۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

خوب. دقیقا یک ماه گذشت. دیگه جاش درد نمی کنه. پشیمونم؟ نه! فکر می کنم بهتر شد. دیگه از این غلطا نمی کنم؟ والا بستگی داره. فکر می کنم چی می شه؟ حالا حالاها هیچی. چی دلم می خواد بشه؟ نمی دونم. فقط دلم می خواد وقتی که اتفاق میفته به سنی نرسیده باشم که دیگه همه چیز رو تو زندگیم دیده بوده باشم!

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

The Book of Laughter and Forgetting, Milan Kundera:

The future is only an indifferent void no one cares about, but the past is filled with life, and its countenance is irritating, repellent, wounding, to the point that we want to destroy or repaint it. We want to be masters of the future only for the power to change the past. We fight for access to the labs where we can retouch photos and rewrite biographies and history.

به شخصه از سیاست شترمرغ استفاده می کنم. یعنی فکر می کنم اگه سرم رو زیر خاک بکنم کسی نمی بینتم. نیازی ندارم برای پاک کردن گذشته تلاشی بکنم. خیلی سریعتر از اونچه که باید جاهاییش رو که دوست ندارم و خیلی وقتا جاهاییش رو هم که دوست دارم فراموش می کنم. دیگه وقتی یادم نیاد چیزی نیست که پاک بکنم! به عبارتی نیازی نمی بینم حافظه ی دیگران رو دست کاری کنم. حافظه ی خودم رو دوباره می نویسم! ایمان دارم که حافظه ی دیگران هم همچین وفایی بهشون نمی کنه!

۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه

بیست و چهار ساعت تو روز خوابیدن برای فراموش کردن جواب نمی ده. دوباره سیگاری شدن هم راهش نیست. می خوام از این به بعد تظاهر کنم که هرگز اتفاق نیفتاده. این روزا خوب بهم ثابت شده که اگه یه دروغ رو بزرگ بگی و هی تکرارش کنی می تونی خودت هم باورش کنی! بنابراین همین جا اعلام می کنم من هرگز در این حماسه ی کوفتی شرکت نکرده بودم. من اونروز داشتم تو سینما درباره ی الی می دیدم! الانم می رم تو توالت قایم می شم که الله اکبری نشنوم!

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه


این راهپیمایی های اخیر حداقل یک دست آورد داشت:
خبرگزاری من گزارش کرد به دنبال راهپیمایی های مکرر در مرکز شهر تهران و عدم امکان رفت و آمد اتومبیل ها از میزان آلودگی هوا به شدت کاسته شده و کوه های شرق تهران از زیر گرد و غبار بیرون آمده اند! همچنین برج میلاد از همه جای تهران قابل مشاهده شد!

خیلی سخته آدم رو تو مملکت خودش به رسمیت نشناسن! من به ا.ن. رای ندادم پس نیستم!

۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

هیچ چیز نمی تونه جلوی انقلاب این مردم رو بگیره مگر جومونگ! شوخی نیست! ملت مریضاشون رو تو بیمارستان ول می کنن تا جومونگ تموم شه! اونوقت برن بالا پشت بوم الله اکبر بگن؟! یاد هفته ی پیش این موقع میفتم حالم بد می شه! حالا نه اینکه یادش نیفتم حالم خوبه! کم کم همه خسته می شن، کم کم همه شل می شن، یواش یواش همه چیز می خوابه و حداقل چهارده میلیون (به قول خودشون) افسرده می مونن تو این مملکت. حالا می فهمم که قدیما که یه دژی بوده یکی می خواسته فتحش کنه ملت تو دژ چه حالی می کردن و ملت بیرون چه زجری می کشیدن!! دفاع خیلی آسون تر از حمله است!

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

طعم تلخ پیروزی ملت رو هم چشیدیم!

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

ساعت سه نیمه شب است ولی کماکان صدای اتوبوس هایی را می شنوم که از بوقشان معلوم است که تازه از ورزشگاه بعد از بازی که ساعت نه تمام شده به شهر رسیده اند. احتمالا تا همین حالا در پشت جمعیت سبز پوشی گیر افتاده بودند که در میدان آزادی دور هم جمع شده بودند. جمعیتی که ساعت هفت کل میدان را پر کرده بود و مردمی که دوان دوان از طرف میدان انقلاب به آن اضافه می شد.
امروز جزو آن معدود روزهایی است که مردم تهران خوش اخلاقند و با اینکه در ترافیکی گیر کرده اند که حرکت هم نمی کند کسی دستش را روی بوق نمی گذارد تا ماشین جلویی را تنبیه کند و سرش را از شیشه بیرون نمی کند تا به دیگری ناسزا بگوید. از مقابل در خانه ای رد می شوم که خانمی در حال وارد شدن به آن است. مشخصا ذهنش درگیر هزار چیز است اما چشمش که به مچبند سبزم می افتد اخمش را فراموش می کند و به غریبه ی سبز پوش لبخند می زند.
بچه هایی را می بینم که احتمالا به عشق بزرگ شدن به همراه پدر مادرشان با اشتیاق مناظره ها را دنبال می کنند و هر جا که آن ها خندیدن می خندند و هر جا که عصبانی شدند فریاد می کشند بی آنکه حتی یک کلمه هم از حرف هایی که می شنوند بفهمند اما به دوچرخه ی خود روبان سبزی بسته اند و در خیابان ویزاژ می دهند.
دیدم که مردی لنگ لنگان با عصایی با روبان سبز آمد تا در راهپیمایی شرکت کند و دیدم که پیرمردی را بر روی صندلی چرخ دار به همراه جمعیت راه می بردند.
زنی شصت ساله دیدم که پستر دروغ ممنوع در دست گرفته بود و بالا و پایین می پرید و به من تعارف کرد و گفت دروغ نگویی ها!
دیدم که جوانک هایی که به جای استادیوم آمده بودند راهپیمایی با طبل و بوق فریاد می زدند توپ تانک فشفشه... و بلافاصله به دختر های دانشجوی کنار دستشان نگاه می کردند و از شرم ساکت می شدند.
برای هر پدیده ای اولین باری وجود دارد که بعد از آن کاملا طبیعی به نظر می رسد. حق مصلممان می شود! مثل اولین باری که مردم برای شادی بعد از یک مسابقه ی فوتبال به خیابان می ریزند و تصادف می کنند و با هم روبوسی می کنند و همدیگر را می بخشند. بعد از آن دیگر کسی از در خیابان ریختن تعجب نمی کند و کسی هم نمی تواند جلوش را بگیرد.
به نظر من مردم یک هفته ی تمام در خیابان فریاد کشیدند برای هم شاخ و شانه کشیدند و کری خواندند و خواستند که چیزی تغییر کند غافل از اینکه آن تغییری که می خواستند قبل از آنکه پیروز شوند آغاز شده است. اولین بار اتفاق افتاد. دیگر کسی نمی تواند منکر آن چه یک بار اتفاق افتاد شود و از همه مهمتر کاندیدای آن ها نگفت قول می دهد دموکراسی بیاورد. قول می دهد آزادی سیاسی برقرار کند. قول می دهد زندانیان سیاسی را آزاد کند و یا هزار وعده ی دیگر که شاید از توان یک رئیس جمهور خارج باشد! گفت هدف اول من این است که مردم ایران شاد باشند، امید داشته باشند. و خوشبختانه بعد از این روزها دیگر کسی نمی تواند حداقل تا مدتی طولانی ادعا کند که خوشحالی شدنی نیست. امید وجود خارجی ندارد. پیروزی واقعی قبل از انتخابات اتفاق افتاد.

۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

خیلی وقتا به زندگی نوجوونای امروز فکر می کنم. زیاد هم با من اختلاف سن ندارن ولی زندگیشون مشخصا فرق می کنه. یادمه اون وقتا تو کلاس که حوصلمون سر می رفت یه نامه می فرستادیم به یکی. بعد نامه هه عین این که سوار چاپار باشه نصف کلاس طول می کشید تا بره و برگرده! نوجوونای امروز چه کار می کنن؟! یه اس ام اس می فرستن سه سوت می ره و میاد؟! دیگه کسی سر راه نمی خوندش؟! دیگه کسی اظهار نظر نمی کنه گوشه های نامه؟! دیگه آدرنالین رد بدل کردن یه نامه دور از چشم معلم رو تجربه نمی کنه؟! بچه های امروز زنگ های تفریح چه کار می کنن؟ دارن تو موبایلشون ویدئوهای باحال به هم نشون می دن؟ آهنگ می ذارن تو کلاس می رقصن؟ یادمه اگه می خواستی تو زنگ تفریح یه ربعی یکی رو پیدا کنی باید بی خیال می شدی! یه دور همه ی مدرسه رو می گشتی و از هر کسی که می شناختی سراغش رو می گرفتی و فقط در صورتی که اونم ثابت یه جا نشسته بود پیدا می شد. تازه اگه یکی مثل جیران پیدا نمی شد که از سر تفریح بذارتت سر کار و الکی بگه تو کتاب خونه نشسته داره گل آقا ورق می زنه! الان چه کار می کنن؟ یه اس ام اس می زنن: کجی؟ یادمه اگه یکی می خواست با دوست پسرش حرف بزنه باید شماره تلفن خونه رو بهش می داد. اونوقت باید هزار تا جینگولک پیاده می کردن تا مامانه نفهمه کی پای تلفنه یا چطوری زنگ بزنه که مامانه تلفن رو بر نداره. امروز چه کار می کنن؟ داره با پسره با موبایلش حرف می زنه مامانش میاد می گه تو رو خدا کم تر حرف بزن این ماه پول موبایلت دیویست هزار تومن نشه؟ تازه وقتی که دوست شدن با یه پسری انرژی خاصی لازم نداره چرا فقط یه دونه؟! اون وقتا از وقتی می رفتی خونه تا فرداش که دوباره بری مدرسه حداقل دوستات رو نمی دیدی و اگه یه اتفاقی میفتاد باید تا فردا صبح صبر می کردی تا براشون تعریف کنی! الان چه کار می کنن؟ دور هم تو مسنجر نشستن و گزارش لحظه به لحظه می دن؟ اگه تو خیابون یه چیز باحالی دیدن به هم اسم ام اس می زنن می گن؟ فرداش که همدیگه رو دیدن راجع به چی حرف می زنن؟ نسلی که لازم نیست برای چیزی صبر کنه نسلی که اطلاعات بی وقفه می خوره تو کلش، نسلی که بدست آوردن اطلاعات انقدر براش راحته که دیگه احتیاجی به گزینش نداره خوب طبیعی هم هست که فقط موزیک رپ بتونه گوش بده. حرفایی که گوشش تو یه موزیک تحمل می کنه باید مثل همه ی اطلاعات دیگه تند تند از تو گوشش رد شن. با محتوا و بی محتوا درهم. یه قطار که یه جاهاییش به درد بخوره. و خیلی جاهاش به درد نخوره. چیزی غیر از این فکر نمی کنم ارزش زیبایی شناسی خاصی براش داشته باشه.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

There is something predatory in the act of taking pictures. To photograph people is to violate them, by seeing them as they never see themselves, by having knowledge of them they can never have*; it turns people into objects that can be symbolically possessed. Camera is a sublimation of the gun, to photograph someone is a sublimated murder-- a soft murder, appropriate to a sad, frightened time.
On Photography, Susan Sontag


* I guess we always have this knowledge. It's a violation when we document it and make it possible to let them know we have this knowledge.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

با آلارم موبایل از خواب بیدار می شم. همین طور با چشمهای بسته وارد آشپزخونه می شم و زیر کتری رو روشن می کنم. روی گاز زیاد جا نیست. دو سه مرتبه کتری رو فشار می دم که جا باز شه اما فایده نداره. زیرش رو کم کم می کنم تا دیرتر بجوشه و دوباره به رخت خواب بر می گردم.
...
چشمهام رو باز می کنم و می بینم با یک لیوان چایی بالای سرم ایستاده. یه سری پول رو نشونم می ده و می گه این پول تو جیبیت این هم کادوی تولدت. بیا برات چایی هم ریختم و چون تولدته برات از این شیرینی ها آوردم وگرنه خودت باید می رفتی ور می داشتی. می گم امکان نداره جوشیده باشه. من زیرش رو خیلی کم کرده بودم. یه لحظه از لحن مادر بچه ی متولد بیرون میاد و جواب می ده دیگه من دارم آشپزی می کنم! نمی شه رو گاز انقدر شلوغ باشه. چشم هام رو می بندم. دوباره با لحن مادر بچه ی متولد می گه یواش یواش تصور کن که می خوای به دنیا بیای تا عصر. و می ره بیرون.
...
تو آیینه نگاه می کنم. همش یه دونه موی سفید تو کلم هست که شیش ماه یک بار خودش رو نشون می ده و بقیه ی شیش ماه دارم دنبالش می گردم اما پیداش نمی کنم. امروز گویا شیش ماهش شده. صدای اس ام اس میاد. تولدت مبارک! با ربع قرن تجربه.
...
کامپیوتر رو روشن می کنم. کلی تبریک روی دیوار فیس بوکم نوشتن. از الان عزای جواب دادنشون رو گرفتم. مانیتور رو خاموش می کنم. حالا فردا یه فکری براشون می کنم. وارد اتاقم می شه و دو تا سی دی می ذاره روی میزم. با لحن مادر بچه ی متولد می گه می شه اینارو برام رایت کنی؟! قول می دم که دفعه ی دیگه جزوه هام رو بیارم یاد بگیرم خودم رایت کنم. یه کم من و من می کنم. می گه پیشاپیش ازت متشکرم و زودی از اتاق بیرون می ره.
...
در حال خارج شدن از در دستم رو دراز می کنم تا سوییچ و دسته کلیدم رو بردارم. سر جای همیشگی نیست و مجبور می شم که کلم رو وارد آشپزخونه کنم. یه نگاهی به سر و وضعم می اندازه و می گه معلومه عاشقیا! تو گوشم می پیچه چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو. به خودم میام و فکر می کنم تازگی ها هر کی هر چیزی برام می خواد سعی می کنه همون رو بهم تلقین کنه. ناگهان چشماش پر اشک می شه و میاد طرفم و به زور بغلم می کنه و صورتم رو می بوسه. صداش رو تو ذهنم تصور می کنم که می گه وقتی من مردم اونوقت میای سر قبرم و می گی ای مادر کاشکی زنده بودی تا من بغلت می کردم. بلند می گم حالا چرا گریه می کنی؟ می گه آخه تو رو من زاییدم چطوری بدمت دست یکی دیگه. جواب می دم مادر جان خیالت راحت من از بیخ گوشت تکون نخواهم خورد خوبه؟! می گه نه اونوقت بیشتر نگرانتم. نمی فهمم چرا اگه من رو پای خودم وایساده باشم بیشتر نگرانش می کنه. می خنده و به شوخی می گه به پسر برجسازه بگم باشه؟ می خندم و از در خارج می شم. با خودم فکر می کنم کسی که با عبارت پسر برجساز آیدنتیفای می شه چه جور آدمی می تونه باشه؟ بعد فکر می کنم من با چی آیدنتیفای می شم؟ فوق لیسانس هوش مصنوعی؟ کی یه زن فوق لیسانس هوش مصنوعی رو جدی می گیره؟ حالا می فهمم چرا نگرانمه.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

مثل اینکه صورت حر از روبرو ماه گرفتگی داره! شاید هم زخم جنگ سختیه که داره می کنه! من که روم نشد زل بزنم تو صورتش. آخه ممکنه که ناراحت بشه.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

-شوهرم کتکم زد منم نصف شب پاشدم قرص خودم چاقو رو فرو کردم تو شیکمم! دیگه خسته شدم...چاقو رو که فرو می کردم همین طور فرو می رفت بیشتر از اینم می تونستم فرو کنم.
-خوب چی شد که نکردی؟
-وسطش پشیمون شدم. دخترم پا شد آب بخوره دید همه جام خونیه! منم پشیمون شدم.
-نمی گی اگه خودت رو بکشی بعدا این دو تا بچه هات چه کار کنن با این باباشون؟!
-وا؟! یعنی می گین اونا رو هم باید بکشم؟!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

یک روز خیلی بلند همراه من و تهران خیلی بزرگ
با صدای اس ام اس از خواب بیدار می شم. اما مهم نیست. یک ساعت از موقعی که موبایلم رو کوک کرده بودم گذشته. به زحمت از رختخواب بیرون میام. آلارم رو خاموش می کنم. فکر می کنم دلیل اصلی اینکه تازگی ها زود به زود شارژ موبایلم تموم می شه اینه که صبح ها به مدت یک ساعت پنج دقیقه پنج دقیقه زنگ می زنه.
...
بانک انقدر خلوته که من هنوز دکمه ی نوبت گیری رو فشار نداده شروع می کنه شماره ی ... و مکث می کنه تا من دکمه رو فشار بدم تا بگه به باجه ی سه.
...
آقای عکاسی بهم تذکر می ده که از این به بعد عکس هایی که سایزهاشون یکیه رو در یک فولدر بریزم. نمی دونم چرا به نظرم آدم خیلی فهمیده ای میاد.
...
دوباره موقع کارت زدن مقدار اعتبار کارتم رو نگاه می کنم تا تئوری دیروزم رو که اعتبار بر اساس مدتی که تو مترو هستی کم می شه امتحان کنم. ناگهان چشمم به تابلویی میفته که انگار خطاب به من باشه می گه بابا جون نکن! تا فلان قدر کیلومتر 65 تومن، تا فلان قدر کیلومتر 70 تومن و قبل از اینکه ردیف بعدی رو بخونم قطار حرکت می کنه.
...
دیگه داریم با آقای میدان حر رفیق می شیم. می خوام از این به بعد حر صداش کنم. اما هنوز زوده. یه دفعه هم باید از روبروش برم تا ببینم صورتش چه شکلیه.
...
یاد اون جمله ی معلم فیزیکم میفتم که می گفت دم در دانشگاه نباید کارت ببینن. دانشگاه باید جایی باشه که ملت همین طوری بیان توش رو ببینن. این بیمارستان لقمان دانشگاه خیلی خوبی میشه.
...
نه مثل اینکه اگه در ساعتی غیر از 8 و نیم شب از پیاده روی نواب حرکت کنی نه تنها آدم توش هست بلکه بهت متلک هم می اندازن. پس این متلک اندازا بعد تاریکی کجا می رن؟ می رن چاقوهاشون رو از خونه بیارن؟
...
اینترنت نداریم. عوضش ناهار خیلی چرب نیست.
...
تا پام رو از دانشگاه می ذارم بیرون شر شر بارون شروع می شه. با افتخار چتری رو که بعد از سه روز خر حمالی به درد خورده در میارم اما تازه به این نتیجه می رسم که هم نگه داشتنش تو باد سخته هم آب های روش هی می چکه تو صورتت، هم کفش و جورابت همون قدر خیس می شه. فقط موهاته که خشک می مونه که مطمئن نیستم چندان مزیتی باشه.
...
کم کم دارم پیشرفت می کنم. فقط یه واگن با خروجی میرداماد ایستگاه امام خمینی فاصله دارم. شروع می کنم سلانه سلانه به سمت پله ها حرکت کردن. پیرزنی دوان دوان به سمت پله ها میاد و ناگهان انگار که تازه ذهنش تابلویی رو که چند قدم پیش خونده بود پردازش کرده باشه می ایسته و می گه این که می ره میرداماد و همون جا خشکش می زنه. جمعیتی که از مترو پیاده شدن دیگه به پله ها رسیدن و دوان دوان به سمت میرداماد حرکت می کنن و حتی یک نفر هم کاری نداره که چون کسی از طرف مقابل در حال دویدن نیست احتمالا قطاری در ایستگاه آماده ی حرکت نیست. مهم نسیت. فقط باید دوید. به پیرزن نگاه می کنم که وحشت زده خشکش زده و صبر می کنم تا نگاهش با نگاهم تلاقی کنه تا ازم کمک بخواد. بهش می گم مادر جون کجا می خوای بری؟ می گه من می خوام برم... می خوام برم... احساس می کنم که مغزش قفل کرده و کم مونده که بزنه زیر گریه. می گم حرم مطهر؟! می گه الهی من پیش مرگت شم!
...
چقدر خوشحالم که یه زنم و می تونم در این ساعت که مترو داره می ترکه سوار واگن نه در حال ترکیدن خانم ها شم. خیلی متاسفم که هم جنسام در این ساعت از روز همگی یا دارن با مردشون حرف می زنن. یا دارن پشت سر مردشون با دوستاشون حرف می زنن. یا یه گوشه بق کردن و به خاطر دعوایی که با مردشون کردن آه می کشن و هیچ کس از دیدن خودکار نامرئی که فقط با لیزر خونده می شه اندازه ی من به هیجان نمیاد. از آلان دارم به چیزهایی فکر می کنم که رو پیشونی دوستام خواهم نوشت!
...
حالا به فرض قیمت همه ی کتاب هایی رو که می خواستی می دونستی و پول همرات داشتی. دلیل نمی شه که وزن همشون رو هم بدونی! احساس می کنم کتفم داره کنده می شه.
...
زیر بارون شدید درست موقعی که از در نمایشگاه خارج می شم آقاهه که داره به سمت در می دوئه ازم می پرسه خانوم دیگه تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم نمایشگاه تعطیل شد. دوباره می پرسه یعنی دیگه کسی رو تو غرفه ها راه نمی دن؟ جواب می دم تو غرفه ها راه نمی دن اما می ذارن بیاین بیرون! هر دومون از جواب عجیب من شوکه شدیم. هر کدوم راه خودمون رو می گیرم و می ریم.
...
چون چراغ سبز شده و تاکسی که جلوی لاین گردش به راست رو گرفته روشن نمی شه آقای پشت سرش دستش رو از روی بوق بر نمی داره. بعد از این که بالاخره تاکسی روشن می شه و به راه مستقیمش ادامه می ده آقای عصبانی ماشین پشتی به سمت راست می پیچه ماشین رو نگه می داره، شیشه رو می کشه پایین و با اینکه مطمئنه که دیگه راننده ی تاکسی صداش رو نمی شنوه با داد و بی داد شروع به فحش دادن می کنه. به نظرم این فحش ها رو فقط برای زن و بچش که کنارش نشستن می ده. فحش هاش به اندازه ی کافی گویای احساسش نیستن بنابراین به عنوان حسن ختام تصمیم می گیره که یه فحش ناموسی بده. می تونم قسم بخورم که می گه مادر قهوه!!! حالا شغل مادر آقای راننده ی تاکسی پیکان مدل شصت دقیقا چه ربطی به این ماجرا داره من اطلاعی ندارم.
...
تو تاریکی با کتفی که داره کنده می شه، جوراب های خیس، شلوار خیس تر، تو کوچه ای که پرنده پر نمی زنه به سمت خونه حرکت می کنم. خیالم از دیشب راحت تره. هیچ دزد و متجاوزی حال نداره تو این هوا از خونه بیرون بیاد!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

به جای پنجاه تومن صد تومن بهت داده باشن واسه هیچ کاری که نکردی! کاغذ هاشونو تموم کنی به خاطر پرینت هایی که واسه کلاس خارج از برنامت با پرینترشون گرفتی، نشسته باشی و به جای خوندن چیزهایی که باید براشون بخونی دنبال پیدا کردن انیمیشن واسه وبلاگ دومت باشی و باز هم به مکالمه ی عاشقانه ی ای که پشت سرت داره بین یه دانشجوی خیلی خیلی علاقه مند که از قبل اینکه تو لنگ ظهر تشریفتو بیاری اونجا بوده و تی ای ساده ای که خیلی علم رو جدی گرفته اتفاق میفته، تو دلت بخندی.
تی ای: من از این ناراحت شدم که سوال دو کوییز رو قبلا سر حل تمرین دو سه بار گفته بودم!
دانشجو: استاد می گن که تو دانشگاه های آمریکا هفته ای سه تا تمرین می دن، شما خیلی کم تمرین می دین!
دلم می خواد قیافه ی تی ای رو ببینم اگه یه روزی تو خونه نشسته و مثل همیشه داره یه کار مفید می کنه و یکی از رفقاش بهش زنگ بزنه و بگه ما سر کوچتونیم بپر پایین! دلم می خواد با معیار های دقیق آماری خودش براش تخمین بزنم که فلج موقتش چند دقیقه طول می کشه. دلم نمی خواد دلم براش بسوزه اما صمیمانه براش آرزو می کنم که هرگز نفهمه که این علم جونش چقدر رو هواست. آمین!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

We can tell from appearance the work someone does or does not do; we can read in their face whether they are happy or troubled...

People of the Twentieth Century. August Sander

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

وقتی یه زن گرفتی بعد چهار سال بیشتر از روز اول دوسش داشتی، بیشتر از روز اول بهش توجه می کردی، وسعت می رسید، وقتشو داشتی، اونوقت شلوارت رو دو تا کن!
آدرس وبلاگ جدیدم:

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

مدرک جمع می کنم از هر آنچه که هست انگار که هر تغییری گناه کبیره باشد. می دانم. می دانم. تغییر ذات زندگی است. اما دلم راضی نمی شود. انگار یاد هر آنچه که دیگر نیست هر آن بهم گوشزد می کند که وقتی که بود چقدر شکستنی بود. و آنچه که هست چقدر شکستنی است. مدرک جمع می کنم از هر آنچه که هست تا روزی که همه ی آثارش از زمین محو شد بگویم این بوده است. شاید به این طریق بتوانم دینم را ادا کنم به آن موقع که بود. به اکنون که هست.

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

بلافاصله بعد از پایان تعطیلات به رسم عادت هر سال پوشیدن لباس گرم را متوقف کردم اما هنوز سردم است.
بیست و پنج فروردین و برف؟! جل الخالق!

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

یک چهره ی آشنا آنگاه که در یک زمینه ی نا آشنا قرار می گیرد می تواند حسابی غافلگیر کننده باشد. انگار که نظم نا آشنایی زمینه را بر هم می زند.
***
آلبوم عکس های پدر بزرگ پر است از چهره های سیاه و سفید که اکثر آنها دیگر زنده نیستند یا حداقل در هیات آن زمانشان دیگر زنده نیستند. بچه ها بزرگ شده اند. جوان ها پیر شده اند و پیرها، خوب دیگر. یک زمینه ی نا آشنا. با این وجود لبخندها، نگاه ها و ایستادن ها، همه و همه لذتی غافلگیر کننده را در خود پنهان کرده اند: لذت پیدا کردن یک آشنا.
***
با پیشرفت تکنولوژی تلفن یکی از بزرگترین لذات را از انسان امروز صلب کرده است. لذت غافلگیری شنیدن یک صدای آشنا در سکوت نا آشنای فاصله ی برداشتن گوشی تا شنیدن صدای طرف مقابل. زمینه ی نا آشنا با مشاهده ی شماره ی تلفن یا حتی نام فرد آن سوی خط از بین می رود.
***
در اتاقم نشسته ام و صدای ضبط شده ای را از فاصله ی دوری می شنوم. صاحبان صدا برایم آشنا نیستند. زمینه ی صحبت برایم نا آشناست. من هرگز در چنین مکالمه ای میان این افراد شرکت نکرده ام. زمینه ای کاملا نا آشنا. ناگهان صدای ضبط شده ی خودم را می شنوم. صدای غریبه ای که تا قبل از این هر بار مرا به وحشت می انداخت. اما این بار مانند آشنایی در زمینه ی نا آشنا لحظه ای غافلگیرم می کند. کمی درنگ می کنم. صدای خودم نیست. صدای مادرم است. ناگهان صدای ضبط شده ام دیگر غریبه نیست. بعد از این هرگز مرا به وحشت نخواهد انداخت.

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

خوبیه یه ماه و نیم تنه لشی می دونی چیه؟! اینه که وقتی بر می گردی دلت واسه کارت تنگ شده! بچه ی خوب نبودنم کار سختیه ها!

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

زمانی بود که از چهارشنبه تا شنبه دلم برات تنگ می شد. زمانی بود که از چهارشنبه تا شنبه رانندگی یادم می رفت. زمانی بود که وقتی می گفتم از شنبه برام یه مفهومی داشت. زمانی بود که شنبه یه روز جدیدی بود. زمان بچگی های من.

What you see is what you get.What you see is what you get. Is it ok to say what you see is what you get? Are you sure what you see is what you get? What do you see? What do you get? Do you like what you see? Do you like what you get? What you see is never what you get.

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

در سال جدید به طرز انویینگی پلزنت شدم! الکی داد نمی زنم. وقتی مکالمه ای رو خلاف خواسته ام باهام شروع می کنن مثل این نیست که با دیوار حرف می زنن و تو صورت غریبه هایی که هیچ دلیلی برای کشتنشون ندارم لبخند می زنم. پیش میومد که بچه بودم موقع سال تحویل تصمیم می گرفتم که آدم جدیدی باشم اما به محض شنیدن شیپور و گرفتن عیدی یادم می رفت. امسال موقع سال تحویل به تنها چیزی که فکر می کردم چایی بود.

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

پرده ی اتاق من آبیه. خوب که فکر می کنم تنها پرده ی آبی ایه که تو زندگیم دیدم. آخه می دونی؟ مردم سالم نور رو دوست دارن. نمی دونم. شاید قبل اینکه پرده ی اتاقم رو آبی کنم تا لنگ ظهر نمی خوابیدم. شاید از وقتی پرده ی آبی رو کشف کردم مثل خون آشام نور گریز شدم. کسی چه می دونه؟ شایدم قبل اینکه راهی برای گرفتن جلوی این همه نور که وارد یه اتاق رو به جنوب می شه پیدا نکرده بودم از عدم تعادل رنج می بردم.
سر تختم رو به سمت شرق گذاشتم. از خواب بیدار می شم و خورشید روی پاهامه می فهمم که ساعت هفت و هشت صبحه و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و خورشید نیست. می فهمم که ظهر شده و دوباره می خوابم. از خواب بیدار می شم و نور خورشید مستقیم داره می تابه تو چشمم می فهمم که ساعت سه بعد از ظهره و تونستم تمام روز رو بخوابم. دیگه برای بیدار شدن امنه.

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

من اگه یه جا بشینم که یه کاری رو به انجام برسونم می تونم تا موقع تموم شدنش بلند نشم. در مورد خیلی از کارها این شامل خرج کردن اراده ی آهنین می شه. یعنی اینکه نیم ساعت یه بار که به بلند شدن فکر می کنم باید جلوی خودم رو بگیرم. و می گیرم. نتیجه زیاد برام مهم نیست چون می دونم دیگه از این تلاشی که من انجام می دم بیشتر کار فوق بشره. تنها کاری که وقتی می شینم تا انجامش بدم تا موقعی که تموم بشه یه بار هم یاد خستگی در کردن نمی افتم دقیقا همون یه کاریه که از نتیجه اش می ترسم. با اراده ی آهنین نیم ساعت یه بار به زور خودم رو از جام بلند می کنم تا تمرکزم رو از دست بدم ومطمئن باشم که تمام تلاشم رو نکردم. دلخوشی روز مبادا.

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه


حق تقدم با عابر پیاده ی در حال عبور از خط کشی است.
حق تقدم با عابر پیاده ی در حال عبور از خط کشی است.
این جمله ای است که با خود تکرار می کنم روبروی خط کشی عابر پیاده ی یک خیابان یک طرفه ی بسیار عریض. در فاصله ی یک کیلومتری چراغ راهنما یعنی درست جایی که رانندگان همیشه عصبانی تهران، خوشحال از پایان انتظار صد ثانیه ای بی انتها در حال پرکشیدن هستند.
عابر پیاده ی کنار خیابان بدون خط کشی برای رانندگان تهرانی همیشه علامت احتیاط است. خطر بلقوه ی پرش به وسط خیابان و یا ترمز ناگهانی مسافرکش جلویی. باید پا را از روی پدال گاز برداشت و محض اطمینان بالای ترمز نگاه داشت. اما خط کشی عابر پیاده؟ جای نگرانی ندارد. تبدیل به نویز تصویر می شود و با پردازش اولیه تصویر حذف می شود. عابر پیاده ی در حال عبور از آن؟ توهم است!
خط کشی را رها می کنم و در طول خیابان به راه رفتن ادامه می دهم تا در فاصله ی مناسب از خط کشی دوباره به علامت احتیاط تبدیل شوم.

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

قسمتی از پروسه ی خونه تکونی اتاق من که اندازش قد قوطی کبریته ولی حجم وسایل توش اندازه ی کیف دستی هرمیون گرنجره مرتب کردن سی دی ها و درایو های کامپیوترمه که اندازه ی خلاصه کردن داستان طوقی تو کلاس سوم دبستان ازم وقت می گیره. در اینجا جا داره توضیح بدم که من داستان سه صفحه ایه طوقی رو در پانزده صفحه خلاصه می کردم! حالا یادم نیست که داشتم تحلیل می کردم داستان رو یا اینکه یادم می رفت یه چیزاییش رو قبلا تعریف کردم و دوباره می نوشتم و یا اینکه اصلا قسمت هایی به داستان اضافه می کردم. کسی چه می دونه! این طور که معلومه هیچ کس هیچ وقت از روی خلاصه داستان های من نخوند وگرنه یکی بهم مفهوم خلاصه رو توضیح می داد! 
تصمیم گرفتم در یک اقدام انقلابی همه ی فیلم های MPEG1  ام رو بریزم دور. واسه من انقلاب حساب می شه چون من هیچ وقت هیچ وقت چیزی رو دور نمی ریزم! حتی الان هم دارم فکر می کنم اگه یه روزی ده سال دیگه خواستم ببینم کیفیت MPEG1 چطور بوده چه خاکی به سرم بریزم؟! خدا رو چه دیدی؟! شاید یکی دوتاشو تا آخر شب یواشکی از تو سطل آشغال در آوردم. شایدم همشو! حالا خدا می دونه من ده سال دیگه واسه چی می خوام بدونم کیفیت MPEG1 چطوری بوده! ولی آدم که کف دستش رو بو نکرده.
بعد رسیدم به کلیپ هام! من هرگز تو زندگیم نشستم کلیپ تماشا کنم. هیچ ایده ای ندارم جز اون خواننده ی Evanecance که از لوگوی سایتش خوشم می یومد بقیه ی خواننده های دنیا چه شکلین! هی ملت بهم کلیپ های خفن دادن منم فقط ریختم رو هاردم تا یه روز سر فرصت تماشا کنم. بعد یه روز کامپیوترم پر شد همرو ریختم رو سی دی تا سر فرصت خدمتشون برسم. حالا امروز نوبت اینه که سی دی هامو بریزم دور اما نمی تونم. اگه یه روز خواستم کلیپ تماشا کنم نداشتم چی؟! اگه کلیپ زندگیم اینتو بود چی؟! شایدم ده سال دیگه اینا جنبه ی تاریخی پیدا کرد کمیاب شد بردم فروختمشون! اگه اون موقع دیگه تکنولوژی سی دی نبود چی؟! یادم باشه حتما این سی دی ها رو کانورت کنم به موقش! یه سی دی کلیپ پیدا کردم روش نوشته برای نسیم! دستخت یارو رو نمی شناسم وگرنه می رفتم ازش می پرسیدم آخه چرا؟!
خوب دیگه نوبت عکس هاست مزاحم کیفم نشین!

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه


Common Sense. از جمله عباراتی است که معادل فارسی آن "عقل سلیم" چندان چنگی به دل نمی زند. عقل جمعی سالم است (بماند که پیدا کردن معیار عقل جمعی خود بحث برانگیز است) و هر کس خلاف آن فکر کند به طور ضمنی سلامت عقل خود را زیر سوال می برد. بگذریم. خاطرم نیست به چه علت چند سال پیش روزی به دنبال یک بیکاریه چند ساعته در دانشگاه  مثل برق گرفته ها وارد دانشکده ی فلسفه ی علم شدم و یک راست سراغ کتاب خانه رفتم و مثل همیشه ربع ساعتی به کتاب ها خیره شدم تا یک کتاب را از قفسه بیرون کشیدم. دایرۀ المعارفی بود. زیر عنوان Common sense از آزمایشی نوشته بود که روی بچه ها انجام می شد تا مشخص شود که سن دقیق شکل گیری عقل سلیم در انسان چیست. آزمایش از این قرار بود که به بچه ها گفته می شد که مثلا قلی اسباب بازی خود را در اتاق روی میز می گذارد و از اتاق خارج می شود. سکینه وارد اتاق می شود و اسباب بازی را در کشو قرار می دهد. قلی فکر می کند که اسباب بازی کجاست؟! اکثر بچه های سه تا چهار ساله پاسخ می دهند در داخل کشو اما بچه های های چهار و نیم ساله جواب می دهند روی میز. 
از ساده ترین مفاهیم عقل سلیم در انسان در سنین بسیار کم شکل می گیرد. بعد تو شش سال است که طرف را ندیده ای. حافظه اش چنان غباری گرفته است که اگر نوشته ای از شش سال قبل خودش به دستش برسد افکار آن غریبه را درک نمی کند. آنوقت هنوز فکر می کنی تشخیص می دهی در ذهنش چه می گذرد فقط به این خاطر که مثلا روزی از خیلی نزدیک دیده بودی؟ خبر جدیدی برایت دارم سکینه آمد و اسباب بازی را برد.

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

در یک نیمه شب تکنولوژیک روبروی کامپیوترم نشسته ام. مقاله ای که باید بخوانم انقدر مشکل است که حتی نمی توانم عنوانش را ترجمه کنم. با دقت تمام سعی می کنم که از روی پنجره ی مقاله رد نشوم. کار دیگری برای انجام دادن ندارم. به یاد کتاب نیمه تمامم می افتم اما بلافاصله فکرش را از ذهنم بیرون می کنم. دلم نمی خواهد خاطره اش را با این اضطراب لعنتی پیوند بزنم. بی حوصله وارد صفحه ی اصلی فیس بوکم می شوم تا ببینم از دو ساعت پیش چه اتفاق جدیدی افتاده است. یکی از دوستانم در یک آلبوم تگ شده است. مدت زیادی است که ندیدمش. خیلی خوشحال به نظر می رسد. بقیه ی آلبوم را جستجو می کنم شاید عکس دیگری از او پیدا کنم اما ادامه ی آلبوم فقط شامل چهره های سیاه پوست، چشم بادامی و یا کک مکی است که در یک قطار به سمت محلی که نمی توانم از روی اسمش بخوانم حرکت می کنند. آلبوم درست در نقطه ای که همه به مقصد رسیده اند تمام می شود. کنجکاو تر می شوم اما بی فایده است. از اتاق بغل مادرم می خواهد اسم سایتی را به او معرفی کنم که مثل بالاترین اخبار داغ داشته باشد. جواب می دهم که من اخبار داغ نمی خوانم می گوید خوب اخبار سرد داشته باشد جواب می دهم که من اصلا خوش ندارم از اخبار واقعی با خبر شوم و به اخبار فیس بوک برمی گردم.
یادم می افتد که برای یکی از دوستانم کامنت گذاشته ام دوباره به صفحه ی عکسش می روم تا ببینم جوابی داده است یا نه. نه. تعجب می کنم. به خاطر می آورم که دو روز است چراغش هم خاموش است. نگران می شوم. موبایلم را بر می دارم تا اس ام اس بزنم "زنده ای؟" نگاهی به ساعت می اندازم و حدس می زنم جواب خواهم گرفت "اگه تو بذاری!" و پشیمان می شوم. دوباره ذره بین را بر می دارم و کنتاکت هایم را به دقت نگاه می کنم. دسته ی جاروی پسرک رفته گر را هنوز هم پیدا نمی کنم. به صفحه ی پروفایل دوستم بر می گردم. بیشتر از صد و هفتاد دوست دارد. چطور این همه نام را متصل به این صورت ها به خاطر نگه می دارد؟
به صورت تصادفی وارد یکی از پروفایل هایی می شوم که اجازه ی تماشا دارم. پروفایل یک دختر قد بلند لاغر به نظرم بیست ساله است. عکس پروفایلش به همراه یک دختر دیگر است. به نظرم باید آدم مهمی باشد که عکسش را در صفحه ی پروفایلش گذاشت است. می خواهم که بقیه ی عکس هایش را تماشا کنم شاید به رابطه ی آن دو پی ببرم. دختر دوم را دیگر نمی بینم اما دختر اولی در همه ی عکس ها دقیقا یک فیگور از قبل تمرین شده دارد. فکر می کنم که ساعت ها جلوی آینه ایستاده و تمرین کرده است که دقیقا چطور و چقدر خم شود تا برجستگی های بدنش آن طور که دوست دارد دیده شوند. به یاد دوست دبستانم می افتم که در فیس بوک پیدایش کردم. ماهی پنجاه تا عکس جدید می گذارد که در همه ی آنها تقریبا پشت به دوربین ایستاده تا باسنش به خوبی معلوم شود و صورتش را به سمت دوربین چرخانده است. یک عالم دوست دیگر هم دارد که همه ی آنها نیز دقیقا همین طور می ایستند و دائم دست در کمر هم می اندازند و عکس می گیرند. به ذهنم می رسد که نمی توانم از روبرو تجسمش کنم. گروهی دختر را تجسم می کنم که همگی عقب عقب راه می روند در حالی که گردنشان را به سمت مقصدشان چرخانده اند.
به عکس های دختر بیست ساله بر می گردم. زیر یک عکس دو نفره یک نفر کامنت گذاشته که "وای عاااااااااشششقق این عکستونم!" توجهم به نفر دوم جلب می شود. در تمام عکس ها این پسر به نظرم بیست و شش ساله در کنار دختر است. همه ی آن ها را دوباره نگاه می کنم. در عکس دو نفره ی دیگری دقیقا با همان فیگور اما لباس های قشنگ تر دختر و پسر در کنار هم قرار داند. صفحه را اسکرول می کنم تا ببینم عاشق این عکسشان هم هست یا نه! گویا نه! چیزی در مورد مردک آزارم می دهد. متوجه می شوم که دهانش در تمام مدت باز است. نه طوری که انگار حوصله ی بستنش را ندارد طوری که انگار می خواهد حرفی بزند اما یا شاتر او را متوقف کرده است و یا حرف در دهانش خشک شده است. در تمام عکس ها بدون استثناء. فکر می کنم یا از آن دسته آدم هاست که انقدر وراجند که حتی در یک صدم ثانیه که شاتر باز و بسته می شود نیز نمی توانند دهان خود را ببندند و یا اینکه کلا همیشه دهانی به طرز آزار دهنده باز دارد.
در این لحظه ایمیلی برایم می آید که یک نفر پروفایلم را در اکادمیا دیده است. عبارتی که در گوگل جستجو کرده "نسیم + ای دی یو" بوده است. به نظرم می رسد که طرف باید اندازه ی من حوصله اش سر رفته بوده باشد و گرنه گمان نکنم کسی بتواند با این عبارات چیزی را که می خواهد پیدا کند. به یاد فید های تلنبار شده ی گوگل ریدرم می افتم اما وقتی ریدرم را باز می کنم با عدد 1000+ مواجه می شوم و سرگیجه می گیرم. فکر می کنم که گوگل ریدر فقط تا 1000 می تواند بشمرد. تصمیم می گیرم که بخوابم اما کتری در حال قل قل است. یک لیوان چای می ریزم و بر می گردم که پوکر بازی کنم. روی زمین پر از ورق های عکس دار است. من فقط یک دو و یک چهار از دو رنگ مختلف دارم. ورق دو با یکی از ورق های روی زمین جفت شده است. نفر سمت چپی سیصد چیپ روی زمین می گذارد. به جای اینکه کنار بکشم تمام چیپ هایم را روی زمین می گذارم. می بازم. پنجره را می بندم و روی تخت می افتم. فردا بقیه ی مقاله را خواهم خواند!

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

برای به خاطر سپردن مسیر به منظور بازگشت - چنانچه بازگشتی در کار باشد - یادآوری تک تک جزئیات مسیر غیر ممکن است. باید نشان هایی در طول مسیر پیدا کنیم. برای بازگشت به خاطرات یادآوری تک تک اکنون ها بیشتر به نفرین می ماند. باید به همان نشان ها قناعت کنیم. اما آنچه در ذهن می گذرد عاری از شکل، رنگ و اندازه است. هیچ لحظه ای بر لحظه ی دیگر برتری ندارد. مبدا و مقصد وجود خارجی ندارند. برجستگی لحظات ساخته و پرداخته ی ذهن ماست. نحوه ی انتخاب این نشان هاست که وجه تمایز بین انسان ها را ناشی می شود. تو کدام اکنون را به برای نشان انتخاب می کنی؟
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
- من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.