره خودش رو به حنجرم می رسونه و دفعه بعد كه دهنم رو باز مي كنم تا آه بكشم از تو دهنم می پره بیرون. یا اینکه این چرت و پرت گفتن ها باعث می شه که خفقون نگیرم. خودم هم درست نمی دونم

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

منم آدمی هستم بسیار جدی با مشکلات مهمی که با یه وعده غذا و یک خواب خوب حل می شه. با این تفاوت که من می دونم که "خواب رویای فراموشی هاست". در واقع اگه یه روز از خواب بیدار شم و ببینم که احساسی که قبل خواب داشتم هنوز حس می کنم می فهمم که تاثیر عمیقی روم گذاشته. که خوشبختانه این اتفاق سالی یک بار میفته و اگه شانس بیارم دو سه بار دیگه که خوابیدم از تو ذهنم پاک میشه.
نمی دونم دیگران هم هنوز از مامانشون می پرسن فلان چیز رو چطوری می نویسن؟ یا این فقط منم که هیچ وقت دیکتم درست نمی شه؟! همین جا به همه ی والدینی که فکر می کنن اگه بچشون زیاد مطالعه کنه دیکتش درست می شه اعلام می کنم که این حرفا همش شایعست!

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

اگه می خوای بدونی حالت چطوره اول صبح رادیو معارف رو روشن کن ببین چقدر سر حال می شی. حتی اگه مطمئنی دل و دماغ نداری بازم روشن کن ضرر نداره. واسه چی می زنی رو پیام هر بار چشمشو ببنده انگشتشو بذاره رو نقشه ی تهران یکی از همه ی خیابون های شهر که توش ماشین ها از حرکت ایستادند رو نام ببره که ترافیکه. نمی دونم کی می خوان سر عقل بیان و فقط اسم خیابون هایی رو که ترافیک نیست اعلام کنن. همون بذار رو رادیو "مفرح جان". بالاخره می شِد که با خدا کنار اومد!!

۱۳۸۷ مهر ۱۶, سه‌شنبه

هر چی لول زندگی بالاتر می ره مرحله هاش سخت تر می شه. کی فکر می کرد این دو راهی ها که آدم در فیلم ها می بینه در زندگی واقعی هم اتفاق میفته. شاید هم من دارم به آخرش می رسم و گرنه اگه غول الکی هاش اینان دیگه ببین غول مرحله آخرش چی چیه!
می خوام بدین وسیله از اون یارو که اومد آی دی پنج ساله ی مسنجرم رو هک کرد تشکر کنم. جا داره واقعا که بگم:
Good timing, sir! I can't thank you enough!
یه نهضت گسترده ی بیدار سازی راه انداخته این شهرداری تهران. جا به جای اتوبان های شهر به جای آسفالت داره از این یارو ها که راننده های خواب رو بیدار می کنه می کاره.

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

اگه این همه وقت نبود که همدیگه رو می شناختیم، شاید این همه وقت طول نمی کشید تا همدیگه رو پیدا کنیم. یه زمانی این ایده ی دنیای متفاوت مفهوم کلمات باعث می شد سر گیجه بگیرم از شناختن آدم های جدید و وحشت کنم از گسترش دادن دایره ی لغاتم چرا که رسیدن به یک صفحه ی مشترک رو سخت تر و دست نیافتنی تر می کرد. حالا می فهمم وحشت لازم نیست. زیبایی کار در اینه که یک در هزار آدمی رو تو این دنیا ببینی که در همون صفحه ایه که تو هستی و دیگه احتیاج به کورمال کورمال ورق زدن این صفحه های بی شماره برای پیدا کردن صفحه های همدیگه نیست. اینجاست که تو دیگه لازم نیست تلاش خارق العاده ای بکنی. تنها کاری که باقی می مونه اینه که بگی از صمیم قلب ازآشنایی با شما خوشوقتم.

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

یه بازی راه انداختن توش ده تا کتاب محبوبشون رو می گن این وبلاگ نویس های بیکار که همدیگه رو بهتر بشناسن و از این خضعبلات. من دلم می خواد در این بازی شرکت کنم نه به این خاطر که کسی بیاد اینجا رو بخونه و من رو بشناسه بیشتر به این دلیل که می خوام اگه یه روز در آینده این سوال برام پیش اومد که چطوری این گندی که هستم بالا اومدم بدونم در جوونی چطور آدمی بودم. از نوشته هایی که برای خودم تنهایی می نویسم تک و توک بیشتر از این می ترسم که یه روزی جرات داشته باشم برگردم نگاهشون کنم دوباره چون فکر می کنم اگه در شیشه ای که توش یه حسی رو گیر انداختی باز کنی سه شماره دود می شه می ره هوا! شاید هم دوباره چیزهایی رو استنشاق کنی که زیاد خوش نداری. تازه من هر کاری کردم تنونستم از سیزده تا کتاب کوتاهتر بیام. اینه که بازی خودم رو اختراع می کنم.
چهارکتاب که خودم رو قبل از خوندن اونها به خاطر ندارم:
1 - شازده کوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپری ترجمه احمد شاملو
2 - بار هستی - میلان کوندرا ترجمه پرویز همایون پور
3 - جاودانگی - میلان کوندرا ترجمه حشمت الله کامرانی
4 - صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز - انقد ورقه ورقه ببین همه پخش بود که نمی دونم جدلش دست کی بود!

هشت کتاب که شیرینی خوندنشون هنوز زیر دندونمه:
1 - عقاید یک دلقک - هاینریش بل ترجمه محمد اسماعیل زاده
2 - ناتور دشت - جی دی سلینجر ترجمه محمد نجفی
3 - سیمور پیش گفتار - جی دی سلینجر ترجمه امید نیک فرجام
4 - داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد - ماتئی ویسنی یک ترجمه تینوش نظم جو
5 - میرا - کریستوفر فرانک ترجمه لیلی گلستان
6 - موش و گربه - گونترگراس ترجمه کامران فانی
7 - کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو ترجمه موگه رازانی
8 - همنوایی شبانه ی ارکستر جوبها - رضا قاسمی

شروع آشناییم با شعر
منظومه ی آبی سیاه خاکستری - حمید مصدق



۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

جايي كه هميشه مجبوري جيك نزني يه بار كه هيچ كس نيست امتحان كن سوت بزن آواز بخون؛ حتي اگه بلد نيستي سوت بزني يا آوازي نمي دوني كه بخوني! انقده حال مي ده!

۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه

مي خوام به نوه هام اندرز بدم! اگه رفتين تو مسجد گرفتين خوابيدين قبل اذان بياين بيرون! وگرنه ممكنه همچين خدا بره تو گوشتون كه ديگه در نياد! البته يه خورده هم ضايست كه وقتي همه دارن ميان تو شما در حال بيرون رفتن باشين!
شبهای عجیب. شب هایی که آرزو می کنی ای کاش دیشب نخوابیده بودی که هرگز امروز نمی شد. شب هایی که آرزو می کنی ای کاش چشمهات رو می بستی و سال بعد همین موقع می شد تا این شب برات تبدیل به خاطره شده باشه ولی دلت نمیاد چون زندگی خیلی کوتاه تر از اونه که یک سالش هم همین طوری بره.

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

درس خوندن در مقطع تحصیلات تکمیلی در یک رشته ی مهندسی مثل پیوستن به یک ارتش سری می مونه. تا وقتی پا در این مقطع نذاشتی علم برات مثل یک پکیج می مونه. درسته، پیوسته و بی عیب و نقص. وقتی وارد این مقطع می شی مثل این می مونه که می برنت در خط تولید کارخونه و نشونت می دن که اون پکیج پیوسته که به دست تو می رسیده تیکه تیکه از قسمت های کوچیک تشکیل شده که با تف به هم چسبیدن. همه ی خصوصیات جادویی علم ناگهان فرو می ریزه. و تو چیزی رو دیدی که دیگه هرگز از ذهنت پاک نمی شه. دیگه هیچ وقت علم برات اون احترام سابق رو نداره. و تو متوجه می شی که این علوم مختلف همش افسانست!

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

این محمد جواد خیابانی که حتی برای تلویزیون جمهوری اسلامی هم زیادی جواده، همون که سر جریان مدال طلای هادی ساعی ملت رو در استودیو جمع کرده بود و هی می گفت حالا با شماره ی سه همه با هم دست! دست! در حین گزارش مسابقه ی تیم فوتبال ایران در بازی های پاراالمپیک بعد از اینکه قلبش فشرده شد وفتی که داور مسابقه رفت خم شد و بند کفش دربازه بان تیم حریف رو بست شروع کرد از صحنه های "تکان دهنده" ی این دوره از مسابقات گفتن که چطور تماشاچی های چینی مسابقه ی دو میدانی رو تماشا می کردن و این ورزشکارا فرت و فورت زمین می خوردن و ملت های های گریه می کردن! آدم یاد سیرک frick ها میفته که ملت میرن تماشا می کنن برای اینکه احساس خوبی نسبت به خودشون پیدا کنن. واقعا جهل در چه حدی می تونه باشه که چنین توهین بزرگی رو صحنه ی تکان دهنده بدونی.
پی اس: این اولین و احتمالا آخرین پست این وبلاگ راجع به دنیای خارجه!

۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

شبا در تمام کوچه فقط چراغ منه که روشنه. با خودم فکر می کنم وقتی صدای پیس پیس جاروی اون مثل ملودی شب های من شده لابد چراغ روشن من هم مثل فانوس دریایی اون می مونه. حالا دیگه فقط مرض دیر خوابیدن نیست که باعث می شه هر شب تا اومدن اون بیدار باشم. من دیگه وظیفه دارم این فانوس رو شب روشن و صبح خاموش  کنم .
به همه قول می دم همه کار براشون بکنم. چقدر زندگی راحت تره وقتی به جای کارهای خودت فقط کارهای دیگران رو انجام بدی.

۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

اشکال اینکه با شلوار کوتاه آب لیمو بگیری اینه که بعدا اگه پات رو روی پات بذاری دیگه از هم جدا نمی شه!

۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

دلم مي خواد اينجا يه چيزي بنويسم يا يه اشاره اي به وضعيت حال زندگيم بكنم تا اين تيكه از زندگيم رو گم نكنم. كما اينكه الان خاطره اي از ده سال پيشم ندارم و ده سال پيش خاطره اي از ده سال قبلش نداشتم. هيچ ايده اي براي به كلام در آوردن اين قسمت از زندگيم ندارم جز اينكه به وضوح كمتر مي خوابم چون ديگه زياد در مورد خواب حرف نمي زنم. هيچ خورده برده اي با هيچ آدم خاصي ندارم چون ديگه از نسل بشر غري نمي زنم. در حال مشاهده ي دقيق هيچ بني بشري نسيتم چون ديگه هيچ تحليل جالبي به ذهنم نمي رسه. سرم شلوغ نيست چون مشغول انجام ندادن جدي ترين كارهايي هستم كه تا به حال در زندگيم داشتم. به خود شناسي عميقي رسيدم چون نه ديگه از كاراي خودم تعجب مي كنم و نه سوالي در مورد زندگي برام پيش مياد. در بهترين موقعيت در روابطم با آدماي دور و برم هستم چون ديگه احساس خستگي بيش از حد نمي كنم. اسم اين حالت رو مي ذارم آرامش؟ نه! بيشتر به نظرم ركود مياد. تو اين ركود منتظر اتفاقي هستم؟ نه! تا آينده ي دور چشم اندازي از تغيير خاصي نمي بينم. از اين وضعيت راضيم؟ نه! به نظرم ديگه داره شورش در مياد. وقتشه يه گندي به يه چيزي بزنم! D:

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

مدت زیادی تماشا می کردم اما چیزی نمی دیدم. دیگه به این نتیجه رسیده بودم که چشمهام ضعیف شدن. حالا می فهمم که چشمهای من مشکلی نداشت. چیزی وجود نداشت که ببینم...
آدمهایی هستند که چیزی احساس نمی کنن و اغلب خودشون هم می دونن که چقدر از درون خالی هستند. به کسی نزدیک نمی شن چون می ترسن دیگران از دیدن درون تهی اونها وحشت کنن. برای حفظ ظاهر هم که شده وانمود می کنن که به خاطر درون پوچشون مرتب رنج می کشن. رنجی که من می بینم اما هیچ وقت نمی خرم! رنجی که بوی گند دروغ می ده. آخه آدمی که چیزی احساس نمی کنه چرا باید بدونه رنج چیه؟

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

مامانم می گه تو بچه هم که بودی خواب نداشتی. می بردیمت کلی تو خیابونا چرخ می زدیم خوابت می برد می گفتیم آخ جون خوابید. میاوردیمت تا می ذاشتیمت تو تختت اون چشمای از کاسه در اومدتو باز می کردی. بعد نه می خوابیدی نه می ذاشتی ما بخوابیم. چند شبه وسط خونه خوابم می بره. چشمامو که باز می کنم می بینم مامان بابام که هر شب تا یک و دو بیدارن یواشکی زودی رفتن خوابیدن. انگار که عادت دارن تا من می خوابم بدو بدو برن بخوابن.

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

می گه دلم می خواد یه جا بنویسم ماهی 15000 تومن باید پول بدم تا بچه دار نشم. فکر کنم می خواد این یه جا نوشته بشه که ملت بخونن باهاش هم دردی کنن. خوب من نوشتم. ولی چه فایده؟ کسی اینجا رو نمی خونه. حتی خودش. خوبی اینکه در کامنت دونی رو ببندی اینه که تا آخر عمرت می تونی مثل شتر مرغ که سرشو می کنه تو خاک فکر می کنه کسی نمی بینتش امیدوار باشی که یه چیزی می گی هیچ کس نمی شنوه.

۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

راستی کلید پروژکتور رو پیدا کردم. بعد فهمیدم که تمام این مدت روشن بود. این من بودم که چشمام رو بسته بودم. دیگه جشمام رو نمی بندم چون تاریکی خیلی ترسناکه.

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

بعضی وقتها وقتی باری رو زمین می ذاری و پشتت رو صاف می کنی تازه یادت میاد که پشتت تا کچا صاف می شده.

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

هیچ وقت انقدر لیاقت تعطیلی نداشتم. هیچ وقت انقدر ساعت خواب منظم نداشتم (فکر نکن حالا 10 شب می خوابم تا 6 صبح! 5 صبح می خوابم تا 11 ظهر!) . هیچ وقت انقدر اتاق کثیفی نداشتم. هیچ وقت انقدر بی رغبت به تماشای تلویزیون نبودم. هیچ وقت انقدر منتظر زندگی در پیش رو نبودم. هیچ وقت انقدر با خودم در صلح و پذیرش به سر نمی بردم. در آغاز دوره ی چهارم زندگی من.

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

خوب هیچ بعیدی نیست که راجع به هر چیزی که می نویسم منتهی به خواب می شه. اسم من یعنی آنکه آرمیده!

۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

هر جونوری رو که می ذارم زیر ذره بین و مدتی تماشاش می کنم به جای اینکه بکنم تو صندوق مشاهدات قیمتیم و نگه دارم ولش می کنم که بره. خیلی کار سختیه. وسعت مشاهداتم هر روز بیشتر و بیشتر و دایره ی تعلقاتم کوچکتر و کوچکتر می شه. اگه می خوای مدت طولانی تری به سفر ادامه بدی نباید بار و بندیلتو خیلی سنگین کنی.

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

بعضی وقتا از صبح که بیدار می شم - البته شاید صبح واژه ی مناسبی نباشه - بعضی وقتا از وقتی بیدار می شم تا وقتی که بالاخره تصمیم بگیرم که بخوابم هیچ حرفی نمی زنم. فکم به شدت درد می گیره از بی تحرکی و از سر و صداهای توی کلم سر درد می گیرم. مکالماتی که در ذهنم صورت می گیره به شدت خستم می کنه و چون هیچ انرژی واقعی مصرف نمی کنم خوابم از دستم فرار می کنه شاید بهتر باشه پیشنهادات مامانم رو قبول کنم و یه پولی بگیرم یه چیزی بگم.